مشاوره ازدواج و خانواده کودک و نوجوان

مشاوره ازدواج و خانواده کودک و نوجوان

سایت تخصصی مشاوره روانشناسی و روانپزشکی با هزاران مطلب مفیدو آموزنده
مشاوره ازدواج و خانواده کودک و نوجوان

مشاوره ازدواج و خانواده کودک و نوجوان

سایت تخصصی مشاوره روانشناسی و روانپزشکی با هزاران مطلب مفیدو آموزنده

آرایش کردن بعضی خانم‌ها و نارضایتی بعضی آقایان



خداوند متعال خلق‌کننده زیبایی‌هاست و زیبایی را دوست دارد. انسان‌ها نیز به عنوان اشرف مخلوقات از این امر جدا نیستند و قاعدتا همیشه دوست دارند زیبا باشند. همان‌طور که می‌دانید خیلی از خانم‌ها دوست دارند به خودشان برسند و هیچ وقت از لحاظ زیبایی کمبودی نداشته باشند. گاهی اوقات تجربه ثابت کرده کسانی که آرایش‌های غلیظ یا تند می‌کنند و یا با جراحی به طریق مختلف با این هدف که زیباتر شوند انجام می‌دهند، به این علاقه دارند که مورد توجه قرار گیرند و شاید در پاره‌ای مواقع به آنها بیشتر توجه شود.

شایان ذکر است که در این روزها بحث آرایش کردن جزو مسئله اصلی بعضی از خانم‌ها و دختران جوان است و جالب است که بدانید ایران مقام هفتم در مصرف لوازم آرایشی را در دنیا دارد. گاهی اوقات مشاهده کرده‌ایم که آرایش تند و غلیظ بعضی از خانم‌ها باعث می‌شود که چهره‌شان را به سختی تشخیص دهیم و یا گاهی اوقات آنها را نشناسیم، ولی وقتی به موجودیت قضیه می‌رسیم، می‌بینیم که این امر در جای خودش کاری بسیار اشتباه بوده و جالب اینجاست که از هر یک از آنها بپرسید که چرا به این مقدار آرایش می‌کنند، هر کدام دلایل خودشان را دارند. یکی می‌گوید که عاشق آرایش کردن است و دیگری می‌گوید که دوست دارد زیباتر شود و شخص بعدی می‌گوید که به علت توصیه دیگران و برای اینکه در اجتماع بهتر دیده شود این کار را انجام می‌دهد. جدای از مسائل و دلایلی که به آن اشاره شد، چرا بعضی از زنان و دختران بیش از حد آرایش می کنند؟ به راستی علت آرایش بیش از حد زنان و دختران چیست؟

بعضی از روانشناسان معتقدند یک سری کمبودهای عاطفی - احساسی، محبت، نداشتن یک سری از توجهات از سوی برخی از خانواده و بعضی از همسر علتی است که باعث می شود تا بعضی از خانم‌ها وجود و موجودیت خودشان را به نحوی نشان بدهند و به همه بگویند که من هم هستم و به عنوان یک شخص در حال زندگی هستم و وجود خارجی دارم.

خوب می‌دانیم که شخصی که خلأ عاطفی - احساسی دارد، جزو افرادی حساب می‌شود که در دوران کودکی، نوجوانی و حتی در دوران جوانی که در حال ازدواج بوده، از سمت خانواده خودش و یا خانواده همسرش به هیچ عنوان از زیبایی‌اش تعریفی نشده و چون بر سر دلش مانده که چرا همسر و یا خانواده‌اش به او نگفته‌اند که چقدر زیبا هستی و یا کمی از زیبایی‌اش صحبتی نشده، به این صورت آرایش می‌کند. و این امر باعث می‌شود که همان خلأ احساسی که از زمان کودکی تا هنگام ازدواجش و حتی گاهی اوقات بعد از آن هم همراه او بوده و در بعضی مواقع او را رنج می‌دهد. بعضی از این خانم‌ها حاضر هستند مردم هر تصوری در مورد آنها داشته باشند، ولی لااقل گاهی اوقات از او تعریفی کنند و تمجیدی به زبان آورند.

شاید در بعضی مواقع جلب توجه کردن دیگران تا اندازه‌ای خوب باشد، ولی این را بدانید که اگر از همین جلب توجه از اندازه‌اش خارج شود، به صورت یک خلل روحی و روانی به حساب می‌آید. چنین فردی خواهان این است که به نحوی خود را به دیگران نشان بدهد تا به او بگویند چقدر زیبا شده‌ای. ولی آیا کسی که خود را به این صورت غلیط و غیرطبیعی آرایش می‌کند، تا حالا با خودش فکر کرده که چه طبعات منفی و غیر قابل پیش‌بینی‌ای برایش به همراه دارد. نگفته می‌توان حدس زد که کسی که با این اوضاع آرایش و ظاهر به سطح جامعه وارد می‌شود، دچار مزاحمت‌ها و مشکلات زیادی خواهد شد.

به نظر برخی از روانشناسان چنین خانم‌هایی از مقوله دفاعی به نام جبران کردن استفاده می کنند تا کمبودهایشان را از طریق آرایش کردن بیش از حد برطرف کنند. در خیلی از موارد خانم هایی که آرایش غلیظ می‌کنند، به هیچ وجه به بحث منفی موضوع نگاه نمی‌کنند و مطمئنا به این مسئله فکر نمی‌کنند که ممکن است بعضی از افراد پیش خودشان فکر کند که این خانمی که به این صورت آرایش کرده، مشکل اخلاقی دارد.

صرفا ما همیشه تاکید بر این داریم که خانم‌ها در چارچوب خانه و خانواده و برای شوهرشان به هر صورت و مدلی که خودشان دوست دارند آرایش کنند و این از نظر اسلام و شرع هم موردی ندارد. در این صورت خانم متعلق به خانواده خودش است و این نکته‌ای است که از هر نظر مثبت بوده و دچار هیچ خللی نمی‌شود، ولی اگر با آرایش زیاد و یا به صورت غیرطبیعی وارد جامعه شود، یعنی اینکه آن خانم متعلق به دیگران است و این قشنگ و جالب نیست. اینکه بارها در جامعه مشاهده کرده‌ایم آقایی اجازه می‌دهد خانمش آرایش بیش از حد کند و در محفلی بیاید و میان چند زن و مرد دیگر هم دیده شود، چه تصوری در مورد آن خانم و آقا در ذهن دیگران به وجود می‌آورد؟ یا مرد بی‌غیرت است یا می خواهند نشان بدهند که فرهنگ ما بالاست.

البته آرایش بیش از حد و غلیظ مشکلات خاص خودش را در پی دارد. شاید برای یک مدت کوتاه برای خانمی که آرایش بیش از حد را انجام می‌دهد، خوشایند باشد، اما در درازمدت تبعات منفی دارد. تصوراتی که مردم درباره او خواهند داشت، مطلوب نخواهد بود. خانمی که همیشه در حال آرایش کردن است، وقتی آرایش ندارد، درست مثل این است که چیزی گم کرده باشد و این قشنگ نیست. این یعنی اینکه از چیزی که هستیم فاصله گرفته‌ایم، به صورتمان ماسک زده‌ایم و اگر این ماسک و نقاب را از صورتمان جدا کنیم، دیگران ما را قبول ندارند. جالب است بدانید از نظر بعضی از روانشناسان آرایش کردن بیش از حد به نوعی خودفروشی روانی است.

بعضی از خانم‌هایی که به اینگونه آرایش می‌کنند، جزو آن دسته از خانم‌هایی هستند که روح و جسمشان را به تفکرات دیگران می فروشند که نه‌تنها عزت نفسی ندارند و خود را به راحتی بازیچه دست دیگران می کنند، بلکه در خیلی از مواقع از اعتماد کردن به آنها صرف نظر می‌شود و در بعضی از کارها به آنها به عنوان یک نیروی فعال و یا نیرویی که بتوان در همه عرصه‌ها به او اعتماد کرد محسوب نمی‌شوند، چرا که این نوع آرایش در بسیاری از مواقع سلب اطمینان می‌کند و طرف به این فکر می‌کند که اگر من بخواهم سرمایه، مغازه و یا کارم را در اختیار این خانم با این اوضاع بسپارم، مطمئنا با مشکل مواجه خواهم شد.

آرایش از آرائیدن و آراستن و به معنی زینت‌دادن، خوش‌نما گردانیدن، نظم و ترتیب‌دادن است و آراسته به معنی مرتب و منظم و بوی خوش ره‌آوردی است از بهشت. ولی باید در نظر داشت که این آرایش و آرائیدن که اینقدر از آن صحبت به میان آمده و در خیلی از مواقع از آن حمایت شده، صرفا برای خانه و خانواده و همسر است و نباید از چارچوب و حریم خانه خارج شود. این مسئله به عینه ثابت شده که خانمی که برای همسرش و روحیه دادن به خودش در حریم شخصی خانه‌اش آرایش می‌کند، خیلی موفق‌تر و بهتر با همسرش کنار می‌آید و عشق و علاقه در بینشان به شدت افزایش می‌یابد تا خانمی که آرایش را برای سطح جامعه می‌خواهد و آرایش را برای بیرون از منزل استفاده می‌کند.

آنگاه که آدم و حوا از بهشت به زمین فرستاده شدند، حضرت آدم در کوه صفا و حوا در کوه مروه جای گرفتند.

حوا موهای خود را که در بهشت شانه کرده و بسته بود باز کرد و گفت از آرایشی که در بهشت کرده‌ام، چگونه خوشحال باشم که خداوند از من در خشم است و همچنان باد بر موهای او می‌وزید. هوای معطر بهشت را که در میان موهای او مانده بود، به شرق و غرب عالم می‌برد و گل‌ها و گیاهان را خوشبو می‌کرد و برگی که حوا برای پوشاندن تن با خود داشت، به ختن برد و آهوی مشک آن برگ را خورد و نافه‌اش مشگین شد.
سال‌هاست که آرایش‌کردن و پیروی از مد برای مردان و زنان امری مهم می‌نماید و اندیشمندان و جامعه‌شناسان به آن التفات کرده‌اند.

گروهی استفاده از لوازم آرایش و پیروی‌کردن از مد را یکی از حقوق مسلم انسان‌ها می‌دانند و گروهی دیگر معتقدند که زنان و مردان حق دارند هر نوع لباسی که می‌خواهند، انتخاب کنند و خود را بیارایند، ولی لزوما نباید از آن پیروی کنند.

زیرا استفاده از این حق در اختیار آنها نیست، بکله تحت تاثیر الزاماتی است که در نظام سرمایه‌داری جهانی که رقابت سودجویانه رواج دارد، به آنها تحمیل می‌شود، لذا استفاده از لوازم آرایش و پیروی از مد صورت اجبار به خود می‌گیرد و مردان و زنان مجبور به استفاده از آن می‌شوند.
گروهی معتقدند که همه می‌خواهند که زیبا باشند، خصوصا زن‌ها و لذا استفاده از لوازم آرایش اجتناب‌ناپذیر است و ادعا می‌کنند که در تمام طول تاریخ زن‌های تمام طبقات اجتماعی به زیبابودن علاقه‌مند بوده‌اند و حتی در جوامع ابتدایی بدن‌های خود را نقاشی می‌کرده‌اند.

برخی بر این باورند که در جوامع ابتدایی نیازی به جلب‌نظر وجود نداشت و زن و مرد به‌طور یکسان بدن خود را رنگ می‌کردند و این نه به خاطر زیباسازی و جلب توجه بود، بلکه با آن هویت خود را تعیین و اعلام می‌کردند که علائم، نقش‌ها، آویزها، دستبندها و گردنبندها و سایر زینت‌ها نمیانگر سن جنسیت، موقعیت اجتماعی و قبیله آنها بوده است و پیش از اینکه جنبه آرایشی داشته باشد، زندگی نامه آنها محسوب می‌شده است.

آنچه در جوامع ابتدایی وسیله شناسایی و یک ضرورت اجتماعی بود، در دورانی که جوامع طبقاتی به وجود آمد، وسیله تمایز طبقات جامعه از یکدیگر شد و به صورت یکی از علائم عدم تساوی اجتماعی درآمد و تفاوت‌های غنی و فقیر را به رخ می‌کشید و آرایش و لباس، زن و مرد طبقه ممتاز را از زن و مرد طبقات دیگر جدا می‌کرد.

زن و مرد هر دو آرایش می‌کردند، پودر به مو و صورت خود می‌زدند و لباس‌های توری می‌پوشیدند تا زیبا شناخته شوند و خود را از روستاییان و کارگران به وسیله همین آرایش و لباس متمایز می‌ساختند.

در دوران‌های بعدی مردان صحنه مد و آرایش را ترک کردند و مد و آرایش را به زنان وا گذاشته، به طوری که زن یک کارگر یا یک کارمند، از روی لباس و آرایش از زنان سرمایه‌داران تشخیص داده می‌شدند، اما سرمایه‌داری صنعتی با تولید انبوه لوازم آرایش و مد نمی‌توانست در محدوده زنان متمول درجا بزند و لذا آن را به تمام طبقات جامعه تسری دادند.

و باز در دوران‌های بعد تبلیغات وسیعی آغاز شد با این مضمون که همه زن‌ها آرزو می‌کنند که زیبا باشند، لذا همه به آرایش و مد نیاز دارند و در این عقیده اشتراک دارند و چنین شد که لوازم آرایش به صورت یک نیاز محتوم درآمد.

آرایش، از ریشه پهلوی «آرایشن»، اسم مصدر است و معانی زیر از آن مستفاد می‌شود: آراستن، زیب، زینت، تدبیج، زیور، جمال، زین، زبرج، حلیه، زهره، تنقیش، زخرف، تجمل، تزیین، تزین، تحلی تقین، پیراییه، صورت‌سازی، تصنع و آذین.

پیرایش، اسم مصدر پیراستن است و در این معانی به کار می‌رود:

تحلی، مطلق زیست‌کردن، پیراهنش، هرس، زینت‌دادن سر با کاستن از موی، دباغت، عمل پرداختن و ساختن و معد و مهیاکردن.
با توجه به معادل‌های مندرج در لغت‌نامه علامه علی‌اکبر دهخدا، ذیل کلماتی چون: پیراینده و پیرایه، می‌توان به تقریب و گمان حکم کرد که آرایش یا آراستن، زینت‌کردن و زیباسازی از طریق افزودن است؛ نظیر سرمه‌کشیدن، خضاب‌کردن، سرخاب مالیدن و... و پیرایش یا پیراستن، زیباسازی از طریق کاستن است؛ نظیر: کوتاه‌کردن مو، گرفتن ناخن، اصلاح صورت و...

هنگامی که مسجل شد که زیبایی پدیده بسیار قابل انعطافی است، صحبان صنایع کارشان این شد که پیوسته مواد آرایشی جدید تولید و عرضه نمایند و مردم را متقاعد سازند که برای هرچه زیبا و زیباترشدن به آن نیاز دارند، در جوامع کمتر توسعه‌یافته از نظر صنعتی و تبلیغاتی نظام چند زنی رقابتی پایان‌ناپذیر را بین زنان یک حرم برای زیباترشدن و جلب توجه بیشتر و سوگلی‌شدن به وجود آورد و این خود دلیلی کافی بود برای استفاده هرچه بیشتر لوازم آرایشی، اما همانطور که گفته شد، استفاده از لوازم آرایشی ناشی از نیاز روحی مردم به زیباترشدن است که فارغ از جنبه‌های تبلیغاتی آن امری منطقه‌ای و یا محدود به جامعه و کشور و قبیله خاصی نیست، بلکه یک نیاز روحی بشری است، از آنجا که زیبایی امری اعتباری است، هر کسی از ظن خود با آن یار و همراه می‌شود و خود را به شکلی می‌آراید.

زیبایی حقیقت است و حقیقت زیبایی است، این است آنچه تو در زمین می‌دانی و باید بدانی انسان برخلاف سایر جانوران در طی زندگی عملی واقعیت‌ها را تغییر می‌دهد و با تغییر واقعیت آن را می‌شناسند و با شناسایی قوانین راه غلبه بر آن را می‌یابد.

و اشیا وقتی زیبا هستند که پرتوی از آن دریافت کرده باشند. وحوب مطلق همان کمال زیبایی و جمال محض است.

افلاطون از قول ارسطو و او از قول دیویتم دانا می‌گوید:
عشق ابتدا زیبایی را در یک تن بعد آن را در تمام تن‌ها و سپس زیبایی روح را مورد توجه قرار می‌دهد و سپس از آن به زیبایی دانش پی می‌برد و روح از تماشای این منظره مسحور می‌شود و کسانی که به این مرحله رسیده باشند، ناگهان با زیبایی شگفت‌انگیزی روبه‌رو می‌شوند، زیبایی ابدی، زیبایی مطلق، زیبایی که تمام زیبایی‌ها پرتوی از آن می‌گیرند، پس شروع از زیبایی‌های جهان و رسیدن به آن فی‌نفسه زیباست.

جالب است که بدانید تمام سخنانی که از بزرگان از قدیم تا به امروز به جای مانده، همگی به ما اثبات می‌کنند که حجاب خوب است، ولی در صورتی که در چارچوب و ساختار خانواده باشد و نه برای چشم نامحرم. بارها با چشم خود دیده‌ایم که در خیابان و یا در کوچه‌ها شوهران به طور مستقیم به آرایش زن‌هایشان اعتراض می‌کنند و از آنها می‌خواهند که این موضوع را رعایت کنند. ولی آیا واقعا نیاز به این همه تغییر و تحول در چهره هست که تا این مقدار بر اعصاب همسر تاثیر بگذاریم؟ به راستی نیاز به این همه رنگ‌آمیزی در چهره وجود دارد که نظر دیگران به این صورت و واضح بر چهره ما جلب شود؟ مسلما جواب خیر است و خوب می‌دانید که آرایش زیاد نه‌تنها باعث بی‌ثباتی و بی‌اعتمادی به ما می‌شود، بلکه عادتی می‌شود برای کسی که بارها این کار را انجام می‌دهد و مسلما طبعات بسیار بدی را به همراه خواهد داشت.

و به عقیده دانشمندان امروزی، چون ادراک زیبایی مطلق برای همه میسر نیست، باید زیبایی‌های نسبی و متغیر مثل زیبایی باستانی، زیبایی جدید، زیبایی کلاسیک و زیبایی رمانتیک را مورد توجه قرار دهیم.

زیبایی در انسان‌ها، طبیعت و آنچه ساخته دست انسان‌ها است، وجود دارد. ولی برای آنکه شخص زیبایی را دوست داشته باشد، باید خود را مستعد آن کرده باشد، مردمان ابتدایی، بچه‌ها، اشخاص بی‌فرهنگ از صداها و رنگ‌های تند لذت می‌برند، ولی عموما از زیبایی یک جنگل - غروب آفتاب با یک درخت عکس‌العملی از خود نشان نمی‌دهند.

لذا گفته‌اند چهره و سیمای هر شیئی به نسبت درجه فرهنگ اشخاص فرق می‌کند. اخیرا دانشمندان انگلیسی و مراکشی موفق شدند یکی از قدیمی‌ترین زیورآلاتی که توسط انسان استفاده می‌شده است را کشف کنند.

در هزاره اول از میلاد در حسنلو آذربایجان ظروف سفالی با لوله‌های باریک کشف شد که با آن آب متبرک را در بینی مردگان می‌ریخته‌اند تا در دنیای دیگر همواره بوهای معطر به دماغ برسد و دستبند طلا کار هنرمندان ماد، هزاره اول قبل از میلاددر مرز ارمنستان با ایران و ترکیه کفش چرمی به دست آمده که مربوط به 5000 سال قبل می‌شود. این کفش چرمی معلوم نیست مردانه یا زنانه بوده است، ولی اندازه آن با سایز امروزی 38 می‌شود. این نشان می‌دهد که از قرن‌ها پیش افراد مختلفی بوده‌اند که به زیبایی و آرایش خود اهمیت زیادی می‌داده‌اند و به این موضوع به چشم زیبایی نگاه می‌کرده‌اند، ولی چه خوب است که این موارد به جامعه انتقال پیدا نکند و این آرایش و زیبایی‌ها در سطح خانه باقی بماند.

هات چتوس، ملکه مصر در 490 سال پیش از میلاد چندین بار به ارتیره سفر کرد و گیاهان و گل‌های خوش آنجا را به مصر برد و از آنها برای ساختن عطر سود برد.

این ملکه که تنها فرمانروای زن مصر بود، علاقه زیادی به عطر و هنر داشت. امروز دانشمندان از تجزیه بقایای به جای مانده در مقبره او درصدد آنند که عطر او را بازسازی و به مردم سرفی نمایند.

کفش‌های مادی چنان ترتیب داده شده بود که شخص می‌توانست در آن چیزهایی بگذارد که بلندترین بنماید، بی‌آنکه کسی متوجه شود.
کورش سرمه‌کشیدن و آرایش صورت را نیز تصویب می‌کرد تا چشمان و صورت اشخاص زیباتر از آنچه هست به نظر آید.
در غارهای انسان‌های اولیه (پالئولیتیک) مربوط به 30 هزار سال قبل از میلاد به صحنه‌های شکار برمی‌خوریم که رقصندگان ماسک بر چهره دارند یا نقاشی‌های روی سنگ در آفریقای جنوبی نیز نشانگر صحنه‌های شکار است که بدن و چهره را با ماسکی پوشانده‌اند، جعبه‌های چوبی کوچک جای لوازم آرایش کشف شده در شهر سوخته منطقه جازموریان مربوط به 5000 سال قبل حکایت از دیرینگی آرایش و لوازم آن در ایران دارد و در دوران‌های ابتدایی در مراسم آئینی و مذهبی چهره را با خاکستر، عصاره گیاهان، رسوب رنگ‌های معدنی و گل سرخ رنگ‌آمیزی می‌کرده‌اند.

مصریان باستان با سولفور سرب سائیده‌ای که از جوشانده تخم مورچه به دست می‌‌آمد، به شکل سرمه خطی اطراف چشم‌ها می‌کشیدند و پشت چشم را رنگ سبز کربنات مس می‌مالیدند.

باستان‌شناسان در منطقه برج ابی حیدر لبنان آثار باستانی متعلق به روم باستان (سه هزار سال قبل) را کشف کرده‌اند. این آثار شامل اشکدان‌ها، ظرف ویژه نگهداری عطر و لوازم آرایشی است.

دو هزار سال قبل در ایران باغ‌های گل سرخ وجود داشته است که از آن برای تهیه عطرها استفاده می‌شده است (300 سال قبل از گل سرخ عطر خالص تهیه شد و گفتنی است که از یک میلیون گل سرخ فقط یک لیتر اسانس می‌توان گرفت.)ملت‌ها و اقوام، در ادوار مختلف تاریخی، برای خود، تعریف‌های مشخصی از زشت و زیبا داشته‌اند. این تعریف‌ها و معیارها، به مرور زمان، بعضا دستخوش تغییر شده یا در کل نفی شده‌اند.

بسیاری از این ملاک‌ها معمول یا منسوخ زیبایی در تاریخ تمدن «ویل دورانت» آمده است که برخی از آنها را به قدر نیاز برایتان توضیح می‌دهیم که بدانید این موارد از قدیم بوده و هم‌اینک ادامه دارد.

زنان فلاته در آفریقای وسطی، روزی چند ساعت، نوک انگشتان دست و پای خود را در برگ حنا می‌پیچند تا سرخ رنگ شود و دندان‌های خود را متناوبا به رنگ‌های آبی، زرد و سرخ درمی‌آورند و گیسوان خود را نیلی، مژگان را با سولفور آنتیموان زینت می‌دهند. در نیجریه، چاقی و زیبایی مترادف یکدیگرند. زنان قبیله گالا، انگشترهایی به وزن سه کیلوگرم به دست می‌کردند. زنان دینکا 50 کیلوگرم جواهر حمل می‌کردند. زنان مجلل آفریقایی از انگشترهایی بزرگ مسی استفاده می‌کردند.

در گروئنلند، مادران در کودکی، دختران خود را خالکوبی می‌کنند و گاهی پوست و گوشت خود را می‌شکافند تا جذابیت بیشتری پیدا کنند.
در بعضی قبایل بومی استرالیا، دختران جوان برای جلب توجه، گردن خود را رنگ می‌کنند، ولی زنان شوهردار، این حق را ندارند. زنان در یکی از قبایل آفریقایی، بزرگ‌بودن لب پایینی را حسن می‌دانند و با ترفندهای گوناگون، آن را بزرگ و آویخته می‌کنند. این زن‌ها به «لب بشقابی» معروفند.

ملاک‌ها و شاخص‌های زیبایی در میان قبایل و اقوام متمدن، همان اندازه برای اقوام بدوی عجیب و قریب است که شاخص‌های زیبای آنان برای ما.

ویل دورانت در تاریخ تمدن خود با ذکر این مسئله، می‌نویسد: یک زن عصر جدید «اروپایی و آمریکایی» و غیره، گوشش را برای گوشواره سوراخ می‌کند و لب‌ها و گونه‌هایش را غازه (سرخاب، رژ و...) می‌مالد و موی زیر ابرویش را برمی‌دارد، فرمژه می‌دهد، به چهره و گردن و بازو پودر می‌زند و پای خود را در کفش‌های تنگ می‌کند و با غرور و دلسوزی نسبب به اقوام دیگر سخن می‌گوید.

بنابراین ستایش شاعر ایرانی از زندان سپید و درخشان معشوق، برای زن فلاته آفریقایی به همان اندازه عجیب و غریب است که دندان رنگ‌آمیزی شده او برای ما.

آنچه مقدمتا و به اختصار آمد، تنها برای روشن‌شدن مقصود ما از طرح ملاک و معیار زیبایی بود. در شماره آینده، به بیان ملاک‌های زیبایی از نگاه شاعران پارسی‌گوی سده‌های اول خواهیم پرداخت.
تمامی مواردی که در بالا به آنها ذکر شد، خواهان این است که از صدها سال قبل تا به امروز ما شاهد آرایش و آرایش کردن بوده‌ایم و این مسئله از دیرباز تا کنون با انسان‌ها همراه بوده است و در لحظات خاص و جشن‌ها و حتی در مواقع تنهایی برای خودشان و به عبارتی برای دل خودشان به آرایش می‌پرداخته‌اند. نکته‌ای که در اینجا حائز اهمیت است این موضوع است که آرایش به این صورت از قدیم ادامه داشته و تا الان نیز ادامه دارد و کسی جلوی این موضوع را نگرفته و منکر این قضیه نشده است، ولی در این روزها ما شاهد این هستیم که آرایش دارد به صورتی شکل می‌گیرد که دیگر از حالت طبیعی خود خارج شده و در بعضی مواقع دیگر برای بعضی از آقایان غیر قابل تحمل شده است. چرا که در بعضی مواقع شاهد این ماجرا هستیم که آقایان دیگر قادر به زندگی با بعضی از خانم‌ها نیستند و علت اصلی این ماجرا را که جویا می‌شویم، به بحث آرایش و بد آرایش کردن می‌رسیم.

واقعا آرایش تا این مقدار ارزش دارد که انسان حریم شخصی و خانوادگی خود را به خطر بیندازد و آینده خود را خراب کند و همسر و خانواده خود را از خود برنجاند و با این کار به روند زندگی‌اش لطمه وارد کند؟ واقعا آرایش کردن به این می‌ارزد که انسان مورد بازخواست قرار گیرد و یا در بعضی مواقع مورد توهین قرار گیرد و از شخص پرسیده شود که چرا تا این حد آرایش کرده‌اید؟ باز هم بر این موضوع تاکید می‌کنیم و می‌دانیم که آرایش کردن خوب است و برای روحیه فرد تاثیر مثبت بر جای می‌گذارد و باعث تشدید روحیه می‌شود، ولی در کنار این قضیه بارها بیشتر تاکید می‌کنیم که این کار باید در حضور و در خدمت همسر و خانواده قرار گیرد تا تبعات منفی آن حذف شده و ناخواسته و ندانسته مشکلی برای شخص پیش نیاید.

جالب اینجاست که جدای از اینکه ما با آرایش زیاد نارضایتی همسر خود را در پی داریم، از طرف دیگر خدا هم راضی به این مورد نیست و شامل گناهان زیادی می‌شویم که متاسفانه در بسیاری از موارد به این مسئله توجهی نمی‌کنیم و یا کم‌توجهیم. به هر حال خوب می‌دانید که ما به یک سری اصول و عقاید پایبندیم و بر مبنای آنها حرکت می‌کنیم و به زندگی خودمان ادامه می‌دهیم. پس اگر این اصول و عقاید برایمان مهم است، باید از آنها پیروی کنیم. خداوند هم راضی به این امر نیست که شما بخواهید خودتان را با آرایش در سطح جامعه قرار دهید، چه بسا که بارها در دین مبین اسلام به این موضوع اشاره شده که خود را برای همسرانتان بیارایید.

ایجاد هیجان در خانواده



هنوز بعضی افراد در خانواده هیجان‌های جدید می‌آفرینند

تا به حال شده کسی را در حال نگاه کردنش هستید، به یک‌باره محو شود و یا اینکه وسیله‌ای که در حال دیدنش هستید، یکدفعه ناپدید شود؟ مگر می‌شود لوستری که از سقف آویزان است و یک زیبایی خوبی به مدل و دکوراسیون منزل بخشیده یکدفعه غیب شده و از جای خودش تغییر یابد؟ مگر می‌شود انسانی که در حال راه‌رفتن است و به یک دیواری می‌رسد، بدون این که دیوار را دور بزند، یکدفعه از داخل دیوار عبور کند؟ مقاله‌ای که پیش روی شماست، داستان‌های واقعی و باورنکردنی را برای شما شرح می‌دهد.
نامرئی‌شدن انسان‌ها دیگر رویا نیست. تنها یک مشکل بر سر راه است. آن هم بینایی شخص است. کسی که نامرئی شود، برای همیشه کور می‌شود، چرا که نور از بدن او عبور می‌کند و چون چشم هم جزئی از بدن است، فرد قدرت بینایی خودش را از دست می‌دهد.
اینها جدیدترین اکتشاف پروفسور گرهارد فونفر آلمانی است که بعد از چندین قرن انتظار بشر موفق به کشف آن شده است. آیا بشر حاضر است برای نامرئی‌شدن چنین تاوانی بپردازد؟
1
برای شروع سفری کنیم به سال 1807 و شهر کوچک لیپون واقع در جنوب غربی بولیوی. خسوس معروف‌ترین کیمیاگر این شهر بود. روزی او مدعی می‌شود که می‌تواند یکی از دستان خود را نامرئی کند.
فکر می‌کنید مردم لیپون بعد از شنیدن این ادعا چه‌کار کردند؟ آنها مشتاقانه در میدان اصلی شهر جمع شدند و منتظر خسوس ماندند تا او بیاید و به همه نشان دهد که چگونه می‌تواند یکی از دستانش را نامرئی کند. خسوس هم در حضور چشمان از حدقه درآمده مردم، با ریختن ماده‌ای روی دست چپش، آن را نامرئی می‌کند.
او برای آن‌که مردم به واقعی‌بودن این نامرئی‌شدن ایمان بیاورند، از یکی از حاضران می‌خواهد پیش او آمده و دست نامرئی شده او را لمس کند تا ببیند که دست او وجود دارد، اما دیده نمی‌شود.
از آن روز به بعد اوضاع به کامِ خسوسِ پیر می‌شود. اما تنها پس از چند هفته او از دنیا می‌رود و راز چگونگی نامرئی‌شدن دست چپ خسوس همراه با او مدفون می‌شود. نام او به‌عنوان نماد اصلی لیپون بعد از گذشت بیش از 200 سال هنوز قابل احترام هست.
2
چین همیشه کشور عجیب و اسرارآمیزی بوده است. پس چندان تعجب‌برانگیز نیست که بدانیم تمام بحث‌های پیرامون نامرئی‌شدن ابتدا در این کشور به وجود آمده است. سان‌وو یکی از استراتژیست‌های معروف نظامی چین در سده پنجم قبل از میلاد بود. انتشار اثر کلاسیک - نظامی او «سان تزو» در ژاپن هم‌زمان بود با تشکیل گروهی به نام نینجاها که با لاک‌پشت‌های نینجا تفاوت اساسی دارند.
این گروه هنرهای رزمی و استراتژی‌های نظامی کتاب «سان تزو» را با قدرت‌های اسرارآمیزی ترکیب کردند و در نهایت به‌عنوان نیرویی بسیار بانفوذ در کشور ژاپن مطرح شدند.
دوباره به بحث اصلی‌مان برگردیم. عجیب‌ترین و شاید حتی غیرقابل‌باورترین عمل نینجاها، نامرئی‌شدن بود.
هیچ کس به درستی مطمئن نیست نینجاهای قدیمی چگونه این کار را انجام می‌دادند، اما اسناد باقی‌مانده در ژاپن این موضوع را تایید می‌کند.
البته این روزها نینجاهای تقلبی هم فراوان شده‌اند. یکی از این نینجاها اوایل سال گذشته ادعا کرد روح پرقدرت‌ رهبر نینجاها در قرن پانزدهم «اُدا نوبونگا» در او تجلی یافته. او بلافاصله اعلامیه‌ای در شهر اوزاکای ژاپن منتشر می‌کند و در آن می‌نویسد با گرفتن هزینه‌ای بالغ بر یک میلیون ین حاضر است آن را به علاقه‌مندان تعلیم دهد.
اما قبل از این‌که او بتواند حتی یک ین هم از راه آموزش نامرئی‌شدن نینجایی به جیب بزند و نامرئی بشود، توسط نیروهای پلیس دستگیر می‌شود.
3
گاهی اوقات نامرئی‌کردن (البته اگر واقعا نامرئی‌شدن در کار باشد) می‌تواند بدجور دردسرساز باشد.
حتما بعضی از شما نام جائه‌کیم را به خاطر دارید. اگر داستان او را می‌دانید که به قسمت بعد بروید، اما اگر جزو آن دسته هستید که برای اولین بار است نام او را می‌شنوید، با این قسمت همراه شوید.
دادگاه جائه‌کیم یکی از جنجالی‌ترین دادگاه‌های کشور برمه در سال 1993 بود که توجه خیلی از کشورهای دیگر دنیا را هم به خودش جلب کرد.
او یکی از دانشمندان معتبر برمه بود و بارها جوایز زیادی را در زمینه فیزیک برده بود. او در سال 1993 ادعا می‌کند که همسر خود را توسط ماده‌ای که خود آن را کشف کرده، نامرئی کرده است و همسر او بعد از نامرئی‌شدن از شدت ترس فرار کرده و ناپدید شده است.
حتی با این همه سرشناسی علمی که آقای جائه داشت، اگر شما جای قاضی بودید، چه می‌کردید؟
دادگاه در اولین اقدام دستور آزمایش ماده اکتشافی جائه‌کیم را می‌دهد. تحقیقات در آزمایشگاه نشان می‌دهد که این ماده باعث کم‌رنگ‌شدن عجیب اشیا می‌شود، اما در انسان به هیچ عنوان تاثیری ندارد و حتی باعث سوختگی بدن انسان هم می‌شود.
آقای کیم در جواب می‌گوید در محصول اختراعی او که باعث نامرئی‌شدن همسر نگون‌بختش شده، نوعی ماده شیمیایی گیاهی بوده که او دستور ساختش را فراموش کرده و به همین خاطر است نامرئی‌شدن توسط معجونش(!) دیگر مقدور نیست.
گروهی به دستور قاضی مسئول تحقیق در مورد این‌که احتمال قتل همسر توسط آقای کیم چه مقدار است، تشکیل می‌شود که بعد از چند هفته هیچ‌گونه مدرکی مبنی بر قتل همسر توسط آقای دانشمند ما پیدا نمی‌شود.
دادگاه در نهایت به خاطر پیدانکردن مدارکش که باعث گناهکاربودن او باشد، جائه‌کیم را آزاد می‌کند، اما غافل از آن‌که سرنوشتی شبیه خسوس پیر در انتظار اوست. او تنها چند روز پس از تبرئه به دلیل سکته مغزی جان خود را از دست می‌دهد.
وقتی سرنوشت خسوس و جائه‌کیم را در کنار هم می‌گذاریم، ماجرا دقیقا شبیه فیلم‌های ترسناک می‌شود؛ هر کس به فرمول نامرئی‌شدن دست پیدا می‌کند، بعد از مدتی می‌میرد.
اما لازم نیست شما بترسید. می‌پرسید چرا؟ چون اولا شما عمرا بتوانید نامرئی شوید، ثانیا به جز این موارد، موردهای دیگری هم بوده که نه‌تنها باعث فوت کاشف نامرئی‌شدن نشده، بلکه حسابی برایش شهرت و نان و آب هم داشته. کافی است قسمت بعد را بخوانید تا خودتان متوجه شوید.
4
مطمئنم 90 درصد شما دیوید ست کوتکین را می‌شناسید. باز سریع نگویید نه نمی‌شناسم. همان دیوید کاپرفیلد، شعبده‌باز معروف آمریکایی را می‌گویم.
دیوید کاپرفیلد تمام شهرت و آب و نان خودش را از شعبده‌بازی‌های عجیب و غریبش به دست آورده است.
سه نمایش بزرگ او همچنان از شگفت‌انگیزترین هنرهای دست بشر است. در هر سه این نمایش‌ها (ناپدید کردن مجسمه آزادی، گذشتن از دو سوی دیوار چین و فرار از زندان آلکاتراز) او از تکنیک نامرئی‌شدن استفاده می‌کند. در اولی که در سال 1983 اتفاق افتاد، او در حضور هزاران چشم مجسمه غول‌پیکر آزادی را ناپدید می‌کند و در دو تای دیگر با نامرئی‌شدن از تمام حصارها و دیوارها می‌گذرد.
خوشبختانه برخلاف افراد قسمت‌های قبل او هنوز زنده است و با 54 سال سن، ثروتی بیش از 60 میلیون دلار دارد و حتی توسط دبیرخانه کنگره ملی آمریکا به‌عنوان «اسطوره زمان» نامیده شده است.
او در سال 2000 در جواب سؤال لری کینگ، مجری سرشناس آمریکایی که از او پرسیده بود واقعا چطور نامرئی و غیب می‌شوی، گفت: فقط همین را بگویم که نامرئی‌شدن بسیار ساده‌تر از آن چیزی است که دانشمندان علم فیزیک سال‌هاست در پی کشف آن هستند.

می‌شود در قرن بیستم بود و با این رشد تکنولوژی و علم از وسوسه نامرئی‌شدن به همین راحتی گذشت؟
اگر فکر می‌کنید انیشتین سرش تنها در داستان نسبیت گرم بوده، باید بگویم خیلی بی‌خبر هستید، چون این وسوسه (نامرئی‌شدن) در انیشتین هم پیدا شده بود.
جریان از جایی آغاز می‌شود که انیشتین بعد از این‌که از نظریه نسبیتش سوءاستفاده می‌شود، (چطوری؟ همین که با استفاده از این نظریه و شکاف هسته‌ای اتم، بمب اتم ساخته شد و موجب مرگ صدها هزار نفر در ژاپن شد.)
شش دانگ هوش و حواسش را به نظریه‌ای دیگر به نام «نظریه میدان واحد» معطوف می‌کند. البته قبل از این‌که بتواند این نظریه را کامل کند، می‌میرد و هرگز نمی‌تواند به صورت علنی آن را اثبات کند. ولی بعضی از دوستان نزدیک او بعد از مرگ انیشتین پرده از رازی بزرگ برمی‌دارند.
آنها اعتقاد دارند او این تئوری را اثبات می‌کند، ولی هنگامی که پیامدها و نتایج و اثراتش را می‌فهمد و می‌بیند این نظریه حتی انسان را در آستانه نامرئی‌شدن قرار می‌دهد و تا چه اندازه می‌تواند برای بشریت هولناک باشد، همه آنها را از بین می‌برد تا این نظریه‌اش هم مانند قبلی باعث قدرت‌نمایی حکومت‌ها و در نهایت مرگ انسان‌ها نشود.
6
در سال 1943 و در خلال جنگ جهانی دوم، نیروی دریایی ایالات متحده دست به انجام پروژه‌ای به نام Rainbow می‌زند که عده‌ای معتقدند که بر پایه همان نظریه انیشتین که در قسمت قبل به آن اشاره شد، بود.
وقتی نیروی دریایی آمریکا از نظریه انیشتین خبردار می‌شود، تصمیم می‌گیرد به صورت مخفیانه و سری این نظریه را آزمایش کند.
آنها تصمیم می‌گیرند در 27 اکتبر 1943 در فیلادلفیا دست به آزمایشی بزنند که مطابق با آن می‌بایست یک ناوشکن نیروی دریایی به نام Uss Eldrige نامرئی شود.
دانشمندان نیروی دریایی آمریکا برای انجام این آزمایش یک میدان مغناطیسی بزرگ به قطر 100 متر ایجاد کردند و برق این میدان هم توسط دو ناو دیگر که در طرفین Eldrige بودند، فرستاده می‌شد.
در این آزمایش افرادی که در نزدیکی میدان مغناطیسی بودند، خدمه کشتی را به صورت مبهم در میان آسمان و دریا می‌دیدند، ولی کشتی از نظر آنها ناپدید بود. با این همه این آزمایش یک شکست بزرگ بود!
حتما می‌پرسید چرا. بر اثر این عملیات، نیمی از خدمه که داخل میدان نیرو قرار داشتند، دچار جنون مطلق شدند، بعضی دیگر دیوانه شدند، عده‌ای هم بدنشان در بدنه فولادی کشتی نفوذ کرد و سپس مشتعل شد، بعضی دیگر از خدمه که به بیرون پریدند هم هیچ‌گاه به آب نرسیدند! آن دسته که پس از انجام آزمایش سالم بودند، به مرور اتفاقات عجیبی برایشان رخ می‌داد. آنان گاهی در جا خشک و منجمد می‌شدند، چون هنوز تاثیر میدان نیرو بر بدنشان باقی بود. بازماندگان این حادثه اظهار می‌داشتند که این میدان مغناطیسی دریچه‌ای از فضا و زمان را شکافته و در این حالت، آنها سفینه‌های بیگانه را که در حال رفت و آمد بودند می‌دیدند.
اما بشنوید از خودِ کشتی Eldrige. این کشتی چند ثانیه پس از ناپدیدشدن در بندر فیلا دلفیا، در سواحل بندر نورفولک واقع در 600 کیلومتری فیلادلفیا ظاهر شد، عده‌ای کشتی را به وضوح در آن محل مشاهده کردند، ولی چند ثانیه بعد غیب شد و به لنگرگاه فیلادلفیا بازگشت.
هرچند وزارت دفاع و نیروی دریایی ایالات متحده همیشه منکر این آزمایش می‌شوند و قصد سرپوش‌گذاشتن روی آن را دارند، اما همه شواهد گواه انجام‌شدن این آزمایش را دارد.

دست و پنجه نرم کردن با زندگی

از نیمه‌های راه پشیمان شده‌ام. اصلا روی همچین کاری را ندارم. ولی دلم را به دریا می‌زنم و به دوستم که همراه من است، قضیه را می‌گویم. او هم به روی خودش نمی‌آورد و در و دیوار را نگاه می‌کند. حتی تصور این‌که قرار است تا چند لحظه دیگر در یکی از شلوغ‌ترین خیابان‌های تهران سی‌دی بفروشم، عرق سرد را بر پیشانی‌ام می‌نشاند...
به یک چهارراه بزرگ رسیده‌ایم. چند دقیقه‌ای می‌شود که دستم توی جیبم است و جرئت درآوردن ماسک را ندارم. روبه‌رویم چند پسر دست‌فروش و یک زن کولی میان ماشین‌ها ایستاده‌اند و با التماس جنسشان را به داخل ماشین‌ها می‌اندازند. من هم از درون می‌لرزم و از خدا می‌خواهم هیچ وقت به آن طرف خیابان نرسم. آخر سر ماسک را روی دهانم می‌گذارم و سی‌دی به دست وارد معرکه می‌شوم...
چراغ سبز شده و 120 ثانیه تا توقف ماشین‌ها فرصت دارم. 10 تا سی‌دی توی دستم است. فرصت کپی سی‌دی‌ها را نداشته‌ام و هر سی‌دی را 1500 تومان خریده‌ام. معاش کاسبی می‌گوید که هر کدام از سی‌دی‌ها را دو هزار تومان بفروشم. سی‌دی‌ها mp3 آهنگ‌های روز است. بنیامین، رضا صادقی، بهنام صفوی و ساسی‌مانکن. سی‌دی به دست کنار زن کولی ایستاده‌ام. کمی مشکوک نگاهم می‌کند. بعد از چند لحظه می‌پرسد: «می‌خوای سی‌دی بفروشی؟»
سرم را به علامت مثبت تکان می‌دهم. اصلا جرئت حرف‌زدن ندارم. رویم را برمی‌گردانم که می‌گوید: «مراقب باش‌ها. دیروز اومدن و کریم سی‌دی‌فروش رو با کتک بردن کلانتری. قایم می‌شن و یه دفعه حمله می‌کنن...»
ترس می‌افتد میان جانم. باید از همان راه برگردم. پای ماندن ندارم، با دلهره می‌پرسم: «تو قیافه‌هاشون رو می‌شناسی؟ اگر اومدن به من می‌گی تا فرار کنم؟»
زن همین‌طور که میان منقل اسفندش فوت می‌کند، می‌گوید: «من که نمی‌شناسمشون. تو هم به جای این ادا اطوارها یک منقل اسفند بگیر دستت که بیخودی نه برای ما باعث دردسر بشی و نه برای خودت. تو هم از بچه‌های کریم سی‌دی‌فروشی؟»
چراغ سبز شده و زن متنظر جوابم نمی‌شود. میان ازدحام ماشین‌ها گم می‌شود. آرام آرام شروع می‌کنم به قدم‌زدن میان ماشین‌ها. نگاه پرسشگران را نمی‌بینم و راه می‌روم. صحنه وحشتناکی است، حتی قدرت بالاآوردن دستانم را ندارم. کنار یک سمند طوسی می‌ایستم که راننده‌اش مشغول خواندن روزنامه است. 94 ثانیه تا سبزشدن چراغ فرصت دارم. آرام به شیشه ماشین می‌زنم. کنجکاو نگاهم می‌کند و پنجره را پایین می‌کشد...
«آقا سی‌دی نمی‌خواین؟ تنهایی حوصله‌تون سر نمی‌ره توی ماشین؟ آهنگ‌های جدید دارم، همه‌شون هم مجازن...»
هاج و واج نگاهم می‌کند. از نگاهش خجالت می‌کشم. خیلی دستپاچه از جیبش یک اسکناس پنج هزار تومانی درمی‌آورد و دستم می‌دهد. سه هزار تومان از جیبم درمی‌آورم که می‌گوید: «نه، بقیه‌اش مال خودتون.»
رویم نمی‌شود آن جمله معروف و کذایی را بگویم که آقا من گدا نیستم! پول را توی جیبم مچاله می‌کنم و خشکم می‌زند و مرد با سرعت از کنارم رد می‌شود.

پنج هزار تومان برای شروع بد نیست. خوشحال از این‌که حداقل می‌شود پول سی‌دی‌ها را درآورد، بی‌خیال خجالت، به چراغ راهنمایی نگاه می‌کنم تا قرمز شود و من به کار و کاسبی‌ام برسم. دیگر نگاه‌های تعجب‌آور عابران آزارم نمی‌دهد. سی‌دی‌ها را میان دستانم می‌چرخانم و به پسری نگاه می‌کنم که با یک دسته بامبو، عصبانی به طرفم می‌آید. نزدیک که می‌شود، طلبکارانه نگاه می‌کند و می‌گوید: «تو دیگه از کجا پیدات شد؟ اومدی کار و کاسبی ما رو کساد کنی؟ مگه طویله‌اس که سرت رو می‌اندازی و میای تو؟»
دوباره ترس و وحشت سراغم می‌آید. سعی می‌کنم خودم را از تک و تا نیندازم و می‌گویم: «حالا چته؟ مگه جای تو رو تنگ کردم؟» پسرک حسابی عصبانی است. حالت حمله به خودش می‌گیرد، می‌دانم اگر یک لگد به من بزند، درجا مرده‌ام. سرم هوار می‌زند که: «ببین روتو کم کن. امروز که اومدی رو ندید می‌گیرم، از فردا اگه اینجا بودی، به ابوالفضل با چاقو از این که هستی بی‌ریخت‌ترت می‌کنم!»
دیگر به حرف‌هایش گوش نمی‌کنم. چراغ قرمز شده و ماشین‌ها پشت سر هم قطار ایستاده‌اند. می‌دوم میانشان و صدایم را روی سرم می‌کشم و تبلیغ سی‌دی بنیامین می‌کنم.
به جرئت می‌توانم بگویم همه هاج و واج نگاهم می‌کنند. از اینجا به خوبی می‌توانم حرف‌های همه را لب‌خوانی کنم. خانمی پشت یک 206 نشسته و با دیدن من طوری که جلب توجه نکند، به پسری که کنارش نشسته، می‌گوید: «این رو ببین داره سی‌دی می‌فروشه.» زن عینک آفتابی زده و به خیال خودش من متوجه نگاه خیره‌اش نمی‌شوم، از عکس‌العملش سوءاستفاده می‌کنم و خودم را به ماشین می‌چسبانم و سی‌دی را نشانش می‌دهم. محلم نمی‌گذارند و دیگر نگاهم نمی‌کنند. دلم می‌خواست یک لُنگ هم همراهم بود تا شیشه ماشین‌ها را تمیز می‌کردم. گوشه آستین مانتویم را روی شیشه بغل ماشین می‌کشم. زن با ایش کشداری غرغر می‌کند و ماشین را چند متر به جلو می‌راند...
احساس بی‌ارزشی باز هم سراغم می‌آید. آن طرف‌تر یک ماشین آخرین مدل می‌بینم که داخلش دو پسر جوان نشسته‌اند. من تا همین چند روز پیش فکر می‌کردم ماشین بی‌ام‌و است، اما دوستانم گفتند نام ماشین مذکور هیوندا است.
خجالت را کنار می‌گذارم و طرفشان می‌روم. با اشتیاق پنجره ماشین را پایین می‌کشند.
«سی‌دی می‌خرین؟ آهنگ‌های جدید دارم.»
راننده کله‌اش را از پنجره بیرون می‌کند و می‌گوید: «وای چه خوش‌تیپی هم هست! کفشاش رو ببین جون من!»
متلکش را ندیده می‌گیرم، می‌گویم «سی‌دی می‌خرین یا نه؟! الان چراغ سبز می‌شه‌ها.»
پسر دیگر می‌گوید: «حالا سبز بشه. شما به ما بگو دانشجویی حالا؟ سی‌دی‌هات رو دونه‌ای چند می‌فروشی؟ آهنگ‌های کیا رو می‌فروشی؟»
«بنیامین و رضا صادقی هر سی‌دی دو هزار تومن، اما چون دیگه چند تا دونه بیشتر نمونده، 1500 هم می‌دم بهتون.»
پسرها برای یک سی‌دی دو هزار تومان می‌دهند. یکی از آنها می‌گوید: «حالا لااقل کفشات رو عوض می‌کردی. کوله‌پشتی‌ات هم که جای لپ‌تاپه. همه اینا رو از راه سی‌دی‌فروشی خریدی یا این شغل دومته؟»
می‌دانم که ممکن است کار به جاهای باریک بکشد. بی‌اعتنا به حرفشان به کار خودم ادامه می‌دهم و انگار نه انگار چیزی از آنها شنیده‌ام. کمی خودشان را جمع و جور می‌کنند و می‌خندند. چراغ که سبز می‌شود، بی‌خیال و با آخرین سرعت به راهشان ادامه می‌دهند... باز چراغ سبز شده و باید منتظر قرمزشدن دوباره چراغ شوم. تمام فروشنده‌ها یک گوشه جمع شده‌اند. خودم را نزدیکشان می‌رسانم و روی جدول می‌نشینم. عکس‌العمل ماشین‌ها دیگر برایم خجالت‌آور نیست و بیشتر جالب است. کسانی که هم‌سن و سالم من هستند نادیده‌ام می‌گیرند و با اکراه از کنارم رد می‌شوند. مردها بیشتر دلشان می‌سوزد و کمک می‌کنند و زن‌های مسن با افسوس و تأسف سرشان را تکان می‌دهند.
چراغ دوباره قرمز شده و من سریع خودم را میان ماشین‌ها می‌اندازم. کنار یک پراید زردرنگ که دو خانم مسن در صندلی عقبش نشسته‌اند، می‌ایستم و سی‌دی را داخل ماشین می‌اندازم. یکی از خانم‌ها محکم توی صورتش می‌کوبد و می‌گوید: «اوا! خدا مرگم بده! شده دوره آخر زمون. تو وسط خیابون سی‌دی می‌فروشی؟» به حرف‌ها و عکس‌العملش توجه نمی‌کنم و مدام مثل یک نوار تکرار می‌کنم: «سی‌دی، سی‌دی‌های جدید، بخرین دیگه.» آقای راننده سی‌دی را با یک 500 تومانی به دستم می‌دهد. حسابی داغ کرده‌ام! پول را می‌اندازم روی صندلی ماشین و می‌گویم: «مگه گدایی کردم؟ مگه پول خواستم؟ اگه سی‌دی نمی‌خوای چرا فحش می‌دی؟»
با عصبانیت از ماشین دور می‌شوم. چند دقیقه‌ای می‌شود که متوجه نگاه سنگین راننده اتوبوس شده‌ام. این بار بلند بلند صدایم می‌کند. سی‌دی‌ها را طرفش می‌گیرم و تبلیغ می‌کنم. می‌گوید: «دونه‌ای چند؟» با التماس می‌گویم: «برای شما 1500، بخرین دیگه.» 1500 تومان دستم می‌دهد و می‌گوید: «آخه عزیز من این که کار شما نیست. اصلا در شأن شما نیست که وسط خیابون سی‌دی بفروشین.»
همان‌طور که پول‌ها را در جیبم می‌گذارم، می‌گویم: «شما بگو چی‌کار کنم؟ من سی‌دی نفروشم، شما خرجم رو می‌دین؟»
مرد دو تا کتاب کامپیوتری دستم می‌دهد و می‌گوید: «من که از خدامه خرج شما رو بدم! اما شما برو حداقل سراغ یه کار آبرومند.»
می‌گویم: «خونه هم کار می‌کنم، اما خرجم در نمیاد که...»
همان‌طور که هاج و واج نگاهم می‌کند، می‌گوید: «شما جای این کارها دو خط کتاب بخون که کامپیوتر یاد بگیری، این‌طوری بهتره.»
از راننده خداحافظی می‌کنم و به وسط خیابون می‌آیم. این چراغ طولانی است و من هنوز سه دقیقه دیگر فرصت دارم. آن‌طرف‌تر دو آقای مسن کنار اتوبوس در یک پژو پارس نشسته‌اند. سی‌دی‌ها را نشانشان می‌دهم و آنها یکی برمی‌دارند، دو هزار تومان هم به دستم می‌دهند. یکی از آنها بالا را نگاه می‌کند و می‌گوید: «مراقب خودت باش، آخه تو این شهر به این بزرگی، این چه کاریه که می‌کنی؟»
قیافه مظلومی به خودم می‌گیرم و می‌گویم: «شما ببینین با چه بدبختی مجبورم برای مادر پیرم پول در بیارم. اون‌وقت اینها حتی چشم ندارن ببینن من سی‌دی مجاز می‌فروشم.»
راننده با یک استغفرالله بلند می‌گوید: «شیطونه می‌گه برم حسابش رو برسم. می‌خوای بریم حسابی کتکش بزنیم؟»
بدم نمی‌آید یک دعوای جانانه هم راه بیندازم، اما از عاقبتش می‌ترسم و می‌گویم: «نه آقا! اینا خطرناکن. الان یکی داشت با چاقو تهدیدم می‌کرد. حالا اگه می‌خواین یه سی‌دی دیگه هم ازم بخرین.»
دو هزار تومان دیگر می‌گیرم و از کنارشان می‌گذرم. یکی از پسرهای فروشنده که بیسکویت می‌فروشد، جلو می‌آید و می‌گوید: «سی‌دی چی می‌فروشی؟ اگه جالب باشه، من هم یکی ازت می‌خرم.»
جوابش را نمی‌دهم و او بدون اینکه به من اعتنایی کند، به سر کارش برمی‌گردد. هفت سی‌دی فروخته‌ام و 10 هزار تومان کاسب شده‌ام. خوشحال و خندان پول‌ها را میان دستانم لمس می‌کنم و از جایم بلند می‌شوم. آن طرف دوباره چراغ قرمز شده. کنار یک پرادو می‌ایستم و دستم را داخل ماشین می‌برم. دو پسر جوان باخنده نگاهم می‌کنند و می‌گویند: «آخه سی‌فروشی هم شد کار؟»
با پررویی می‌گویم: «پس چیکار کنم، از کجا خرج خودم و مادرم رو در بیارم؟ سی‌دی بنیامین جدید، شعر فرهاد رو کلی خراب کرده خونده. بخرین دیگه...»
پسر می‌گوید: «آخه حیف جوونیت نیست داری سی‌دی می‌فروشی؟ این همه کار هست، چرا این کار رو انتخاب کردی؟»
می‌دانم خریدار نیستند. رویم را برمی‌گردانم و طرف یک 206 می‌روم که دو دختر جوان در آن نشسته‌اند. به کلی ندیدم می‌گیرند. با سماجت سی‌دی را به پنجره ماشین می‌چسبانم و دختر با عصبانیت شیشه را پایین می‌کشد و می‌گوید: «مرض داری کَنه؟ برو دنبال یه کار دیگه جای این‌که کاسه گدایی بگیری دستت...»
حالم خراب شده. دوباره پیشانی‌ام عرق می‌کند. بی‌خیال صدای مردی می‌شوم که قیمت سی‌دی‌ها را می‌پرسند. خودم را به پل عابر می‌رسانم و دوستم را صدا می‌زنم. ماسک را از روی دماغم برمی‌دارم و به ماشین‌های در حال حرکت نگاه می‌کنم. دوستم هم مثل من خسته شده و من هنوز از حرفی که شنیده‌ام، مبهوتم. دو تا سی‌دی دیگر برایمان باقی مانده. سی‌دی‌ها را به پسر فروشنده می‌دهم و سوار یکی از تاکسی‌های پشت چراغ قرمز می‌شوم و به فروشنده‌های دوره‌گرد نگاه می‌کنم که با التماس آفتابگیر و بیسکویت و بامبو می‌فروشند و کسی باور نمی‌کند که آنها گدا نیستند...
دارم به خانه می‌رسم، ولی هنوز مات و مبهوت مانده‌ام که اگر سی‌دی نفروشم، پس چه کنم؟

دوستان اینترنتی همسرم



عکس هایشان آزارش می داد، ادبیات و لحن شان روح و روان او را به هم می ریخت، مطالبی را که برای همسرش می نوشتند نمی پسندید. همسرش اما می گفت آنها را نمی شناسد، می گفت «آن ها فقط دوست های اینترنتی و فیس بوکی من هستند و در دنیای واقعی هیچ رابطه ای با آن ها ندارم». اما این حرف ها نمی توانست دل سمیرا را آرام کند، هر وقت وارد صفحه شخصی همسرش در فیس بوک می شد و عکس ها و نوشته های دخترانی را می دید که با شوهرش به اصطلاح «دوست» هستند، دوباره برآشفته می شد و به هم می ریخت...

چه بخواهیم و چه نخواهیم این روزها موج فیس بوک و شبکه های اجتماعی جمعیت قابل توجهی را همراه خود کرده است، حتی برای عده ای از نان شب هم واجب تر شده طوری که این سایت های اینترنتی قسمت جدایی ناپذیر زندگی شان شده است.

امروزه جوانان بسیاری هستند که با داشتن نقش همسری در یک خانواده، باز هم معتاد به شبکه های اجتماعی هستند و به همین دلیل گاهی غافل از نقش های مهم خود در خانه می شوند!

زن و شوهری از مهمترین نقش ها و می توان گفت از ابدی ترین نقش هایی است که انسان ها در زندگی می پذیرند و باید در قبال آن به تعهدات و اصول و خواسته های یکدیگر احترام بگذارند.

این مسئله یک امر کاملا بدیهی است که استفاده از شبکه های اجتماعی، به مرور زمان طرز فکر و روابط فرد را متحول می‌کند. اکثر روابطی از طریق شبکه های اجتماعی ایجاد می شود، پایه و اساسی ندارد زیرا مبنای واقعی ندارد. در این گونه روابط معمولاً افراد ناشناس هنگام توصیف خود در این شبکه ها، تصویر غیر واقعی از خود ارائه می کنند و به‌طور خودآگاه یا ناخودآگاه موجب فریب افکار دیگران می‌شوند.

آنچه در استفاده از این شبکه های اجتماعی برای خانواده ها و به خصوص زوج های جوان چالش ایجاد کرده است ارتباط با برخی از دوستان اینترنتی است که زنجیره وار با یکدیگر در ارتباط هستند.

این حلقه های دوستی ناخواسته ارتباط شما را با دوستان دوستان تان برقرار می سازد و ممکن است در این بین افرادی در صفحه شخصی شما عکس یا مطلبی منتشر کنند که از نظر فرهنگ و سبک زندگی هیچ سنخیتی با شما، همسر و خانواده تان ندارند و این جاست که مشکلات بروز می کنند.

در بسیاری از مراجعین این نکته را دیده ام که مثلا خانم، از این موضوع ناراحت است که همسرش، اصلا به او جملات محبت آمیز نمی گوید و او را عزیزم و جانم خطاب نمی کند؛ اما در فضای اینترنت و در شبکه های اجتماعی به خانم هایی که در اد لیستش دارد ؛ کلمات محبت آمیز بسیاری نثار می کند و با آنها بسیار متشخصانه و محترمانه برخورد می کند.

خروج از دنیای واقعی به سراب تخیلات

افرادی که به‌ طور مستمر از این شبکه ها استفاده می کنند و به نوعی به آن معتادند پس از مرور زمان غرق در رویا می‌شوند و از دنیای واقعی فاصله می‌گیرند.

افرادی که بیشتر از 3 ساعت از وقت خود را صرف شبکه‌های اجتماعی می‌کنند، به جای حل مشکلات به دنبال روش های جایگزینی هستند که به دروغ در ذهنشان ایجادشده است.

و این یک حقیقت تلخ است که روابط خانوادگی اکثر کاربران معتاد به شبکه های اجتماعی متزلزل است و برخی نیز منجر به طلاق شده است.

زوجینی که نسبت به همسرشان حساس هستند و دوست ندارد که همسرشان با شخص دیگری صحبت خصوصی یا متن خصوصی و یا کامنت خصوصی داشته باشد . این مسئله ربطی به زن و مرد ندارد و در هر دو گروه زنان و مردان به طور طبیعی دیده می شود. برخی مردان علاوه بر اینکه خودشان در شبکه های اجتماعی عضو هستند و با تعدادی کاربر خانم بده بستان کلامی دارند؛ دوست ندارند که خانمشان در این فضا حضور داشته باشد، یا لا اقل دوست ندارند که همسرشان با آقایون حاضر در شبکه اجتماعی مراوده ای داشته باشند چه برسد به کامنت ها و پیام ها و نوت های خصوصی!

از سوی دیگر، خانمها با درجه ی بالاتری از حساسیت ذاتی، نسبت به این موضوع واکنش نشان می دهند. ممکن است خود خانم در شبکه های مختلف اجتماعی عضو باشد و در طول روز بی آنکه همسرش در خانه حضور داشته باشد و با خیال راحت وقتش را صرف نت گردی و انواع شبکه های اجتماعی نماید.

در این حالت طبیعتا همه افرادی که در صفحه اجتماعی ایشان رفت و آمد می کنند «خانم» نیستند و گاهی آقایون هم، چه به صورت گذری و چه به صورت همیشگی از پیج این خانم عبور می کنند. اما با این حال مشاهده می کنیم که خانم از اینکه در صفحه اجتماعی مربوط به همسرش نام چندین «مونث» را دیده یا از اینکه همسرش برای مطالب و نوت های دیگر خانم های فعال در شبکه کامنت می زند، ابراز ناراحتی می کند.

می توان به جرات گفت که همسران شاید در زندگی واقعی، بتوانند حساسیت هایشان در برابر شریک زندگی شان، کنترل کنند اما به هیچ عنوان نمی توانند این نوع از حساسیت و رنجش خاطرشان از سوی شبکه های اجتماعی را کنترل کرده و آن را بروز ندهند. بی شک این ناراحتی باعث خواهد شد که چه زن و چه مرد، واکنش هایی را در طول روز در مقابل یکدیگر به خرج بدهند.

واقعا چه کسی معتقد است که این رفتار ها آفت زندگی مشترک نیست؟

تاثیر عضویت در شبکه‌های اجتماعی اینترنتی بر هویت افراد؛ هم چنین تاثیر اینگونه شبکه ها در ارتباط با جنس مخالف بر سبک زندگی مجازی افراد به گونه ای است که به راحتی روابط میان محرم و نامحرم و شکسته شدن حریم ها در اینگونه صفحه ها قابل مشاهده است.

مسئله مهم دیگری که در رابطه با شبکه های اجتماعی به چشم می خورد این است که؛ امروزه بسیاری از زوج های جوان اگر روحیه خوبی نداشته باشند، به سراغ اینترنت و شبکه‌های اجتماعی می‌روند. باید توجه داشت که مراجعه به این سایت‌ها و خودآزاردهنده (مثل مقایسه‌های منفی) را در افراد تشدید می‌کند.

درواقع در اینگونه سایت‌ها این احساس به افراد دست می‌دهد که دیگران شادتر از آنها هستند و این باعث سرخوردگی و واکنش‌های نامناسب در فرد می‌شود.

باید در نظر داشت که در شبکه های اجتماعی فضایی آکنده از غیر واقعیت جاری است! افراد می توانند با هویت مجازی و چه بسا هویت جعلی عضو شوند و فعالیت نمایند. از دنیایی که پر از جعل و تقلب است چه انتظاری می رود بر اصلاح روابط و ایجاد همدلی میان زوجین؟

آیا غیر از این است که شبکه های اجتماعی سردی ِ احتمالی میان روابط زوجین را تشدید می کند و در رفع آن هم هیچگونه تلاشی ندارد؟ آیا غیر از این است که شبکه های اجتماعی وقت در کنار یکدیگر نشستن همسران را گرفته و آنها را معتاد به جدا نشستن و سرگرم غیر واقعیت شدن؛ می نماید؟

خودت را با صحبت‌کردن خالی کن


چرا سکوت می‌کنی، چرا در خودت می‌ریزی، چرا خودت را پر می‌کنی از حرف‌های ناگفته؟ با صحبت‌کردن و درد و دل کردن، خودت را تخلیه کن. حرفت را در خودت نگه ندارد و منتظر نباش تا کسی از تو بپرسد. فقط به یاد داشته باش گفتن حرف‌ها و تخلیه شدن به این مفهوم نیست که از جمله‌های اضافه هم استفاده کنی، بلکه چیزی را بگو که در درونت هست و می‌تواند فکر تو را سبک کند.
بسیاری از مشکلاتی امروزی از ناگفته‌هاست؛ پس حرفت را به موقع بزن و با احترام متقابل با دیگر برخورد کن تا بتوانی مقداری از فکرت را آزاد کنی. مقاله پیش رو حکایت جوانی است که کمی از ناگفته‌هایش رنج می‌برد.
زحماتی به وسیله ون‌های سازمان بهزیستی در سطح شهر اجرا می‌شود و تو می‌توانی با ورود به ون‌ها با آنها صحبت کنی و از آنها مشاوره بخواهی. بعد از آن جلسه هر چه گشتم، ماشین‌های اورژانس اجتماعی را در شهر پیدا نکردم. تا همین چهارشنبه پیش که بی‌هوا ماشین‌های اورژانس اجتماعی را دیدم که در کنار ماشین‌های طرح مبارزه با مزاحمان نوامیس ایستاده بودند. بی‌هوا از پله‌های ون بالا رفتم و...
ماشین اورژانس اجتماعی شبیه ماشین‌های گشت ارشاد است با رنگ سفید و خطی سبز رنگ که نام اورژانس اجتماعی هم روی آن نوشته شده و شماره تلفن ضروری 123.
از پله‌ها بالا می‌روم و به دو خانم و یک آقایی که در ون نشسته‌اند، نگاه می‌کنم. ناخودآگاه و بدون هیچ برنامه ذهنی، شلخته و بی‌حوصله به نظر می‌رسم. هاج و واج نگاهشان می‌کنم.
خانم چادری کتابش را روی زمین می‌گذارد و آرام می‌پرسد: «عزیزم! مشکلی برات پیش آمده؟»
این هول‌کردن‌های بی‌موقع حسابی کار دستم می‌دهد. سعی می‌کنم خودم را جمع و جور کنم و کاملا طبیعی بپرسم: «اینجا فقط با مزاحمین نوامیس حرف می‌زنید یا من هم می‌تونم بیام تو؟»
زن با لبخند به داخل دعوتم می‌کند. خیلی غمگین روی یکی از صندلی‌هایش که شبیه صندلی‌های ماشین‌های اورژانس است، می‌نشینم و بر و بر نگاهشان می‌کنم. زن با مهربانی می‌گوید: «عزیزم طوری شده؟»
به مردی که گوشه‌ای از ماشین نشسته نگاه می‌کنم و من من کنان می‌گویم: «می‌شه تنهایی حرف بزنیم؟» مرد بی‌درنگ از ماشین پیاده می‌شود و من به زن می‌گویم: «شما دکترین؟» زن با تعجب می‌گوید: «روان‌شناس هستم.»
- یعنی قرص هم می‌تونید تجویز کنید؟
زن حالا دیگر کنارم نشسته، یک لیوان آب دستم می‌دهد و می‌گوید: «حالا چرا می‌خوای قرص بخوری؟ چی شده؟»
رویم را بر می‌گردانم و می‌گویم: «امروز اخراجم کردن از سر کار. دیگه بی‌کار شدم. بازم باید برای پنج هزار تومن به برادرم و بابام التماس کنم.»
زن می‌گوید: «عزیز دلم البته مشکل تو در تخصص ما نیست. ما در شرایط بحرانی وارد عمل می‌شیم.»
می‌پرم وسط حرفش و می‌گویم: «شرایط بحرانی دقیقا یعنی چی؟»
- یعنی وقتی که کسی مورد تعرض قرار گرفته، توی خانواده‌اش اعتیاد موج می‌زنه، مورد آزار قرار گرفته و...
- من الان که از اینجا برم بیرون دیگه سالم نمی‌رسم خونه. رفتم قرص برنج خریدم، بخورم راحت شم... بابام بفهمه اخراجم کرده‌ان دنده سالم توی تنم نمی‌ذاره. همین جوریش سر بهانه‌های کوچیک دست بزن داره... امشب خونه باشم کبودم می‌کنه.
این را که می‌گویم، انگار برق سه‌فاز از سر خانم روان‌شناس می‌پرد. کمی خودش را جمع و جور می‌کند و می‌گوید: «بابات معتاده؟ قرص برنج از کجا آوردی؟ توی مهمونی دادن بهت؟»
همان‌طور که با دسته کیفم بازی می‌کنم، بدون آن‌که نگاهش کنم، می‌گویم: «گفتم می‌خوام قرص برنج بخورم بمیرم، شما می‌گی رفتی مهمونی؟ نخیر خانم! قرص برنج رو از عطاری سر خیابونمون گرفتم.»
زن از جایش بلند می‌شود و از ماشین بیرون می‌رود. حالا فرصت کامل دارم که داخل ون را ورانداز کنم. ماشین از ون بزرگ‌تر است و بیشتر به کانکس می‌ماند. گوشه‌ای از ماشین یک میز پلاستیکی گذاشته‌اند که رویش کتاب «فلسفه تعلیم و تربیت» و «چگونه با کودکان خود رفتار کنیم» چیده شده. یک فلاسک چای و قندان هم روی میز است. کیفم را کنار دستم می‌گذارم و زیپش را باز و بسته می‌کنم...
زن دوباره وارد ون می‌شود و این بار خانم دیگری هم همراهش است. با کمی شک نگاهم می‌کنند و بعد کمی آرام کنارم می‌نشیند و می‌گوید: «شنیدم بی‌کار شدی. شغلت چی بود؟»
دیگر باید بدون فکر جواب بدهم: «توی یه شرکت بازاریابی منشی بودم. جواب تلفن می‌دادم و تایپ هم می‌کردم. خوب بود تا وقتی که بتونم کنکور قبول شم و اگر دوباره دانشگاه آزاد قبول شدم، خودم از پس مخارجم بر بیام...»
- چند سالته؟
این را همان خانم اولی می‌پرسد و می‌گویم: «25 سالم تموم شده، مجردم، خونه‌مون هم تقریبا سمت غرب است. بابام بازنشسته شرکت گازه و مامانم خونه‌داره. چهار تا بچه‌ایم. بابام معتاد نیست، عصبی می‌شه. هر بار عصبانیتش رو سر یکیمون خالی می‌کنه.
منم دو سال دانشگاه آزاد ادبیات خوندم، هم خرجش سنگین بود و هم نمی‌ارزید تا اراک برم... شده بود بهونه عصبانیت‌های بابام.»
همین‌طور یک بند حرف می‌زنم و زن‌ها از حرف‌هایم یادداشت برمی‌دارند. از حرف‌های خودم دلگیر شده‌ام و با بغض می‌گویم: «دلم گرفته، هیچ کس نیست انگار که باهاش حرف بزنم، اون از بابام که بری دمِ پرش داغونت می‌کنه، این از آدم‌های ناامید.
اینم از وضع کار من. دلم می‌خواد برم سر کار بدون این‌که نگران این باشم که مدیر عامل شرکت چپ چپ نگاهم کنه...»
انگار نکته مورد نظرشان را پیدا کرده‌اند. هر دو با هم می‌گویند: «با مدیر عامل شرکت رابطه داشتی؟»
این بار این منم که برق سه فاز از سرم می‌پرد. هاج و واج نگاهشان می‌کنم و می‌گویم: «من کی همچین حرفی زدم؟»
یکی از خانم‌ها می‌گوید: «خب این توی شرکت‌های خصوصی خیلی زیاد شده.»
می‌گویم: «یعنی رابطه منشی و مدیر عامل عادیه؟ مطمئنید؟ پس این مدیر عامل ما خیلی غیرعادی بود، چون با یه من عسل هم نمی‌شد خوردش. بس که گوشت‌تلخ و بی‌حوصله بود.»
- یعنی تو اصلا تا حالا با کسی رابطه نداشتی؟
این را آنها می‌پرسند و من عصبانی می‌گویم: «خانم شما چرا دنبال رابطه می‌گردین؟ من دلم گرفته. کتک خورده‌ام، بی‌کار شدم، حالم از این شهر به هم ریخته بد می‌شه، بعد شما می‌گی با کسی ارتباط دارم یا نه...»
از جایم بلند می‌شوم که بروم، زن با آرامش دستم را می‌گیرد و می‌گوید: «تو که نمی‌تونی به همین راحتی بری عزیزم. ما می‌خوایم کمکت کنیم. گفتی قرص برنج داری؟»
می‌گویم: «آره دارم. اما مطمئن باشید که از مدیر عامل شرکتمون نگرفتم. رفتم از عطاری خریدم. همین.»
- خب باید قرص برنجت رو بدی به ما. تو نباید ناامید بشی و در ضمن آدرس عطاری رو هم برامون بنویس...
ماجرا کمی خراب می‌شود. دستپاچه می‌نشینم و می‌گویم: «من که هنوز نخریدم. شما نمی‌خواستی به حرف‌هام گوش بدی، منم خواستم مجبورت کنم بشینی باهات درددل کنم.
شما گفتی شرایط بحرانی، منم شرایط بحرانی ایجاد کردم که شما بشینی یه دقیقه کنارم تا من بهت بگم یه فکری بکنین به حال شهر، به حال مردم، به حال بی‌کارها، خونواده‌ها...»
از ماشین طرح اورژانس اجتماعی بیرون می‌زنم و فکر می‌کنم به آدم‌هایی که جایی از بدنشان کبود است، جایی از دلشان کبود است، می‌خواهند با یکی حرف بزنند...