مشکلات بعضی خانوادهها با
زندگی ماشینی امروز:
«مسافری در ایستگاه ترمینال جنوب تهران کشته شد. به گفته شاهدان عینی او
قصد خودکشی نداشته و پرتابشدنش روی ریل قطار به دلیل بیاحتیاطی است که
باعث جان باختنش شده است.» ماجرا همین است؛ مرگ در مترو. مرگ زیر واگنهای
چند تنی. مرگ روی ریلهای فولادی. خیلی سریع آغاز به مردن میکنی...
ساعت 9:30
گرما کلافهکننده است. ازدحام جمعیت آنقدر زیاد است که احساس میکنم دیگر
اکسیژنی وجود ندارد. چهار قطار میآیند و نمیتوانم حتی به چند قدمی در آن
نزدیک شوم. چند دختر نوجوان در کنارم ایستادهاند. خوشحال هستند و
میخندند؛ آنقدر که گویی بزرگترین تفریح عالم را انجام میدهند. با آمدن
هر قطار خودشان را به خیل جمعیت میسپارند و بعد از کمی جلو عقبشدن
غیرارادی، دلشان را میگیرند و میخندند. میخندند و میخندند و میخندند. و
من با دیدن یکی از آنها که ساعتش را نگاه میکند و سعی میکند خنده از
لبانش محو نشود، نگاهی به ساعتم میاندازم و از این که مترو را برای پیمودن
دو ایستگاه انتخاب کردهام، از خودم خشمگین میشوم. سالن را به سمت خیابان
ترک میکنم و نفس عمیقی میکشم.
ساعت 10
- چرا وقتی قطار به ایستگاه میرسد، سرعتش را خیلی کم نمیکند؟
- مشکل نداشتن فرهنگ استفاده از
تکنولوژی است، چیز جدیدی نیست!
- چقدر بگویند پشت خط زرد بایستید؟
- خدا بیامرزدش!
(مردم زنده درونت آیند بیرون چو شوند رنده مترو
شد لای درت له و لورده اعضای شریف بنده مترو)
- نه بابا! واقعا یکی مُرده؟ چه وحشتناک!
- ای بابا! مُرد راحت شد!
- خدا به خیر کند!
در یکی از شلوغترین ساعات مترو! از مردمی که به انتظار نشستهاند تا هر چه
سریعتر به خانههایشان بروند، میپرسم که آیا چیزی درباره مرگ اخیر
شنیدهاند، یا نه؟!
ساعت 10:30
چرا کسی گوش نمیدهد، بگذارید ما اول پیاده شویم! این پول را لطفا دست به
دست بدهید! تو را به خدا هل ندهید! بگذارید این خانم رد شود حامله است!
لواشک شیرین دارم، تمر هندی دارم! آقا چرا میآیی توی شکم من؟! جان مادرم
جا نیست، نیایید بالا! مامان من دارم خفه میشوم! خانم لباس زیر
نمیخواهید؟! ای بابا یه کم فرهنگ داشته باشید، ناسلامتی از نمایشگاه کتاب
آمدهاید!
ساعت 15:30
شلوغی، گرما، هیاهو، خستگی، خواب، یک ترمز بد و فریاد آخ!
ساعت 16
یعنی آدم باید به کجا برسد که با شنیدن صدای هوهوی قطار، مرگ را به خودش
نزدیک و نزدیکتر کند؟ یعنی باید چه فشاری را تحمل کرده باشد که بخواهد
خودش را زیر سنگینی هزاران نفر دفن کند؟ چرا قطار مرگ؟
یکی از مسئولان میگوید: ما طبق قانون عمل میکنیم و سرعت و حرکتمان بر
اساس اصول است. ارتباط دائمی با مرکز داریم و هرگونه اتفاق و تغییراتی در
برنامه را با گرفتن دستور مشخص انجام میدهیم. درست است که زبردستی راهبر
مترو زمان برزو اتفاق شرط بسیار مهمی است، اما اگر مردم نکات ایمنی را
رعایت کنند، حادثهای به وجود نخواهد آمد. در اتفاق هفته گذشته راهبر
عکسالعمل خوبی نشان داده، اما متاسفانه کارساز نبوده است. به هر حال ما در
خدمت مردمیم و همه کاری برای آنها میکنیم.»
ساعت 17:30
«- آقای محترم چرا دامن میزنید؟! چرا مینویسید؟! چرا ذهن مردم را آلوده
میکنید؟ این مردم به اندازه کافی دغدغه و ناراحتی دارند، شما دیگر پیاز
داغش را زیاد نکنید! ما خودمان حواسمان هست. حادثه به وجود میآید. من و
همکارانم دلسوزانه کار میکنیم. بله میشود حفاظهای مثل نرده یا شیشه زد.
ما برایمان مهمترین چیز سلامت و جان مردم است. به جای این که دنبال مرگ و
میر را بگیرید و آنها را بازتاب دهید، به فکر
فرهنگسازی باشید. فرهنگسازی حرف اول را میزند نه این که مردم بدانند چند نفر در سال بر اثر حوادث در مترو میمیرند...»
وقتی از مرد جوانی که با لباس مخصوص در ایستگاه قدم میزند میپرسم که از
نظر شما مهمترین عامل این اتفاق چه بوده است و آیا شما آن موقع در صحنه
بودهاید یا نه، با سر اشاره به فردی که پشت سر من است میکند و دیری
نمیگذرد که مرد میانسالی که آخر نگفت اسم و رسمش چیست به سراغم میآید و
با لبخندی مصنوعی سر صحبت را باز میکند.
ساعت 17:45
تمامی مسافران به محض ورود به سیستم قطار شهری تهران تحت پوشش بیمه قرار
میگیرند و پرداخت غرامت، خسارات مالی و جانی و تصادفات مسافران برعهده
بیمه است. حوادثی که منجر به فوت شود، تابع
قانون دیه هستند و دیه
کامل پرداخت خواهد شد. سیگار کشیدن در مترو، عبور کردن از خط قرمز سکو،
استفاده نادرست از وسایل ایمنی مانند کپسول آتش نشانی و چکش نصب شده در
داخل قطار و... مسائل کماهمیتی نیستند و انجام هر کدام از اینها در مترو
میتواند حادثهآفرین شود. به غیر از موارد بیاحتیاطی و خودکشیها، متروی
تهران تا به حال حادثه منجر به فوتی نداشته است و در این زمینه نسبت به
دیگر متروهای جهان کارنامه خوبی دارد.
آغاز ماجرای احداث قطار شهری در ایران مربوط به امروز و دیروز نیست. قضیه
به 110 سال پیش برمیگردد. اولین بار بحث تاسیس تراموای شهری در زمان
ناصرالدین شاه روی کاغذ آمد و در همین سالها یک خط آهن روزمینی بین دروازه
شهر ری و میدان باغ شاه، با نام معروف ماشین دودی، ساخته شد. بعد از آن
کار ساخت مترو پیگیری نشد تا سال 1350 که بررسی آن آغاز شد و سال 77 اولین
خط متری ایران، تهران - کرج افتتاح شد. متروی تهران هم اکنون با داشتن 107
کیلومتر شبکه، سالانه میلیونها مسافر جابهجا میکند. این رقم برای شهر
توکیو 3173 میلیون مسافر در سال است.
ساعت 20
یعنی میدانست که 12 ساعت بعد دیگر زنده نیست؟ یعنی میدانست بعد از 8 بار
نواخته شدن ساعت در شب یک چهارشنبه گرم در کسری از ثانیه جان خواهد داد؟
هرگز فکر میکرد مرگش این چنین رقم بخورد؟ فکر میکرد روزی خبر مرگ چند
خطیاش روی اینترنت بیاید و علامت سوالی در ذهن خوانندگان شکل بگیرد که
چرا؟!
دوستی میگفت که مترو جای غریبی و بیکسی است. شاید هم راست میگفت. سکوت،
تاریکی، دوری از هیاهوی آن بالاها، خستگی از کار روزانه و هزار بهانه دیگر
میتواند مترو را به جایی غریب و سرشار از دلتنگی و تنهایی تبدیل کند. حالا
در این میان اگر کسی در میان این همه غربت و تنهایی و
دلتنگی هوس مردن بکند دیگر میشود نور علی نور!
غروب بود و مرد میانسالی که موهایش رو به سفیدی میرفت، هوس کرد که این
غربت را به اوج برساند و مرگ بیشکوه خود را در برابر چشمان دهها مسافری
که خسته از کار روزانه به خانه برمیگشتند، رقم بزند. آنها که رقص این مرد
را در برابر مرگ دیده بودند، یا حال تهوع داشتند، یا اشک در چشمانشان حلقه
زده بود و یا شوکه و مضطرب میگفتند: «آدم بود؟ آره! آدم بود...» بله! آدم
بود که خود را به قطار مرگ عرضه کرد و استخوانهای کمر خود را بوسهگاه
لبهای آهنین قطار کرد و فنای در معشوق شد! آنها که منتظر قطار قیطریه
بودند، میگفتند که پایین پرید چیزی را که از دستش افتاده بود بردارد. تا
آمد که به بالای سکو بپرد قطار از روی کمرش رد شد و پاهایش از سکو آویزان
شد.
هیچ کس جز خود او صدای شکستن استخوانهایش را نشنید. اما همه دیدند که هر
مرگی با شکوه نیست. میشود برای یک قربانی چندان دل نسوزاند. میشود از او
شاکی بود که چرا احمقانهترین نوع مرگ را برگزیده...
آیا واقعا این مرد میانسال خودکشی کرد؟ همه دیدند که تلاش او برای فرار از
مرگ خودخواسته ناکام ماند. اما همین تردید احمقانه میان مرگ و زندگی
خوشایند هیچ کسی نبود. باید قاطعانه بمانی یا بمیری تا تحسین شوی!
آن روز برای من بوی مرگ و زندگی داشت. اما امسال بوی دیگری هم داشت. بوی
غربت و تنهایی مردی که نشانم داد مترو جای رفتن است نه ماندن.