مشاوره ازدواج و خانواده کودک و نوجوان

مشاوره ازدواج و خانواده کودک و نوجوان

سایت تخصصی مشاوره روانشناسی و روانپزشکی با هزاران مطلب مفیدو آموزنده
مشاوره ازدواج و خانواده کودک و نوجوان

مشاوره ازدواج و خانواده کودک و نوجوان

سایت تخصصی مشاوره روانشناسی و روانپزشکی با هزاران مطلب مفیدو آموزنده

رویــکرد ســازه جورج کلــی به شخصیت

رویکرد سازه جورج کلی به شخصیت، نه تنها یکی از نظریه‌های جدید بلکه اصیل نیز است. نظریه کلی هیچ وجه مشترکی با دیگر رویکردها ندارد.
به گفته او همه مردم قادرند سازه‌های شناختی در باره محیط خود را ساخته و شکل بدهند؛ یعنی افراد همه اشیاء فیزیکی و اجتماعی را در جهان اطراف خود به گونه‌ای تعبیر و تفسیر می‌کنند که یک الگو بسازند. بر مبنای این الگو، مردم در باره اشیاء ، مردمان دیگر، و خودشان پیش‌بینی‌هایی انجام می‌دهند و این پیش‌بینی‌ها را برای راهنمایی خود در اعمالشان به کار می‌گیرند. به این ترتیب برای اینکه دیگران را درک کنیم، بایستی الگوهای آن‌ها یعنی شیوه‌ای را که آن‌ها جهان خود را شخصاً می‌سازند درک کنیم. بنابراین تعبیر و تفسیر فرد از رویدادها است که حائز اهمیت اند نه خود رویدادها.
او مردم را به یک معنی به صورت دانشمند می‌نگریست. یعنی مردم به همان شیوه دانشمندان عمل می‌کنند. دانشمندان چه می‌کنند ؟ آن‌ها نظریه‌ها و فرضیه‌هایی می‌سازند و بعد آن ها را با واقعیات شکل گرفته خود با بکار بردن تجربه‌های آزمایشگاهی می‌سنجند. اگر نظریه به وسیله آزمایش‌ها تأیید شود، باقی می‌ماند. اگر تأیید نشود رد شده یا به شکلی تغییر داده شده و دوباره سنجیده می‌شود.

یک سازه، شیوه نگاه کردن فرد به رویدادهای موجود زندگی او است، شیوة تبیین یا تعبیر و تفسیر آن جهان.
ما در طول زندگی خود سازه‌های فراوانی می‌سازیم یعنی کل سازه برای هر نوع موقعیت یا رویداد یا شخصی که با او در تماس قرار می‌گیریم. ما همیشه وقتی با رویدادها یا مردم تازه روبرو می‌شویم ذخیره سازه‌های خود را افزایش می‌دهیم. به علاوه سازه‌های موجود نیز ممکن است نیاز به پالایش، تغییر، یا دستکاری داشته باشند زیرا مردم و رویدادها در طول زمان تغییر می‌کنند.

ما نه تنها تعداد زیادی سازه ایجاد می‌کنیم، بلکه در سرتاسر زندگی خود، سازه‌های متنوعی باید همواره برای ما فراهم و در دسترس باشد.
هیچ نهایت یا مطلقی برای هیچ سازه‌ای وجود ندارد، زیرا هیچ سازه‌ای نمیتواند به وجود آید که هر امکانی را پیش‌بینی یا پیش‌گویی کند. تجدید نظر به میزان کم یا زیاد همواره ضروری است، و فرد باید شق‌های دیگری از سازه داشته باشد تا بتواند به آن‌ها روی آورد. درغیر اینصورت اگر سازه‌‌ها ثابت و غیر قابل انعطاف باشند شخص چنانکه کلی می‌گوید« او خود را گیر انداخته است.»

او قویاً معتقد بود که نیازی نیست چنین شود. «نیازی نیست که هیچکس به وسیله اوضاع و احوال محاصره شود. نیازی نیست که هیچکس قربانی زندگینامه خود شود.» ما در تغییر دادن یا جایگزین کردن سازه‌های خود ‌آزادیم. اما اگرچه این سازه‌ها قابلیت تغییر دارند، تغییر باید عاقلانه و مبتنی بر واقعیات تجربی باشند، زیان سازه‌های نامناسب می‌تواند بیشتر از سود آنها باشد. توصیه کلی آنست، فرضیه‌های شق دیگر که انتخاب می‌شوند باید نشان دهنده اصلاح و پیشرفت باشند.

سیستم‌های سازه‌ای نمی‌توانند ثابت بمانند، مگر اینکه شخص یک زندگی بدون تغییر را بگذراند.در چنین موردی، سازه‌ها مجبور به تغییر کردن نیستند، زیرا چنین شخصی رویدادهای تازه‌ای برای پیش‌بینی کردن ندارد. اما کسانی که زندگی آنان متضّمن برخورد با
افراد دیگر و روبرو شدن با موقعیت‌های تازه است باید این تجربیات را دوباره تعبیر کرده و سازه‌های خود را مطابق با آن تغییر دهند.

مروری بر نظریه کلی:
آزادی انتخاب: انتخاب بین امنیت و ماجراجویی

شخص از میان یک سازه دو حالتی شقی را برای خود انتخاب می‌کند که امکان بیشتری برای گسترش و تعریف سیستم او را برای وی فراهم کند.
این بدین معناست که فرد دارای توان انتخاب است.یعنی برای هر موقعیت ویژه، یک شخص بایستی انتخاب کند که کدامیک از دو شق کارکرد بهتری دارد یعنی کدامیک در پیش بینی رویدادهای آینده بهتر کمک می کند. به طور معمول و از جنبه آرمانی شخص شقی را انتخاب خواهد کرد که بهترین فرصت را برای پیش‌بینی رویدادهای آتی فراهم می‌آورد. اما در تصمیم‌گیری بین شقوق مختلف مقداری آزادی عمل (یا انتخاب) وجود دارد و آن انتخاب بین امنیت و ماجراجویی است. بعنوان مثال دانشجویی را در نظر بگیرید که باید تصمیم بگیرد که در ترم آینده کدامیک از دودرس را انتخاب کنید یکی از درسها ساده و شبیه یکی از درسهایی است که او در حال حاضر مشغول گذراندن آن است و استادی هم که آن درس را می‌دهد در مقابل کار بسیار کم نمره‌های خوبی می‌دهد. عملاً گرفتن آن متضمن هیچ خطری نیست. اما شاید پاداشی هم در آن وجود ندارد. دانشجوی مزبور می‌داند که استاد درس سختگیر نیست، درس مشابهی که او اکنون در حال اتمام آن است به او چندان چیزی بیشتر از آنچه می‌دانست نداده است. هیچگونه خطر یا قماری در گرفتن درس جدید وجود ندارد. این یک انتخاب ایمن است. دانشجوی مزبور می‌تواند درباره بازده این انتخاب خود پیش‌بینی درستی داشته باشد.

درس دیگری که او می‌تواند انتخاب کند پر است از مجهولات . شایع است استاد درس جدید خیلی سخت می‌گیرد، و محتوای درس شباهتی به چیزهایی که دانشجو قبلاً‌ خوانده است ندارد. اما مواد درسی که عرضه می‌شود به نظر جالب می‌آید و دانشجو را در معرض حوزه جدیدی قرار می‌دهد که او میل دارد در آن باره بیشتر اطلاعات داشته باشد. در اینجا احتمال خطر و قمار وجود دارد. دانشجو نمی‌تواند در مورد بازده انتخاب خود پیش‌بینی دقیق و درستی داشته باشد. اما پاداش و رضایت خاطر بالقوه می‌تواند به مراتب بیشتر از درس دیگر باشد. این یک انتخاب ماجراجویانه است. دانشجوی مزبور باید بین انتخاب کم خطر، کم پاداش، مطمئن و ایمن از یکطرف و انتخاب پرخطر، پرپاداش و ماجراجویانه تصمیم بگیرد. اولین انتخاب دارای قدرت پیش‌بینی زیادی است. انتخاب دوم کارآیی پیش‌بینی بسیار کمتری دارد. کلی معتقد بود که ما در تمام دوران زندگی خود با این قبیل انتخاب‌ها مواجه هستیم (انتخاب بین تعریف گسترش سیستم سازه شخصی خود)، انتخاب مطمئن یعنی انتخابی که شباهت نزدیکی با انتخاب‌های گذشته دارد با تکرار تجربیات و رویدادهای مشابه، سیستم سازه‌های فرد را بهتر و بیشتر تعریف و مشخص می‌کند. انتخاب حادثه‌جویانه با عرضه تجربیات و رویدادهای جدید سیستم سازه‌ها را گسترده‌تر می‌کند، به عقیده کلی تمایل به انتخاب شق مطمئن و بی‌خطر می‌تواند این وضعیت را که چرا برخی از مردم در انجام رفتار به شیوه‌های نادرست مصراند توضیح دهد.

چرا، به عنوان مثال، یک شخص به انجام رفتارهای خصمانه نسبت به دیگران ادامه می‌دهد حتی وقتی که از چنین رفتاری منع می‌شود- بجای اینکه دوستانه و گرم عمل کند؟ کلی پاسخ می‌دهد که چنین کسی با رفتار کردن به آن شیوه انتخاب کم خطر و مطمئن را انجام داده است. به هر دلیل، شخص به اینجا رسیده است که می‌داند چه انتظاری داشته باشد که بتواند پیش‌بینی کند که وقتی او خصمانه رفتار می‌کند دیگران چگونه واکنش نشان خواهند داد. (بخاطر بیاورید که انتخاب هابر حسب اینکه چگونه به بهترین پیش‌بینی از آینده دست می‌یابند صورت می‌گیرند، و نه لزوماً بر حسب اینکه چه چیزی برای فرد بهترین باشد.)

اگر چنین کسی دوستانه و غیر خصمانه رفتار کردن را انتخاب کرده بود، او نمی‌توانست آینده را به همان خوبی پیش‌بینی کند. ونمی‌دانست که چه انتظاری داشته باشد. ممکن بود پاداشها بیشتر باشند. اما عدم یقین نیز بیشتر بود. و فرد مانند یک دانشمند، بهترین کوشش را به عمل می‌آورد، تا رویدادهای آینده را با درجه بالایی از یقین پیش‌بینی کند.

مفاهیم بنیادی نظریه ارکل فروم
آزادی در برابر امنیت تعارض بنیادی آدمی

شخصیت از دیدگاه ارکل فروم، به طور عمده تحت نفوذ نیروهای اجتماعی و فرهنگی است، و هر دوی این نیروها (نیروهای اجتماعی و فرهنگی) در چارچوب فرهنگ و نیروهای جهانی که در طول تاریخ، بشریت را تحت نفوذ داشته اند، بر فرد اثر می‌کنند. وی هم چنین بر این عقیده است که مردم، طبیعت و ماهیت خود را می‌آفرینند. او با این عقیده که ما به صورتی منفعل به وسیله نیروهای اجتماعی شکل داده می‌شویم مخالفت می‌ورزد و تاکید می‌کند که ما خود نیروهای اجتماعی را شکل می‌دهیم، و این نیروها، به نوبه خود، وارد عمل می‌شوند تا بر شخصیت ما تاثیر بگذارند. وی توجه خاصی به تاریخچه فرد و تاریخ نوع بشر و نقش آنها در شکل دهی شخصیت انسان دارد. او همچنین می‌گوید، نوع بشر به خاطر داشتن تاریخچه‌ای از احساس تنهایی جدایی و بی‌اهمیتی در رنج است. بنابراین نیاز اساسی انسان این است که از احساس انزوا بگریزد، احساس تعلقی ایجاد کند و برای زندگی خود معنایی بیابد. انسان از یک سو برای بدست آوردن آزادی- آزادی از طبیعت و آزادی از نظام‌های اجتماعی متحجر، مبارزه کرده است، و از سوی دیگر همین آزادی‌ها به احساس تنهایی و انزوای شدیدی منجر شده است ، و به این ترتیب، انسان در عین حال می‌کوشد که از این آزادی بگریزد. وی نسبت به توانایی بشر در حل مشکلاتی که خود ایجاد کرده است- خوشبین است.

فروم قرون وسطی را به عنوان آخرین دوران ثبات، امنیت و احساس تعلق تلقی می‌کند. در این دوران آزادی فردی بسیار کم بود، زیرا نظام فئودالی جای هر فردی را در جامعه به دقت مشخص کرده بود. شخص در نقش و پایگاهی که در آن به دنیا آمده بود باقی می‌ماند، تحرکی وجود نداشت، چه اجتماعی و چه جغرافیایی هر کس در مورد شغل و حرفه، آداب و رسوم اجتماعی، وحتی لباس پوشیدن حق انتخاب محدودی داشت. هر چیزی و هر کاری بوسیله طبقه اجتماعی ای که فرد در آن زاده شده بود و به وسیله قوانین خشک سنتی قرون وسطی تعیین می‌شد. اما مردم اگرچه آزاد نبودند به طور قطع منزوی و از یکدیگر بیگانه نبودند. آن ساختار خشک اجتماعی جای هر شخص را در اجتماع به روشنی مشخص کرده بود. بنابراین ، برای هیچکس درمورد اینکه به کی یا به کجا تعلق دارد ابهامی وجود نداشت.

وی می‌گوید طغیان‌های اجتماعی ای که بوسیله رنسانس و ... جهت اصلاحات انجام گرفت این ثبات و امنیت را با گسترش دادن دامنه آزادی‌های مردم از بین برد. مردم از حق انتخاب وتوان اعمال کنترل بیشتر به زندگی خود برخوردار شدند. اما این آزادی‌ها به بهای از دست دادن پیوندهایی که احساس امنیت و تعلق خاطر ایجاد می‌کردند به دست آمد. درنتیجه انسان‌ها با تردیدها و شک‌ها در باره معنی زندگی و احساس بی‌اهمیت بودن احاطه شدند.
آزادی روزافزون مردمان جوامع صنعتی و پیشرفته، که آنان از بردگی و بندگی رها شدند، اما به خاطر عدم امنیت و بیگانگی فزاینده، آزاد نیستند تا استعدادهای خود را به طور کامل توسعه دهند و از این آزادی ها لذت ببرند. آنان در اینگونه جوامع از بسیاری محدودیت‌ها آزادند، اما در رشد دادن و توسعه جوهره کامل نفس خود آزاد نیستند. قابل بررسی است. بدین ترتیب که، انسان امروزی خود را در تعارض کامل می‌بیند. این انسان چگونه می‌تواند خود را از احساس تنهایی و بی‌اهمیتی آزاد کند؟ چگونه می‌تواند از آزادی بگریزد؟

به نظر ارکل فروم برای این گریز دو راه وجود دارد. راه اول رسیدن به آزادی مثبت از طریق کوشش برای پیوستن و اتحاد دوباره با مردمان دیگر است، بدون آنکه شخص آزادی و تمامیت خود را از دست بدهد. با این روش ما می‌توانیم به ارتباط با دیگران از طریق کار و عشق یعنی از طریق بیان صمیمانه و بازتوانیهای عقلی و عاطفی، توصیه می‌کند. دراین جامعه که فروم آن را «جامعه سالم» یا جامعه‌ای انسان‌گرا می‌داند، هیچکس احساس تنهایی و بی‌اهمیتی نمی‌کند، زیرا همه مردم با هم برادر و خواهر خواهند بود.

راه دوم، بازیابی امنیت با انکار کردن و نادیده گرفتن آزادی، و صرفنظر کردن از فردیت وتمامیت شخص است. آشکار است که این راه حل به رشد و توسعه تواناییهای شخصی منجر نمی‌شود. اما اضطراب تنهایی و احساس بی‌اهمیتی را از بین می‌برد.

روان‌شناسی ورزش

این رشته، تخصصی است در روان‌شناسی مغز (brain psychology) و حرکت‌شناسی بدن (kinesiology) و به دنبال درک عوامل ذهنی ـ روانی است که بر روی عملکرد در ورزش، فعالیت و تمرین بدنی تأثیر می‌گذارند تا از آن برای ارتقاء عملکرد فرد و تیم به‌کار برند. نقش روان‌شناسی ورزش، شناسایی چگونگی شرکت در تمرینات ورزشی و فعالیت‌های بدنی به‌منظور ارتقاء رشد شخص است. این رشته، عملکرد افراد را به‌وسیلة مدیریت و کنترل هیجان‌ها مورد بررسی قرار داده و سعی دارد تا آثار روان‌شناختی آسیب و صدمه و همچنین عملکرد ضعیف را کاهش دهد. بعضی از مهمترین مهارت‌هایی که از طریق فعالیت‌های روزانه، آموزش اسنادی و برنامه‌های دوره‌ای (periodization) در این رشته آموزش داده می‌شوند، شامل موارد زیر است: تعیین هدف، آرمیدگی (relaxation)، تجسم فکری، گفتگوی با خویشتن (self-talk)، آگاهی و کنترل، تمرکز، اطمینان به خود و ...


تاریخچة روان‌شناسی ورزش:

گفته شده است که اولین روان‌شناس ورزشی، نورمن تریپلت (Norman Triplett) است. یافتة او این بود که دوچرخه‌سواران در شرایط دوچرخه‌سواری دونفره یا گروهی، به نسبت زمانی که آنان به تنهایی می‌رانند، سریع‌تر رکاب می‌زنند. این موضوع، در عرصة روان‌شناسی ورزش، اولین یافته بود.
کارل دایم (Carl Diem) آلمانی، اولین آزمایشگاه روان‌شناسی ورزش دنیا را در سال 1920 بنیان نهاد. پنج سال بعد،ا. ز. پونی (A.Z. Puni) آزمایشگاهی را در مؤسسة فرهنگ جسمانی در لنینگراد بازگشایی کرد. همچنین، در سال 1925، کلمن گریفیث (Coleman Griffith) اولین آزمایشگاه روان‌شناسی ورزش را در امریکای شمالی در دانشگاه ایلینویز افتتاح نمود. او در سال 1918 پژوهشی را با موضوع عواملی که بر عملکرد ورزشی تأثیر می‌گذارند، و در سال 1923 اولین دورة آموزشی پیوستة روان‌شناسی ورزش را پیشنهاد داد.
در سال 1965، جامعة بین‌المللی روان‌شناسی ورزش (ISSP) توسط دکتر فراسچیو آنتونلی (Ferruccio Antonelli) ایتالیایی تشکیل شد. در سال 1966، یک گروه از روان‌شناسان ورزشی در شیکاگو به‌منظور تشکیل جامعة روان‌شناسی ورزش و تربیت بدنی امریکای شمالی (NASPSPA) گرد هم آمدند.
در آغاز، در دهة 1970، روان‌شناسی ورزش به‌عنوان قسمتی از برنامه‌های آموزشی در دانشگاه‌ها جای خود را باز نمود. در این دوره‌های آموزشی که معمولاً در برنامه‌های حرکت‌شناسی بدن برپا می‌شدند، به دانشجویان آموخته می‌شد که چطور با استفاده از روان‌شناسی ورزش و داروها، نگرش‌های مثبت را در ورزشکاران ایجاد و رشد دهند. در دهة 1980، روان‌شناسی ورزش کانون توجه پژوهش‌ها شد. روان‌شناسان ورزشی موضوعاتی نظیر افزایش عملکرد، فشار زیاد تمرین و تمرینات شدید به‌همراه مدیریت استرس را مورد تحقیق قرار دادند.
امروزه، روان‌شناسان ورزشی و تربیت بدنی در مسیر پژوهشی و تهیة اطلاعاتی حرکت می‌کنند که شیوه‌های مرتبط با بهزیستی روانی و فعالیت بدنی شدید است. این اندیشة روان ـ فیزیولوژی، با کنترل فعالیت مغزی طی تمرین و ورزش، هدف این نوع پژوهش است. همچنین، روان‌شناسان ورزشی در حال بررسی فعالیت‌های بدنی هستند تا از این طریق بتوانند یک ترکیب درمانی در جهت سازگاری روانی سالم ارائه دهند.
اخیراً روان‌شناسان ورزشی با ورزشکاران و مربیان ایشان همکاری ارزشمندی را شروع کرده‌اند تا بدین وسیله بتوانند عملکرد آنان را در موقعیت‌های رقابتی بهبود بخشند و حتّی به‌دنبال شیوه‌هایی هستند تا دریابند چگونه می‌توان از تربیت بدنی برای ایجاد بهزیستی روان‌شناختی در افراد غیرورزشکار نیز کمک گرفت.

در زیر تعدادی از منافعی که از فعالیت‌های روان‌شناسان ورزشی حاصل می‌شود، ذکر شده است: ورزشکارانی که در حال سعی در بهبود عملکردشان هستند؛ ورزشکاران آسیب‌دیده‌ای که به دنبال انگیزش هستند؛ افرادی که به دنبال چیرگی بر فشار رقابت هستند؛ و بازی‌های ورزشی کودکان و نوجوانان و والدین آنان.

در حال حاضر، کانون توجه بر سنجش روان‌شناختی ورزشکاران است. سنجش در دو بعد می‌تواند مورد توجه ویژه قرار گیرد: یا در انتخاب ورزشکاران و یا در ترکیب فهرست تیم. همچنین می‌تواند راهنمای حرفه‌ای برای دست‌اندرکاران ورزش باشد و در کنار آنان مشاورة انفرادی ارائه گردد.

رفتــار گرایـــی


گاه گفته می شود که لامُتری یا هابز یا حتی ارسطو نخستین رفتارگرایان بوده اند. اما چنین ادعاهایی موجب می شود که نکته اصلی نادیده گرفته شود و آن اینکه رفتارگرایی در اصل، حرکتی روشمند در روان شناسی بود که تنها باید در بستر تاریخی خود در اوایل قرن بیستم موردتوجه قرار گیرد. این باور که جان. بی. واتسون بنیانگذار این اندیشه آن را چنین نامید، بر این مبنا استوار بود که روان شناسی تنها زمانی می تواند علم شمرده شود که اساس خود را بر گونه ای از مقایسه ها و مشاهدات عینی که دانشمندان علوم طبیعی و زیست شناسان بنا کرده اند استوار کند. این ادعا پذیرفتنی بود، زیرا هنگامی که عنوان شده بود که روان شناسی درون گرایانه(1) با زمینه ای از مباحثات بی پایان دربارة معانی و مفاهیم مواجه بود، هنگامی که به عکس آن مطالعة رفتار حیوانات که با نظریات داروین جهش عظیمی یافته بود، با شتاب به پیش می رفت. در نتیجه زمان برای پیشنهاد بحث انگیز واتسون مناسب بود: پیشنهادی که تنها راه پیشرفت مطالعه علمی انسان را در اتخاذ روشی مشابه روشهای مشاهده ای می دانست که با مطالعه دربارة حیوانات موفقیت و قابلیت بسیار بالای خود را به اثبات رسانده بود. آنچه گفته شد جوهرة رفتارگرایی بود و هم چنین دربارة تنها اصلی بود که در بین همة کسانی که خود را رفتارگرا می نامند، مشترک است.
مرتبط با این ادعا که شواهد قابل اتکا فقط در حوزة علم یافت می شوند، دیدگاهی به میان می آید که مبتنی بر کارکرد حقیقی علم است. واتسون معتقد بود که کارکرد علم به آن میزان نیست که همه رویدادها را تبیین کند، اما می تواند آنها را پیش بینی و هدایت کند. در نتیجه رفتارگرایی شباهت نزدیکی با اشکال خاصی از مصلحت گرایی (پراگماتیسم)(2) امرکایی داشت که از سوی جان دیویی، چارلز پیرس و ویلیام جیمز ارائه می شد و بخوبی با گرایش فراگیر موجود در امریکا سازگاری داشت. گرایشی که باور داشت شیوة بدیهی برای بهبود بخشیدن به وضعیت انسان در بهره برداری صحیح از محیط بیرونی است که تاثیر مهم و مشخصی بر رفتار او دارد.
پس چه چیزی مردم را به این ادعا سوق می دهد که اشکال پیشین درتاریخ روان شناسی همچون هابز و ارسطو ممکن است رفتارگرا نامیده شوند؟ شاید تا حدی این حقیقت که بسیاری از دانشمندان پیش از واتسون به مطالعه انسان به طور عینی تمایل نشان می دادند. در عین حال بر مشاهدات درونگرایانه اتکایی نداشت، علت این امر هم این بودکه این افراد فاقد نظریه ای روشمند در بررسیهای خود بودند. گرچه مهمتر از اینها وجود دیگر اصول و نظریه ای بود که واتسون از آنها حمایت می کرد و بخوبی با رهنمودهای روش شناختی او سازگار بود و توسط اندیشمندان پیش از او ارائه شده بود.
واتسون همانند بسیاری دیگر از رفتارگرایان به اصولی ناگفته و بی قید و شرط دربارة گونه ای از موجودات حاضر درجهان باور داشت. او یک ماده باور بود که تفکر حاصل فرآیندهایی در مغز و حنجره است. دیدگاه او دربارة گونه ای از مفاهیم که برای گسترش علم روان شناسی مناسب بود، با ماده گرایی ارتباط تنگاتنگی داشت. او همانند هابز که پیش از او زندگی می کرد و هال که پس از او به عرصه آمد، اعتقاد داشت که مفاهیم باید ویژگی ماشینی و مکانیکی داشته باشند. این باور از سوی بسیاری از رفتارگرایان تعلقی و ذهنی متأخر هم طرح شده بود، کسانی که حاضر نبودند دربارة هیچ ایدة مرتبط با مسائل متافیزیکی بحث کنند، چرا که مدعی بودند این مسائل خارج از محدوده صلاحیت علمی قرار دارند. سرانجام آنکه واتسون در نظریة خود یک تداعی گرا محسوب می شود. او اعتقاد داشت چرخه های واکنش ساده در رفتار با یکدیگر به وسیله تداعی به هم مرتبط می شوند، در این خصوص نظریه براستی غیرخلاق بود، چرا که او قلمروی تحرکات کاملاً ساده ای به ساخت نظریه ای منتقل کرد که پیش از آن برای پاسخگویی به ارتباط میان شیوه های تفکر ابتدایی و ساده طرح شده بود. او بر اهمیت ارتباط پیرامون میان محرکها تأکید داشت و نقش فرآیندهای مرکزی را کمتر می دانست. به این ترتیب او آنچه را که بعدها نظریة یادگیری محرک- پاسخ (Stimulus- response) نامیده می شد، بنیان گذاشت.
با دانستن این موارد مشخص می شود چون روان شناسان پیش از واتسون اصول روشمند مشخصی نداشتند، نمی توانند به عنوان خاستگاه روان شناسی رفتارگرا تلقی شوند. در واقع اساس این اصول روشمند برجنبش روان شناسی و بر جنبه های دیگری از اندیشه واتسون استوار بود، اندیشه ای که البته همه رفتارگران دربارة ماده باوری و کاربرد مفاهیم ماشینی و قالبی و قواعد تداعی گرایانه در آن مشترک نبودند.
بایددقت داشت که در این قضیه، در اندیشمندان پیش از واتسون کاربرد اندکی از خودآگاهی در روشهای عینی، وجود داشته است. این تحلیل روشن دربارة وجه ممیزة رفتارگرایی، روشی مفید برای طرح رفتارگرایی به عنوان پدیده ای در تاریخ اندیشه را پیش روی ما قرار می دهد. در همین ارتباط چهره های مهم و شناخته شده ای در تاریخ روان شناسی مطرح هستند که تنها با اغماض بسیار می توانند پیشاهنگان رفتارگرایی شمرده شوند اما به اقتضای موقعیت و برای هرچه روشنتر شدن پیشینه رفتارگرایی به مثابه یک جنبش در تاریخ روان شناسی، باید شناخته و معرفی شوند.



یک- پیشینة فکری رفتارگرایی
1. ارسطو

اگرچه تاریخ اندیشه در بخشهای مختلف بسیار متأثر از آرای ارسطو بوده و ایده های وی به شکلهای گوناگون در مقوله های مختلف تاریخ تفکر دارای جایگاه خاصی است، هیچ دلیل و مدرک کافی برای مرتبط دانستن او با رفتارگرایی وجود ندارد. دربارة اعتبار ارسطو همین بس که برای مثال زمانی که وارد یک بحث در محوری روش شناختی دربارة استفاده از داده های قابل مشاهده به منزلة تمایزی از شواهد و مدارک درون نگرانه می شویم و در بحث مطالعة هستی انسان با یک فقط خشن تاریخی روبه رو می شوید و یا برای تمایز بخشیدن دنیای خصوصی افراد با دنیای عمومیشان از عنصر آگاهیشان استفاده می کنیم، در همة این موضوعات ارسطو صاحب نظر و رأی است در حالی که تمامی این موضوعات برای یونانیان همدورة ارسطو بیگانه و بی معنی بود. درواقع این مطلب نشان می دهد که مفهوم خودآگاهی در نزد یونانیان به شکلی که پدیده هایی مانند درد، رؤیا، حافظه، کنش استنتاج کردن به عنوان شیوه های متنوع مثالی که ابعاد مختلف خودآگاه فردی را به یکدیگر مرتبط می کنند، مطرح نبوده است. اساساً مفهوم خودآگاهی محصول فردگرایی و مکتبهای گوناگون همانند فلسفه رواقی اپیکورگرایی ومسیحیت بود که در واقع پاسخی بود برای طرح واژه های مفهومی و ذهنی که در عین حال تفاوت بسیاری با این طرح واره که مناسب زندگی اشتراکی در دولت- شهرها بودند، نیز داشت. تا زمانی که روشهای فکری سن آگوستین و دکارت ظهور نیافتند، مفاهیم خودآگاهی سازماندهی و هماهنگ نشدند. کاربرد درون نگری به منزلة روشی برای بررسی پدیدة خودآگاهی با چنین نظامهایی راهی بس طولانی پیمود و رفتارگرایی زمانی می توانست قابل درک باشد که با مثابه واکنشی در برار این روشها تلقی شود.
در نتیجه روش معقولی نیست که برای یافتن سرنخهای اصول محوری رفتاگرایی به سراغ اندیشمندی چون ارسطو برویم که شیوه تفکر او دربارة زندگی انسان مقدم بر طرح واژه تعقلی و ذهنیی بود که اجازة طرح چنین پرسشهایی را بدهد. دربارة ارسطو چه می توان گفت؟ آیا او یک دانش آموختة زیست شناسی دریایی بود؟ او اولین کسی بود که به مطالعه انسان به شیوه ای مشخص و روشمند نزدیک شد او نظام طبقه بندیی را پدید آورد که گیاهان، جانوران و انسانها را در بر می گرفت و مبنای آن شباهت جنس بود و همه جانداران عضو آن بودند. او نتیجه کارهای تحقیقاتی خود به همه جهان فرستاد تا واقعیتها در اختیارش قرار گیرد، واقعیتهایی که نه تنها شامل گونه های مختلف موجودات زنده که شامل اشکال گوناگون رسوم و نظامهای حکومتی که مردم تحت آنها زندگی می کردند، می شد. ارسطو همه این داده ها را ثبت و آنها را در آنچه بعدها در انجمن علمی گسترش داد، طبقه بندی کرد.
اگرچه وقتی به متافیزیک ارسطویی باز می گردیم و شاکلة تعقلی را که او برای توصیف و تبیین رفتار انسانی متناسب تصور می کند، مطالعه می کنیم نه تنها به این مطلب که شکل و موضوع نظریه او با ماده باوری رفتارگرایان مغایرت دارد، می رسیم، بلکه به این مطلب مهم که او در روان شناسی موردنظر منتقد صریح مکانیسمهای زمان خود بود، آگاهی پیدا می کنیم.
ارسطو بر این نظر بود که جانداران کالبدی (body) با روح (soul)اند، روح تعیین کننده و مشخص کنندة تمایلی فطری برای حفظ حیات است. این تمایل می تواند در پدیده هایی مثل تغذیه، تولیدمثل گیاهان، احساسات و حرکت در جانداران و عقل و خرد در انسان بروز یابد. ارسطو مکانیسمهایی مانند دموکریت و امپدوکلس را به خاطر اشتباه فراگیرشان که منتهی به این باور می شد که روح علت حرکتی است که خود محرک آن است، متهم می ساخت. او ادامه داد که روح بدن را بوسیله محرک درونی که خودش طراحی و فکر می کند، حرکت می دهد. فکر کردن گونه ای ازحرکت نیست، نه بیشتر از آنچه تمایل و احساس هستند. پیشینیان دربارة مفهوم «روح» دچار بدفهمی شده بودند. یک چیز وقتی تنها یک قابلیت و بالقوگی است، چگونه می تواند حرکت داشته باشد؟ قابلیت چیزی نیست که بتواند حرکت داشته باشد. تفکر تنها به مثابه نوعی بهره گیری از بالقوگی می تواند مطرح شود اما نمی توان آن را به منزلة یک تغییر و یک حرکت به شمار آورد. ارسطو بحثها و ادله های بسیار بدیعی را به کار می گیرد تا این انتقاد را به نظریه مکانیستها اثبات کند که بسیاری از آنها مشابه کارهایی است که می توان در آثار فلاسفة امروز مانند رایل(3) بافت (پیترز، 1962، ص 104-102؛ رایل 1949).
در نتیجه این مسئله تقریباً دلیلی برای اتصال ارسطو به رفتارگرایی چه از جنبه های محوری اصول ارسطویی و چه از جنبه های حاشیه ای تفکرش، وجود دارد اگر قرار بود که ارسطو به یکی از مکاتب روان شناسی قرن بیستم ملحق شود، آشکار است که به روان شناسی غایتگرا (hpurposive)ی غریزی می پیوندد که از سوی ویلیام مک دوگل(4) معرفی و حمایت می شود. این به این خاطر است که در همین زمان ما رفتاری را می بینیم که در عین حملة شدید به مکانیستهای زمان خود یعنی جی. بی. واتسون و بازتاب شناسان، مهمترین مفهوم و جنبة تبیین را ارتقای هدف می داند. در واقع دین مک دوگل به ارسطو در بسیاری از مسائل بوضوح اذعان شده است.

2. هابز
بسیار معقولتر خواهد بود که رفتارگرایی را به جای ارسطو به هابز منتسب بدانیم. ابتدا بد نیست بدانیم که او یکی از بزرگترین متفکران فردگرایی بود و زمانی هم نوشته که دنیای خصوصی توسط صفات فردی درک شده و به آن بها داده می شود و در عین حال با تمایلات همسو با مطلق گرایی در معرض تهدید قرار می گیرد. هابز خودش قابلیت انسان برای شکل دادن به اوهام و خیالات را به منزلة یکی از نیروهای فوق العادة او به شمار می آورد. او می گوید: «از میان همه پدیده ها یا جلوه ها که در اطراف ما وجود دارند، ستودنی ترین، تجسم خود است؛ به عبارت دیگر برخی کالبدهای طبیعی در خود الگوی همه چیزها را دارا هستند و برخی دیگر همة الگوها را دارا نیستند. این قدرت اسرارآمیز انسان برای نمودار ساختن درون خود و آنچه که در اطراف او می گذرد و همچنین برداشتهایی که گرد می آورد تا در حوادث آینده به کار گیرد، بود که اشتیاق هابز را برانگیخت. این قدرت اسرارآمیز چگونه تبیین می شد؟ این مسئله ای بود که در قلب روان شناسی هابز و نظریة طبیعت او نهفته است.
بنابراین نقطة شروع هابز در روان شناسی هم امکانات مفهومی رفتارگرایی را برای او و هم بیهودگی اندیشیدن دربارة آن را برملا می کند. مهمترین جنبه اینکه هابز درواقع یک رفتارگرا بود، مسئله اشکال خیال برای هیچ رفتارگرایی نمی تواند به اندازة پدیده ای خارق آلعاده برای یک روان شناس به مثابه مهمترین مسئله شمرده شود تا آن را تبیین کند. پی بردن به این مسئله که چگونه و به چه میزان بدون نقطة اتکا و منبع ثابتی برای درون نگری می توان رفتارگرایی را تبیین کرد نیزمشکل است. در باب این پرسش بنیادین که اطلاعات مناسب برای علم مطالعه رفتار انسان چه هستند، حقیقت این است که هابز موضعی صریح و روشن داشت. او درمقدمة کتاب لویاتان(5) می نویسد:
هرقدر که یک شخص، فرد دیگری را از روی کنشهایش تفسیر کند، هرگز تفسیر او متقن و دقیق نخواهد بود. چرا که این شکل به شخص اطلاعات اندکی را ارائه می کند. او که بر همة مملکت حکم می راند باید برای تفسیر نوع بشر به درون خودش توجه کند نه اینکه این یا آن انسان خاص و کنشهایش را مدنظر قرار دهد، اگرچه با همه این دلایل انجام این کار و رجوع به خود بسیار سخت است، سخت تر از یاد گرفتن یک زبان یا یک علم. با این همه وقتی من به طور منظم و روشن تفسیر خودم را دربارة خودم یادداشت می کنم که از دیگر بندها و گرفتاریها رها شده باشم. تنها در این صورت است که تفسیری دقیق و بدون پیش فرض حاصل می شود. اگر هر خواننده و مخاطبی نتواند مشابه به این امر را در درون خودش به وجود آورد، اصول تفسیر او پذیرفتنی نیست.
هابز نه تنها درون نگری را به منزله و شیوه ای مناسب برای بررسی نوع بشر می ستود، که بر غیرقابل اعتماد بود نتایج بدست آمده براساس مشاهدة دیگران نیز توجه کرده است. چرا به رغم موافقت هابز با شواهد درون گرانه، پیوندهای او با رفتارگرایی بسیار معقولتر از خیلیهای دیگر به نظر می آید؟ پیش از هر چیز فرضیاتی زیرساختی وجود دارند که در دیدگاههای هابز و رفتارگرایان امروزی مشترک هستند. فرضیاتی که در تفکر مدرن عمیقا درونی شده اند و تفکری را شکل می دهند که ما گرایش به پذیرش آن داریم. نخست فرضیاتی وجود دارند که روشی قابل اعتماد برای پیشبرد شناخت و معرفت به شمار می روند. هابز یکی از بیشمار «انسان جدید» دوران پسانوزایی بود که باور داشت طبیعی برای هر کسی امکان پذیر است. کسانی هم بودند که آمادگی درک مناسب این روش را داشتند. او اعتقاد داشت که کپرنیک و گالیله این روش را برای شناخت جهان طبیعی در اختیار همگان قرار داده اند هابز نشان می دهد که این روش ترکیبی گالیله می تواند در عین حال که به روان شناسی و علوم سیاسی مربوط باشد، در عین حال هم می تواند برای شناخت جهان طبیعی که هاروی آن را در مطالعة بدن می بیند، به کار رود.
برخورد نخستین هابز با فرانسیس بیکن که در مقام منشی ادبی او و در یک دوره صورت گرفته بود، هابز را مجاب کرده بود که شناخت به معنی قدرت است. آرای سیاسی و روان شناختی هابز با استدلالی منطقی بر یک عقیده ساده یعنی حفظ صلح استوار شده بود. او تصور می کرد که در غوغای جنگهای داخلی، هیچ امیدی برای انگلستان وجود ندارد مگر آنکه کسی بتواند بر روی این رویدادها تأثیر بگذارد. کسی که در عین حال با منطق استدلالهای او در باب انسان وجامعة مدنی موافقت کند. این شبکه منطقی و عمل گرایانه موجود در زیربنای نظریة هابز که بعدها مارکسیستها نیز آن را تأیید کردند، یکی دیگر از پیوندهای زیرساختی هابز و رفتارگرایان بود. پیوند بسیار بسیار آشکار میان هابز و رفتارگرایان، ماده باوری او و کوشش او برای نتیجه گیری از مفاهیم و قوانین روش کار گالیله دربارة کرة زمین بود.
او خود می گوید:
برای یک شخص زنده، نگریستن چیزی برحرکت یک عضو نیست. همان طورکه قلب چیزی نیست مگر تپیدن یک اندام و سلسله اعصاب بر تعدادی رشتة پیچ در پیچ چیزی نیستند، مفصلها را هم می توان به منزلة شماری چرخ دنده لحاظ کرد و در پی همة اینها، حرکت کلی بدن آدمی چیزی نیست جز به حرکت درآمدن تعدادی عضو عامل وقتی که همگی با هم به حرکت درآیند.
تمایلات و بیزاریها، حرکتهایی در مقابل و خارج ازاشیائند. فکر کردن چیزی نیست مگر حرکت ماده ای درونی در سر و احساس حرکت مربوط به قلب، فرمهای تخیل که هابز آن را بسیار شگفت انگیز یافت، باید همچون محل تلاقی حرکت تلقی می شد. برای درک و تصویر این پدیده ها می شود از قانون اینرسی استنباط و دریافت شوند. برای گرفتن چنین نتیجه ای هابز حرکات را بی ادازه کوچک و خرد در نظر می گرفت. به شکلی که آن را تلاش و مجاهدتی مابین موضوع حسی و مغز می دانست و با کمک گرفتن از این فرآیند چگونگی حرکاتی را تبیین کرد که از محیط به بدن اعمال می شوند واز طریق اندام به مغز منتقل شده و سرانجام منجر به بروز حرکات بارزی همچون تمایل و بیزاری می شوند.
در رفتارگرایی تمایز بین دو نظریة مولکولی و جرمی رفتار را می توان در میان پیروان تولمن(6) مشاهده کرد. نظریه مولکولی نظیر آنچه که کلارک هال(7) عنوان می کند از آن دسته فرضیاتی است که با بدیهیات روان شناسی آغاز می شود ومی کوشد بروز و ایجاد حرکات بارز بدنی را توسط حرکات مولکولی خرد استنتاج و استنباط کند. هابز چنین نظریة مولکولی خردی را در پهنه ای حیرت آور به پیش می کشد اما حتی با وجود چنین انتظاری، اندیشة هابز دقیقا با رفتارگرایی انطباق نمی یابد. دامنة کاربرد روش استنباطی- تئوریک گالیله همراه با قوانین و مفاهیم مکانیکی او در عرصة شناخت رفتار بشری بسیار گسترده بود. هال توانست این رویکرد گالیله ای را با روان شناسی به همان شکلی که ویژگی محوری رفتارگرایی بود ترکیب کند، به رغم اینکه با محدودیت اطلاعات دربارة موضوع تحقیق یعنی انسان مواجه بود. در نتیجه هابز پدر اقعی نظریات مکانیکی در روان شناسی شمرده می شود تا در رفتارگرایی، چرا که همة رفتارگرایان مکانیسم باور(8) نیستند، اگرچه هابز خود بر درون نگری در حوزة روان شناسی اعتقاد داشت.
3. دکارت
شاید بسیار نامعقول باشد که دکارت را رفتارگراتر از هابز به شمار آوریم، چرا که دکارت به علت دوگانه انگاری روح و جسم که جزء بدیهیات وی بود، در تمام عالم شهره بود. اما در واقع همین دوانگاری او و هم روش علمی او توانست شرایط واوضاع فکری را برای رواج رفتارگرایی مهیا سازد، اگرچه کارهای دکارت می توانست الزاماً به رفتارگرایی ختم نشود.
دکارت عنوان کرد دو نوع ماده یا جوهر در جهان وجود دارد: ذهنی وجسمی(9). اگر قرار بود رفتار این مواد به شیوه ای علمی مطالعه شود، به تحلیلها و فرضیاتی روشن و بارز دربارة آنها می شود رسید تا از طریق این تحلیلها به آنچه که محتوای احساس ساده را می سازد و خردتر از آن غیرقابل تحلیل است، رسید. برای مثال با همین روش و با استفاده از عقاید موجود در باب اعیان عنصری(10) دانشمندان توانستند به تحلیلها و ایده های ساده ای دربارة تعمیم شکل و حرکت ماده دست یابند. اگر قرار بود بعضی از این تحلیلها و استنباطها با یکدیگر ترکیب شوند، فقط آن دسته از تحلیلها که تواماً هم به مفروضات نظام استنباطی و هم به هندسه مجهز بودند، این توانایی را داشتند تا به ارتباطی قابل درک برسند. به همین خاطر مسئله فهم کالبدها و ذهنها به رغم وجود آرای روشنی درباره شان به دلیل عدم امکان ترکیب با دیگر تحلیلهای روش دکارتی مسکوت ماندند. مسئلة دکارت دربارة ارتباط بین جسم و روح از این حقیقت نشئت می گرفت که اگرچه در جریان تجربه مغشوش هر روزه، ما متوجه تعامل میان جسم روح هستیم، اما وقتی ما به سمت هدف خاصی حرکت می کنیم، هیچ فرض وعقیدة روشنی در باب شیوه این ارتباط نمی توانیم ارائه بدهیم. این عقاید و فرضیه های روشن را تا وقتی روح و جسم به عنوان دو حوزة مستقل از یکدیگر به صورت اسنتناج منطقی از یک سو و حرکات بازتابی از سوی دیگر مورد مطالعه قرار می گیرند، شکل می گیرد.
دوگانه آنگاری دکارت فرضیات او در باب روش علمی، دو سنت تحقیقی را موجب شدند که کمابیش به صورت مستقل از یکدیگر پی گرفته می شدند. از یک سو بدن انسان که همچون یک دستگاه خودکار که اعمالش تا سطح رفتار غریزی و عادات ساده به شمار می رفت، موضوع مناسبی برای مطالعة عینی شد. هاروی(11) پیشرفتی بی نظیر را در این حوزه با استفاده از نظریة مکانیکی خود دربارة گردش خون ایجاد کرد. از سوی دیگر ذهن که دکارت به واسطة آن بیش از همه به فرآیندهای فکری عالیتر و تمایلات نظر داشت. تنها می توانست از طریق درون نگری مورد مطالعه واقع شود. حاصل تئوری دوانگاری دکارت پیدایش دوم مکتب بود؛ مکتب زیست شناسی مکانیکی و بازتاب شناسی از یک سو و مکتب درون نگری روان شناسی از سوی دیگر، که این مکتب پس از 250 سال و در اوج خود توسط تحقیقات تجربی وونت(12) و تیچنر(13) به نتایج قابل توجهی دست یافت.
تحقیقات واتسون بر روی روشهای درون نگرانه و جوهرة آگاهی برخلاف فرضیات اولیه مکتب درون نگری بود، چیزی که او البته ادعا می کرد مطالعاتش مطابق این فرضیات و روشهاست. به دنبال این سرپیچی واتسون ناچار شد به دیگر سنت ریشه گرفته از دکارت یعنی زیست شناسی مکانیکی و بازتاب شناسی روی آورد. همه آنچه او انجام داد، کوششی برای گسترش حوزة فکر وعمل بود، که تا پیش از این تنها به منزلة امر ذهنی و روانی به شمار می آمد و به همین سبب تنها از طریق متد درون نگرانه مورد مطالعه قرار می گرفت. وقتی واتسون شروع به نظریه پردازی دربارة رفتار کرد، ناخواسته به دیدگاه دکارتی نزدیک شد. او فکر می کرد که پدیده های مرکب رفتاری می توانند از طریق تقسیم به واحدهای خردتر رفتار یعنی بازتابهای ساده تحلیل و تبیین شوند.

4. بازتاب شناسی(14)
دوگانه انگاری دکارت فرضیه ای را بر می گرفت که آن دسته از رفتار بدن را که پایین تر از سطح کنشهای ارادی و عقلانی هستند را می توان به صورت مکانیکی تبیین کرد. گرچه عقیدة دکارت دربارة چگونگی کار بدن، عقیده ای خام بود. او بدن انسان را به منزلة پیکره یا ماشینی خاکی فرض می کرد و بسیار تحت تأثیر شاهکار آدمکهایی بود که در باغهای اشرافی خدمت می کردند و از طریق قرار دادن منظم لوله های آب در درونشان قادر بودند کار خود را انجام دهند. آنها می توانستند دستهایشان را حرکت دهند و حتی صداهایی مانند ادای کلمات را تولید کنند. دکارت به همین شیوه، سیستم عصبی بدن انسان را همچون بخشی از یک لوله کشی پیچیده تصور و ترسیم کرد. اعصاب به منزلة لوله هایی تصور می شدند که در امتداد «ارواح حیوانی»(15) که فضاهای نامعلومی را مابین روح و جسم اشغال کرده اند، کشیده شده اند و به طور مستمر نیز دارای جریان هستند. تغییرات در حرکت این ارواح آنها را وادار به گشودن منافذی معین در مغز می کند. وقتی این اتفاق می افتد این تغییر حرکت ارواح به ماهیچه های بدن بازتابیده می شوند. به همین علت دکارت تصور می کرد بسیاری از حرکتهای بدن با نیت آگاهانه ای پدید می آیند نه با بازتاب صرفاً فیزیولوژیک مغز یا بوسیله تکرار حرکات در ارواح حیوانی که مغز از طریق غده صنوبری اش حرکات آنها را در مجراهای حرکتی ثبت و سپس از طریق ارسال معانی تصویرها و برخوردهای حسی ثبت شده، بدن را تحت تأثیر قرار می دهد.
به این ترتیب واکنشهای خودکار جسمی که تحت تسلط اراده ای نبودند، بازتاب نامیده شدند. تا زمانی که چارلز بل در سال 1811 مقاله ای به نام «عقیده ای درباره آناتومی جدید مغز»(16) منتشر کرد، کار کمی برای رشد مفهوم مغز و فرآیندهای آن انجام شده بود. بل در این مقاله که او را به جامعه سلطنتی متصل کرد، ادعا کرد رشته های عصبی از طریق ریشه های عصبی قدامی یا جلویی با مرکز ستون مهره ها، مرتبط هستند. این رشته های عصبی کار انتقال بازتابهای مغزی حاصل از محرکهای حرکتی را بر عهده دارند و این اعصاب حسی با ریشه های جلویی رشتة مرکزی نخاع نیز مرتبط اند. این مطلب را ماژندی نیز در سال 1822 تأیید کرد. در سال 1833 مارشال هال به صراحت وجود کنشهای بازتابی مستقل از ارادة آگاهانه در بدن را به اثبات رساند و در اواخر قرن نوزده رفتار عجیب حیوانات محروم شده از قشر فوقانی مغز دیگر به مقوله ای پیش پا افتاده و حل شده تبدیل شد. در سال 1851 کلود برنارد تحقیقات فیزیولوژیک خود را بر روی تأثیر اعصاب خاص سیستم گردش خون و تغییرات حاصله از آن را در سیستم عصب سمپاتیکی را بنیان نهاد. به این امید که بتواند به درک ارتباط بین مغز و با امعاء و احشاء و تغییرات پیچیده شان در موقعیت های انگیزشی و احساسی کمک کند. نظریه تکامل گرایی بویژه نظریة هربرت اسپنسر راهنمای هیولینگز جکسون شد تا سطوح مختلف ارادی را در سیستم عصبی که از کم به زیاد سازمان داده شده بود و از شکلی خودکار تا صورتی ارادی تغییر پیدا می کرد را بروشنی کشف کند.
از منظر تاریخ رفتارگرایی گام تعیین کننده و رو به جلو را پاولف برداشت که علاقة ویژه اش، سیستم گوارشی بود. در سال 1897 پاولف کتابی در باب کار غدد گوارشی(17) منتشر کرد که در آن متذکر شده بود در کارآیی غدد بی قاعدگی و توقف خاصی مشاهده می شود که علتهای روانی دارند. برای نمونه اینکه، گاهی پیش از آنکه غذایی به سگ داده شود، این غدد آغاز به کار می کنند. مانند زمانی که سگ شخصی را که هر روز به او غذا می دهد را می بیند. در سال 1902 پاولف به مجموعه ای طولانی از کارهای آزمایشگاهی برای مطالعه و شناخت چنین پدیده ای دست زد. او به جای ترشح معده ای بر ترشح بزاقی تمرکز کرد چرا که برای آزمایش بسیار قابل دسترس تر بود. سگی در یک قفس یا چهارچوب آزمایشی که کنترلهای مفصل و فراوان آزمایشگاهی داشت بسته شده بود و یک زنگ (محرک شرطی) مکرراً پس از اینکه غذا (محرک غیرشرطی) در اختیارش قرار می گرفت به صدا در می آمد تا ترشح بزاقی (پاسخ غیرشرطی) تولید شود، او این کار را ادامه داد تا وقتی که بدون وجود غذا، صدای زنگ منجر به ترشح بزاق سگ شد. پاولف هم چنین کشف کرد که این محرک شرطی تعمیم پذیر است به این شکل که سگ به محرکهایی هم شکل ولی با دامنه وسیع واکنش نشان می داد. او هم چنین دریافت که سگها می توانند تمایز میان محرکها را از طریق پاسخهای صحیح به محرکهای متمایز همانند دایره یا بیضی فرا بگیرند و به این شکل که مثلاً به محرک بیضی واکنش نشان ندهند. اگر تمایز میان محرکها به تدریج کم می شد و ویژگیی در جای دیگر تقویت می شد، رفتار سگ همگی نشانه های روان نژندی شدید را ظاهر می ساخت. مفهوم تقویت(18) برای اشاره به این فرآیندی ابداع شد که در آن محرک شرطی در مجاورتی نزدیک با محرک غیرشرطی پدیدار می شد. اظهارنظرهای بسیاری دربارة تشابه این مفهوم و مفهوم «پاداش» (reward) که توراندیک(19) اساس قانونش را دربارة تأثیر بر پایة آن بنا می نهد، وجود دارد. اما این دو مفهوم از دو پیش زمینة نظری بسیار متفاوت نشئت می گرفتند و تفاوتهای آنها درست به اندازة تشابهاتشان اهمیت دارد.
پاولف فیزولوژیستی سرسخت بود و یافته های تجربی خود را با نظریه ای درباره انتشار یا تشعشع(20) و فرآیندهای تحریک و منع (کشش و وازنش)(21) در مغز مرتبط کرد او به روان شناسی توجهی نشان نمی داد و موضع گیری در مباحث روان شناسی را رد می کرد. با تمام اینها تأثیر او بر فیزیولوژی کم و بی اعتبار اما در روان شناسی گسترده است چرا که یافته های او بعدها مورد تمسک رفتارگرایان قرار گرفت. در سویی دیگر همعصر او یعنی بختیرف(22) که نظریة بازتاب شرطی را رواج داد، گستره علایق وسیع تری داشت. او در سال 1907 کتاب روان شناسی عینی(23) را منتشر ساخت که در آن اعلام کرد که آینده روان شناسی به مشاهدات عینی بیرونی بستگی دارد. او مفاهیم ذهن گرایانه و داده های درون نگرانه را از شمول نظریه خود خارج و تنها یافته های فیزیکی ملموس و فیزیولوژیکی را مدنظر قرار داد. در این خصوص آرای بختیرف به لامتری و سنت ماده گرایی در روان شناسی باز می گردد. او در جریان تجربیاتش در باب شرطی سازی خود را به واکنشهایی مانند ترشح بزاق محدود نکرد اما باز هم در زمینه پاسخهای حرکتی شرطی به همان نتایج و موفقیتها دست پیدا کرد. سخنان او دیگر اهمیتی هم پایة سخنان پاولف در آخر عمرش یافته بود. واتسون برنامه رفتارگرایانة خود را بدون اطلاع از تحقیقات فیزیولوژیکی پاولف و بختیرف در پیش گرفته بود اما بتدریج زمانی که از راه ترجمه با مطالعات آن دو آشنا شد، نتایج مطالعات آن دو را با نظریة خود درآمیخت. به این ترتیب بازتابهای کارهای تحقیقاتی پاولف در نظریة واتسون درست مانند بازتاب و عملکرد «طبایع ساده» دکارت در حوزة مطالعات کالبدی بود. پیوند میان مطالعات واتسون و پاولف اگرچه به ظاهر از قواعد تداعی وتعمیم منتج می شد اما در واقع از منبع دیگری یعنی سنت تجربه گرایان حاصل می شد. تفسر روشن و منقح عمدة این سنت با شرح ریشة فکری رفتارگرایان کامل می شود.
5. سنت تجربه گرایان(24)
جنبة دیگری از تفکر دکارتی- علاقه به مفاهیم خودآگاهی- به یک اندازه از طریق خردگرایان و تجربه گرایان گسترش پیدا کرد. تجربه گرایان به مانند خردگرایان حقیقتاً ذهن خد را با مسائلی دربارة معرفت و آگاهی مشغول کرده بودند. آنگونه که جان لاک بیان می کند آنها سخت دل مشغول اصل، دامنه و حقیقت آگاهی انسان بودند. اگرچه آنها معتقد بودند که اساس آگاهی تجربه است نه در احساس وقوف کامل بر جهان. اما با این وصف قصد ما کسب باور دربارة جهان است که صحت و کذب آن باید بوسیلة مقایسه آنها با پدیده های قابل مشاهده روشن شود، گرچه این سنجش با احساسی فوق العاده نامطمئن توأم باشد، چرا که تصورات ما از این جهان از این احساس تجربه اندوزی نشئت می گیرد. بنابراین پرسشهایی دربارة دامنه و حقیقت آگاهی برای پاسخ یابی، به تأملاتی دربارة چگونگی به وجود آمدن تصورات گرایش داشتند. چرا که پیروان آنچه که «شیوة تصورات»(25) خوانده می شود، اعتقاد داشتند که تصورات واقعی باید مسیر برداشتهای حسی را دنبال کند. نتیجه این بود که پرسشهای فلسفی دربارة معنای عبارات و زمینه های آگاهی بصورتی نظام وار با پرسشهایی در روان شناسی ژنتیکی دربارة خاستگاه آگاهی درهم آمیخته شد. این قضیه به قرن نوزده ختم نشد. زمانی که اف. اچ. برادلی اعلام کرد که «در انگلستان نگرشهای روان شناسانه قدمت زیادی دارند» میراث پریشان و بی نظمی از لاک تا جیمز میل و الکساندر بین برجای مانده بود، به شکلی منظم و پیوسته در معرض دید همگان قرار گرفت.
نتیجه نهایی این پیوند و درهم آمیختگی این بود که کارهای تجربه "رایان هم در بر گیرندة فرضیات فلسفی دربارة موجبات و زمینه و دامنه آگاهی شد و هم نظریة روان شناسان دربارة کارکرد ذهن را در بر می گرفت. تئوری فلسفی از فرانسیس بیکن نشئت می گرفت. او معتقد بود که برای ایجاد آگاهی ابتدا باید اطلاعات ساده غیرتفسیری یا برداشتهای حسی ایجاد شود و نباید در اینجا فرضیه های عجولانه یا تدارکات طبیعی وجود داشته باشند. تعمیمها باید به گونه ای باشد که بتواند محتوای داده ها را بازتاب کند. بیکن جداول نمونه های با هم آیی(26) با هم نیایی(27) (در غیاب هم) و با هم تغییری(28) را تدارک دید تا مطمئن شود که این تعمیمها مستند هستند. این جداول را بعدها جان استوارت میل در روش معروف خود دربارة پژوهش آزمایشی بسط داد. این مسئله اهمیتی اساسی داشت. در این فرآیند تعمیمهای حاصله نباید از خود داده ها فراتر می رفتند و هیچ منبعی نباید مشاهده نشده باقی می ماند. روابط متقابل بین تمام آنچه قابل مشاهده بود، توسط قوانین تبیین و بازگو می شود.
نظریة روان شناسی که همگام با نظریة فلسفی دربارة موجبات و دامنة آگاهی گسترش پیدا کرد، دو ویژگی اصلی داشت. نخست آنکه اعتقاد داشت که آزمایش، تفکر و کنش تبعی از هیچ پدید می آیند و محیط مسبب تصورات ساده (عقیده لاک) و برداشتها (عقیدة هیوم) به وجود آورندة ویژگیهای فردی اند. کالبد شخص نیز همچون بخشی از جهان بیرونی به شمار می رود که برداشتهای بازتابی- مثل لذت و درد- را به وجود می آورد که از میان گیرنده های متفاوت وارد ذهن می شوند (این مسئله بعدها از سوی رفتارگرایان محیط درونی نامیده شد). دوم اینکه آنها اعتقاد داشتند تصورات و ایده های برخاسته از دو منبع محیطی از طریق قواعد تداعی مانند مجاورت و تشابه یا جابجایی پیوند می یابند. کنش با تصوری آغاز می شود که با لذت یا درد پیوند یافته است. به این ترتیب برای مثال غذا به تصوری در ذهن جان می دهد که آن تصور با خوردن پیوند می یابد که در این مقوله با تصور لذت نیز پیوند یافته است. این مسئله کنش غذا خوردن را در پی دارد. گزارش این روند را در آثار هابز می توان یافت، گرچه خود او در شرح اندیشه هایش بهای چندانی به تداعی تصورات نداده است. او بر اهمیت طرحهای نشئت گرفته از میل تأکید داشت.
پیشینه تجربه گرایی سرشار از سرگذشت پیچیدگیها و آزمودگیهای این ایده ها و تصورات بنیادین است. در حوزة فلسفی و روان شناختی سه دکترین اقتباسی اصلی وجود داشت. نخست اینکه مفهوم «داده» بتدریج در نظریات مدرن به داده های حسی تغییر یافت. این نظریات را می توان در آثار فلاسفه ای چون جی. ای. مور، برتراند راسل و ای. جی. ایر یافت. در عرصة علمی ایدة کانت در باب هم دامنه بودن مشاهدات علمی با پدیده های قابل اندازه گیری به تصوری همه فهم و فراگیر تبدیل شد. از این رو این مسئله برای دانشمندان اهمیت یافت تا از طریق آزمونهای گوناگون، اطلاعاتی را که تا حد امکان درست و محض می نمود را بدست آورند. در روان شناسی قرن نوزده توجه به روان تنی(29) که اصولاً از کار وبر و فچنر ناشی می شد، شاهدی بود بر این مدعا که تأکید و تمرکز روان شناسی بر داده های مشهود بیرونی بوده است.
دومین نظریه اقتباسی نظریة معنایی(30) بود که شکل گسترش و رشد یافته اش به صورت «تجربه گرایی منطقی»(31) شناخته شده است. این ایده تأکید داشت که تنها آن دسته از داده ها پرمعنی هستند که می توان از طریق مرجعهای قابل مشاهده به آنها دست یافت. با این فرض، زبان اخلاقی و شعری بسیار گفتاری و بی معناست (یا تنها معنای عاطفی دارد) چرا که نمی تواند در قالبهای قابل مشاهده جای گیرد. عبارات علمی هم از طریق تعریف عملیاتی و هم از برخورداری از ساختمان منطقی به شکلی غیرمستقیم قالبی مشاهده ای و منطقی را دارا می شوند. در اوایل قرن بیست کتاب پی. دبلیو. بریجمن به نام منطق فیزیک مدرن(32) (1927) این دیدگاه را در باب عبارات و اصطلاحات علمی رواج داد. نظرات پیشرو او در روان شناسی از سوی سی. سی. پرت در کتاب «منطق روان شناسی مدرن» (1939)(33) مورد استفاده قرار گرفت و تأثیر نظرگیری بر بی. اف. اسکینر پیشتاز رفتارگرای مدرن گذارد.
سومین نظریه اقتباسی، تلاش برای تدوین دقیق این روشها برای رسیدن به تعمیمهای مستند انتشار روشنتر نظریة احتمالات بود که بدیهی فرض شده بود. آثار جان استوارت میل، دبلیو. ای. جانسون و جی. ام. کینز در این سنت، نمونه های اعلای آن بودند. این نظریة روان شناختی که موردتوجه بسیاری از تجربه گرایان قرار گرفت برای دیوید هیوم آغاز بلندپروازانه ای محسوب می شد تا آنجا که او خود را نیوتن علوم انسانی تصور می کرد. در این تئوری برداشتهای ساده اجرای ذهنی قلمداد می شدند و قواعد تداعی همچون مجری بدیهی و مسلم این برداشتها فرض شدند. کارکرد این تداعیها مشابه قاعدة جاذبه گرانشی در حوزة فیزیک قلمداد شد که می توانستند بصورت پیوسته ای کارکرد داشته باشند. دیوید هارتلی قرائت بلندپروازانه ای از این نظریه را طرح کرد. چرا که او اعتقاد داشت قواعد تداعی با نحوة عمل و ایجاد اختلالات فیزیولوژیکی در رشته های عصبی، طناب نخاعی و مغز که آن را ارتعاشات می نامند، مشابه است. با این حال این موضوع به جان استوارت میل واگذار شد تا تداعی گرایی را از دعوی نیوتنی و گمانه زنیهای فیزیولوژیک رها کند و بکوشد تا قواعد بنیادینی- کلی آنها اصول به وجود آمدن تصورات و نحوة ارتباط آنها را در چهارچوبی روشن و رسمی، صورت بندی کند. بعد از این بیشتر کار مکتب تداعی گرایی قرن نوزده بریتانیا عبارت بوده از نقد، ارتقاء و ساده سازی نظریاتی که میل ابراز کرده بود.
در فرانسه تا حد زیادی به واسطة بدبینی مسری ولتری، تجربه گرایی بریتانیای تنها توانست نفوذی محدود و فاقد مبنای نظری پیدا کند. همین مسئله باعث شد تا اندیشمندان فرانسوی ترغیب شوند تا بسیار دقیق و بیطرفانه به مشاهدة چگونگی رفتار انسان در واقعیت بپردازند. کتابهای نوشته ای دربارة نابیناها(34) و نوشته ای دربارة کرها و گنگها(35) نمونه هایی کلاسیک از این نوع مطالعات دربارة مصداقهای عینی زندگی اشخاص هستند. به همین قیاس، کوندیاک به مسائل لاک به شکلی ملموستر و به شیوه ای خلاقانه تر از طریق خلق یک پیکرة خیالین نزدیک شد. پیکره ای که تنها قابلیت پویایی داشت. کابانیس منتقد پرشور کوندیاک، نوشته های روان تنی خود را در سال 1795 با کوشش برای پاسخ به این پرسش ملموس ولی غمبار آغاز کرد، سوال این بود: آیا قربانی گیوتین هیچ دردی را پس از گردن زنی متحمل می شود؟ نظر او که به موضوع آغازین کوندیاک دربارة تصور وجود احساسی جدا از ساختار ارگانیسم به منزلة یک کلیت حمله می کرد، کاملاً مخالف ذره گرایی (اتمیسم) سنت تداعی گرایان بود. اما این نظریه ای بود که بر اساس مشاهدات واقعی انسانها از دوران کودکی تا بلوغ شکل گرفته بود. به همین روش، لامتری، کسی که رساله هابز- که انسان نمونه عالی یک ماشین است- را بسط داد، نظریة خودش را به منزلة یک برآورد خلاق از سازوکار گالیله ای که بخشی از آن نتیجة مطالعات پزشکی زیر نظر هرمان بورهاو بود و بخشی از آن مشاهدات مستقیم خود در خلال مطالعة پدیدة هیجان شکل گرفته بود، گسترش داد. بعدها و در قرن 19، لامتری و TiO که نمایندة سرسخت مکتب اثبات گرایی ضدمتافیزیک در فرانسه بود، در کتاب دربارة هوش(36) که بعدها با عنوان براساس هوش (1871)(37) به انگلیسی ترجمه شد، براساس منطق میل گزارشاتی از تیمارستانها، وقایع روان شناختی را ارائه دادند.
این مسئله مشوقی شد تا همه بپذیرند که این موضوع به رفتار ملموس آدمیان و تلاش برای مطالعه طرفانه این رفتار مرتبط می شود، که چنین خصیصه ای قبلاً در تجربه گرایی فرانسه وجود داشت و یکی از تأثیرات سازنده در بسط اصول رفتارگرایی بود. گرچه شاید این موضوع دور از واقعیت به نظر برسد، با وجود این، رشد رفتارگرایی باید بخشی به منزلة واکنش روش شناختی به روان شناسی درون نگرانه و بخشی به منزلة معرفتی که از مطالعه جانوران به دست آمده است، در نظر گرفته شود. تقریباً آخرین موضوعی که رفتارگرایان واقعاً به مطالعة آن پرداختند، رفتار ملموس انسان بود. اجازه دهید اکنون به بیان خاستگاه بی واسطة رفتارگرایی بپردازیم.

دو- خاستگاه بی واسطة رفتارگرایی واتسون(38)
جی. بی. واتسون(39) به هیچ روی اولین فردی نبود که به مطالعة عینی رفتار انسانی بپردازد. ویلیام مک دوگال(40) در کتاب روان شناسی فیزیولوژیک(41) در سال 1905، روان شناسی را به منزلة «علم اثباتی هدایتگر موجودات زنده» تعریف کرده بود و در برابر این موضع گیری یعنی تعریف روان شناسی به منزله عملی یا تجربی یا خودآگاهانه ایستادگی کرده بود. در سال 1908 در کتاب مقدمه ای بر روان شناسی اجتماعی(42) - بصراحت اصطلاح «رفتار»(43) را عنوان کرد و از طریق آن مدعی شد که روان شناسی علم اثباتی هدایتگر رفتار است. او عقیده داشت روان شناسی نباید تنها توصیفگر درون نگرانه ای از جریان سیال ذهن با تمام مکانیسم آن به شمار آید. این مسئله باید ضمن مقایسه با روان شناسی فیزیولوژیکی، بیشتر با تکیه بر روشهای عینی مانند مشاهدة رفتار انسان و حیوان- چه در سلامتی و چه در بیماری- تکمیل شود. بر همین اساس در سال 1911، دبلیو. بی. پیلزبُری(44) که شاگرد تیچنر(45) بود در کتاب خود به نام بنیادهای روان شناسی(46) مدعی شد که روان شناسی در باید علمی در باب رفتار انسان دانست اما نه مک دوگال و نه پیلزبُری عقیده ای تحدیدی یا پیرایش شده ای ارائه ندادند. آنها تنها استدلال می کردند روان شناسی در خیلی از جهات مدیون مطالعات عینی بر روی جانوان یا مطالعه فیزیولوژیکی بر روی بسیاری دیگر از موجودات است. این مسئله از این رو غیرموجه دانسته می شود که تعریفی از روان شناسی ارائه می دهد که در آن یافته های خارجی تر از دنیای بیرون را نادیده می گیرد.
آنچه دیدگاه روان شناسی واتسون را از دیگر دیدگاههای روان شناسی متمایز می کند، آن چیزهایی است که واتسون آنها را نادیده گرفته است نه آن چیزهایی که او آنها را تبیین کرده است. در مقایسه با مک دوگال که هم طرفدار روان شناسی بود و هم به مطالعات جانوران علاقه داشت، واتسون به رد درون نگری به مثابه روشی منطقی برای کسب اطلاعات و دور کردن «خودآگاهی» و دیگر اصطلاحات ذهن گرایانه از حوزة مفهوم علم مدرن سوق داده شد. این پیرایشگری روش شناختی او را به سوی چه امری کشاند؟

1. روان شناسی حیوانی(47)
از زمان انتشار کتب منشأ انواع(48) در سال (1859) و بیان احساسات در انسان و حیوان(49) در سال 1872 توسط داروین علاقة رو به رشدی برای مطالعة رفتار حیوانات، پرندگان و حشرات ایجاد شد تا فرضیة داروین دربارة پیوستگی و تسلسل بین حیوان و انسان را بیازمایند. برای مثال در سال 1872، اسپالدینگ روی پرستوها تحقیق کرد تا مشخص کند که آیا آنها پرواز کردن را با تقلید فرا می گیرند یا به صورت فطری تمایل به انجام آن دارند. در خلال سالهای 1879 تا 1904 فابر مجموعه وسیعی از مشاهدات را بر روی حشرات انجام داد تا معین کند چه مقدار از رفتار آنها غریزی است. این نظریه را که آیا هوش یا عقل بین انسان و حیوان پیوسته است، توسط رومنس، لوید مورگان و لوپ براساس مشاهده رفتار حیوانات به آزمایش گذارده شد. اما از منظر رشد و پیشرفت رفتارگرای، گام تعیین کننده زمانی برداشته شد که در سال 1896 ای. ال. ثورندایک گربه ها، مرغ ها و الاغها را به آزمایشگاه برد و بر روی آنها آزمایشاتی انجام داد تا نحوة فراگیری آنها را مشخص کند. از پیشرفتهای تدریجی ولی بی قاعده، در منحنیهای فراگیری ثورندایک می شود نتیجه گرفت که حیوانات قادر نیستند از طریق «بصیرت» با تعقل چیزی را فرا بگیرند. تقلید هم از طریق کنترلهای آزمایشی رد شد. آزمون و خطا تنها امکان باقی مانده به نظر می رسید. او عنوان کرد که این حیوانات واکنشهای گوناگونی از خود بروز می دهند. رفته رفته پاسخهای غیرمفید کنار گذاشته شدند و پاسخهای مفید و نتیجه بخش مورد تأکید و تأیید قرار گرفتند.
ثورندایک معتقد بود دو قانون بنیادین برای تبیین این فرآیند وجود دارد. قانون ممارست بر این نکته تأکید داشت که پیوندها یا ارتباطات با به کارگیری قوت می یابند و با ترکشان ضعیف می شوند. قانون تاثیر یا اثر هم بر این نکته تأکید داشت که پیوندهایی که پاداش دریافت می کنند و به این نحو به رضایت خاطر یا ارضاء منتهی می شوند، شدت می یابند. این مسئله آن چنان که قواعد تداعی هستند، به عنوان نظریه خاصی در سنت تداعی گرایی محسوب نمی شد. آنچه مهم بود، استفاده از چنین قواعد برای بررسی پیوند میان محرک و پاسخ و ارائة مدرکی تجربی از آزمایشهای او بود که برای اثبات نظر خود آنها را ارائه داد.
جالب آنکه واتسون تحصیلات دانشگاهی خود را در رشتة فلسفه آغاز کرد اما در طی دوران تحصیلات تکمیلی در دانشگاه شیکاگو به رشتة روان شناسی روی آورد. در سال 1908 استاد روان شناسی دانشگاه جان هاپکینز شد و در سال 1912 به مجادله هایی در سخنرانیهای عمومی اش دست زد که در 1914 در کتار رفتار آنها را منتشر کرد. برای شدت حملات او شاید این توجیه پذیرفتنی باشد که آنها ناشی از رنجش او از رویکردهای اکراه آمیز روان شناسان متعصب نسبت به مطالعات او بر روی حیوانات باشد. چون واتسون هم به جای ارائه مستدل نظراتش، آنچنان که مک دوگال و پیلز بری برای نشان دادن اهمیت مطالعات بر روی جانوران انجام دادند، انگشت تمسخر به سوی وضعیت روان شناسی درون نگرانه گرفت.
واتسون اعلام کرد: «امروزه رفتارگرایی با اطمینان خاطر می تواند در یک مبارزه طلبی جانانه، روان شناسان ذهنی را از میدان به در کند؛ به ما نشان دهید که شما روشی معقولی دارید، درواقع شما یک موضوع موجه دارید» (واتسون، 1924، ص17). مشاجره مفهومی در میان درون نگرها موجب تغییر جهت مطالعات آنها شد و نمونه هایی از نتایج پراکنده در آزمایشات متنوع از سوی درون نگرهای خوب آموزش دیده، نیز دیده شد. واتسون با اطمینان روی این مسئله پافشاری می کرد که روان شناسی زمانی می تواند به جای یک مشاجرة اجتماعی، یک علم باشد که روشهایی رابه کار گیرد که موفقیت آنها قبلاً در آزمایش بر روی حیوانات ثابت شده باشد.

2. استقراء گرایی(50)
دومین نقطة روشن آغاز رفتارگرایی، دیدگاهی درباره روش علمی بود که واتسون در آن با درون نگرهایی که به آنها حمله می کرد، شریک بود. وونت و تیچنر، دو غول مکتب درون نگری مشتاقانه خواهان آن بودند تا پایه روان شناسی را بر تجربیات کنترل شده قرار دهند. اما این شور عمومی برای شناخت فرد یا دیدگاهی که براساس پرسشهای روان شناختی که بتواند در میان دیدگاههای امثال لاک، بر کلی و هیوم تشخیص دهد کدامین دیدگاه درست است، کافی نبود. اندیشمندان درون نگر برای این امر باید بدقت آموزش دیده باشند. حتی بیش از این تیچنر استدلال کرد که آنها باید برای تشخیص تجربه های محض، مانند هویتها، از مفاهیم و معانی که هر انسانی در زندگی معمولی خود آنها را داراست، آموزش داده شوند. این امر نمی تواند اتفاق بیفتد مگر آنکه روان شناسی قادر باشد به داده های محضی که سایر علوم فکری می توانند خلق کنند، بی نیاز شود.
این قضیه دیدگاه خاصی از روش علمی که از زمان بیکن اغلب «استقراء گرایی» یا «مشاهده گرایی» خوانده می شد را بدیهی می انگاشت (پوپر 1962). ایدة پیشرو این مفهوم را می توان در کلمات خود تیچنر یافت: «ما موافقیم. من گمان می کنم که روش علمی را می شود در یک کلمه خلاصه کرد: «مشاهده». تنها راه برای کار در عرصه علم، مشاهدة پدیده هایی است که خود موضوعات آن علم هستند» (تیچنر، 1908، ص 175). واتسون علی الاصول مفهومی مشابه روش علمی را در نظریات خود دارا بود. او خود می گوید:
شما سرانجام کار رفتارگرایان را مشابه دیگر دانشمندان خواهید یافت. موضوع منحصربه فرد دانشمند رفتارگرا از گردهم آمدن واقعیتهایی دربارة رفتار به وجود می آید و موضوع مشترک او با سایر دانشمندان منطق و ریاضی (که ابزار هر محقق است) می باشد.
ایراد اصلی واتسون به درون نگرها این بود که این مقوله تلاشی است برای شکل دادن به علم براساس اطلاعات بسیار نامطمئن که آزمایش کننده ها می توانستند بی هیچ توافقی به آن تکیه کنند و دیگر اینکه درون نگرها مدعی آشکارسازی حقیقت موضوع موهومی به نام خودآگاهی بودند. اگر روان شناسان می توانستند از اطلاعات بدست آمده از حرکت موشها در مارپیچهای آزمایشگاهی آغاز کنند، هنوز این شانس را داشتند که علمی را براساس داده های قابل مشاهده گسترش دهند.
زمانی که این مسئله به ساخت تعمیمها رسید، واتسون دوباره وفاداری خود به استقراءگرایان را آشکار ساخت چرا که در دیدگاه بیکن تعمیمها هرگز نباید از داده ها فراتر بروند و باید بتوانند بسادگی همبستگی میان مشاهدات را درک و ثبت کنند. به این دلیل بود که واتسون به تفکر فیزیولوژیکی دربارة فرآیندهای میانی و واسطه بی اعتنا بود، همچنان که او مخالف هر منبع هویتی ذهنی غیرمشهود یا فرآیندهایی بود که تنها آنچه را خود می توانستند مشاهده کنند را تبیین کنند. مسلماً فرد باید قادر باشد در صورت امکان داده ها را برآورد کرده و بر طبق قوانین ریاضی بر روی آنها عمل کند. اما این رویکرد و روش تنها راهی برای رسیدن به همبستگی بود.

3. تداعی گرایی(51)
همبستگی هایی که واتسون به آنها پی برد نیز خود جزء جدایی ناپذیری از همان درون نگری سنتی یعنی قواعد تداعی به شمار می رفت. واتسون منکر غریزه نبود اما در مقایسه با تأثیرات محیطی از طریق یادگیری، آن را بسیارکم اهمیت می دانست. واتسون در نظریة یادگیری خود، قانون تأثیر ثوراندیک را مردود دانست، چرا که مفهوم ارضاء یا رضایت خاطر، یک مفهوم درون نگرانه به شمار می رفت. اما در عین حال به قانون ممارست اعتقاد داشت،اصلی که ثوراندیک قوانین اولیة تداعی نظیر تناوب تأخر یا تازگی را بر پایة آن استنتاج کرده بود. واتسون نقش و فرآیندهای مرکزی را در یادگیری به حداقل رساند. او معتقد بود هر فرآیند رفتاری یک ماشین احساسی است که از واحدهای محرک- پاسخ تشکیل شده است. این فرآیند با تحریک یکی از اعضای حسی آغاز و با واکنشی ماهیچه ای یا غده ای اتمام می پذیرد.
ثوراندیک دلیلی محکم و مطمئنی بدست آورده بود که نشان می داد قانون ممارست برای تبیین کامل پدیدة یادگیری کافی نیست، اما واتسون همچنان با منظور نمودن تاثیر واکنشهای شرطی که پاولف برای اولین بار در 1902 آن را مطرح کرده بود، در نظریة خود، بر باور خود تأکید داشت. این مفهوم به همراه مفهوم تقویت، علت قابل قبول تری برای نوعی از شدت یافتگی یا تقویت در روابط ارائه داد، چیزی که ثوراندیک در قانون ذهن گرایانة خود یعنی قانون تأثیر به آن پرداخته بود. اما کار پاولف و بختیرف که در یک زمان نظریة مشابهی در باب بازتابهای تداعی کننده ارائه داده بودند، بتدریج در امریکا شناخته شد. ظاهراً واتسون با تحقیقاتی که از 1914 به بعد در روسیه انجام شده بود، آشنایی داشته است. اما تنها نکات پراهمیت آن را به تدریج در نظریة خود به کار گرفت. تا 1924 که واتسون دریافت واکنشهای شرطی می توانند کلید فهم نحوة شکل گیری عادات باشند. این در حالی بود که سایر رفتارگرایان، واکنشهای شرطی را بسرعت به کار گرفتند. در واقع همان طور که در توضیح آن در پی می آید، آنها نظریة خود را با کمی اصلاحات دربه کارگیری آن،تا ربع قرن پیش بردند.
اگر واتسون به آنچه که به ظاهر و بوضوح دیده می شود خوب دقت می کرد، موضوع تحقیق خود را بشدت رد می کرد. با این حال او مدعی بود حتی اندیشه و فکر را هم می توان اینگونه مورد مطالعه قرار داد حتی اندیشه و فکر را هم می توان اینگونه موردمطالعه قرار داد چرا که اندیشه و فکر ترکیبی از واکنشهای گفتاری کورکورانه یا کلام نیمه صوتی(52) است. این رفتار کورکورانه که اندیشه را می سازد، جایگزین تدابیر ارادی می شود. کودک می آموزد هم زمان با انجام هر کار معنی آن را هم فرا گیرد و گفتار هم با یک سلسله واکنشهای معنی آن را هم فراگیرد و گفتار هم با یک سلسله واکنشهای شرطی آغاز می شود، سپس کودک می آموزد که همان کار را بدون گفتار انجام دهد. پس بنابراین اندیشه، رفتاری جایگزین است.
واتسون هم چنین موفق شد احساسات را هم وارد موضوع تحقیق خود کند. با این ادعا که احساسات واکنشهای امعاء و احشایی را نیز در بر می گیرند. او خود را پیرو نظریة جیمز لانگ می دانست در حالی که به احساسات درون نگرانه ای که جیمز مدعی بود به دنبال تغییرات احشایی حاصل شده اند، اعتنایی نداشت. با این همه او در مطالعات عملی خود دربارة احساس، حتی منشأ احشایی احساسات را انکار و بر نمودهای بارز آن تأکید داشت. واتسون سه احساس خشم، ترس و عشق را دارای منشأیی درون می دانست و معتقد بود که تمامی احساسات دیگر با شرطی شدگی کسب می شوند. او با نشان دادن اینکه کودکان ممکن است در شرایطی نسبت به حیوانات بی آزاری مانند خرگوش وموش خشونت نشان دهند ناشی از این است که در ظاهر این حیوانات باید محرک آزاردهنده ای مانند صدای نابهنجار وجود داشته باشدکه تداعی بدی در کودکان ایجاد می کند، به شهرت خاصی رسید. از این پس بود که واتسون بر پایة سست شرطی شدگی واکنشهایی نظیر ترشخ غدد بزاقی و تحریکات ساده و از روی هوش و تا حدی تفکر وهم چنین بر پایه برخی تجربیات جالب توجه در واکنشهای شرطی احساسی کودکان، ادعاهایی خوش بینانه ای ارائه کرد که اساس آنها بر دانسته هایی استوار بود که او متناسب با تحصلات و سطح زندگی اجتماعی واز طریق فرآیندهای اتفاقی با نیتی خیرخواهانه می توانست کسب کند.
دکترین وی کاملاً با اندیشة ملتی هماهنگ است که یکی از مشکلات و دغدغه هایش داشتن هویتی به نام شهروند امریکایی فارغ از گروههای مهاجر از مناطق گوناگون است. ملتی که تلاش آنها در زندگی با دورنمایی عملی و مهارت فنی در سطوح بالا همراه است که این تلاش با تمایلی برون گرایانه و دوستانه با گرایشی خوش بینانه همراه است.
سه- اشکال گوناگون رفتارگرایی(53)
همواره بحثهایی مطرح بوده است مبنی بر اینکه رفتارگرایی اصولاً جنبشی روش شناختی در روان شناسی بوده است که محدودیتهایی در داده های اولیه ای که علم بر پایة آنها استوار است، ایجاد کرده است. مطابق نظریه جی. بی. واتسون(54) که بانی نظریة رفتارگرایی محسوب می شود، اصول مرکزی و بنیادین رفتارگرایی با نگرشی استقرایی بر روش علمی حیات می شد که این روش علمی به منزله یک نظریة روان شناختی که با اصول متافیزیکیی از مادی گرایی و تداعی گرایی پیرامون گرا یا با قوانینی از نظریة محرک- پاسخ فراهم آمده بود. تعداد کمی از رفتارگرایان بعدی در این فرضیه اتفاق نظر داشتند. بنابراین در نظرسنجیهای مربوط به اصول اولیه این فرضیات بیشتر به حمایت یا مخالفت آنان نسبت به اصول اولیه و سایر فرضیات واتسون پرداخته می شود که پیوستگی نزدیکی با رفتارگرایی دارد.

1. ماده گرایی نخستین (55)
بعضی از هم عصران واتسون به مراتب از حامیان بعدی اش با عقاید بی پروایانه و گستاخانة او دربارة متافیزیک هم عقیده بودند. برای نمونه آلبرت. پی. وایس(56) کتابی با نام اصول نظری رفتار انسانی(57) در سال 1925 منتشر کرد که در آن آگاهی و درون نگری در روان شناسی را مردود دانست و ادعا کرد که تمام رفتارها را می توان بصورت فرآیندهای فیزیکوشیمیایی معنی کرد. گذشته از این، او مدعی بود وجه تمایز نسان از سایر موجودات، اجتماعی بودن محیط زندگی اوست. بنابراین روان شناسی علمی است زیست- اجتماعی که بطور مشخص با تأثیر محیط اجتماعی بر یک ارگانیسم زیست شناختی سروکار دارد. وایس بویژه بر روند رشد یادگیری کودکان علاقه مند بود. اما هرگز به مشکلات مفهومی که در واگشت گرایی058) با آن مواجه بود و اینکه چطور خصایص محیط اجتماعی نظیر دستورات، وعده ها و اندرزهای اخلاقی می توانند به صورت اصطلاحات فیزیکی صرف، تحلیل شوند، نپرداخت.
یکی دیگر از رفتارگرایان که سادگی هم ارز را در محیط نشان داد دبلیو. اس. هانتر(59) بود. او بر این بود که عبارات آگاهی یا تجربه برای یک روان شناس تنها یک نام هستند که او به آنچه سایرین «محیط» می نامند، اطلاق می کند. این پیشنهاد بی تجربگی معرفت شناختی اغلب رفتارگرایان پیشین را بطور خلاصه بررسی می کند، چیزی که کافکا(60) بشدت با آن مقابله می کرد. با این حال هانتر به شیوة دیگری خود را از دیگران متمایز کرد. به تصور وی نگرش تازة روان شناسی شایستگی دریافت نام جدیدی داشت، اما تلاش وی برای جایگزین کردن «رفتارشناسی»(61) به جای روان شناسی ناکام ماند. او هم چنین نخستین کسی بود که برای مطالعة یادگیری حرکتی از مارپیچ زمان مند(62) بهره گرفت.
یکی از نظریه پردازان بسیار خلاق و جالب توجه در رفتارگرایی آغازین ایی. بی. هولت(63) بود. او یکی از نخستین کسانی بود که سعی کرد در چهارچوب رفتارگرایی به پدیده های فرویدی بپردازد و اثر وی به نام میل فرویدی و جایگاه آن در علم اخلاق(64) که در سال 1915 چاپ شد، یک نمونه اعلی نسبت به افکار زمخت و خام پیشین به شمار می رود که بعدها اُ. اچ. مارور(65) و جی. دالرد(66) و ان. اِی. مایلر(67) نیز از آن پیروی کردند. هولت نظر واتسون را که اندیشه را گفتار غیرصوتی نامیده بود، بسط داد ونظریاتی در خصوص روابط بین زبان و شرطی شدگی نیز ارائه کرد و بعدها با بلندپروازی بیشتر وتلاشهای اگرچه ناموفق، سعی کرد زبان را نظامی از واکنش های شرطی معرفی کند.
کارل. اس. لشلی(68) یکی از شاگردان واتسون، سهم فراوانی در تدوین فیزیولوژی عصبی ایفا کرد. اما این مانع از اظهار عقیده دربارة موضوع موردبحث روان شناسی و روش های آن نگردید. برای مثال «درون نگری، نمونه ای از آسیب شناسی روش علمی است» (لشلی، 1923). اما یافته های فیزیولوژیکی وی همانگونه که در کتاب مکانیسم مغز و هوش(69) (1929) آمده است، نظریات دیگر واتسون در سایر زمینه ها را تأیید نمی کند. اصول مسلم همتوانی(70) که او ارائه کرد، مبنی بر اینکه هر بخش قشر مخ از نظر ظرفیت یادگیری و عمل کلی با بخشهای دیگر مشابه است- که یادگیری نتیجة عملکرد تودة یک بافت است- مورد توجه نظریة مرکزگرایی (centeralist) در زمینة یادگیری به جای نظریة پیرامون گرایی (peripheralist) واتسون شد. او نسبت به نظریات محرک- پاسخ (S-R) ایرادات زیادی داشت که اصول آن ارتباط ساده بین محرک و پاسخ بود. نقش فرآیندهای مغزی میانی را نادیده می گرفت. در نتیجه تغییر سادة کارکردهای مغز که واتسون به پیروی از دکارت به آن باور داشت، مردود گردید.
با این حال، لشلی هرگز از نظریات مادی گرا واتسون رهایی نیافت. او مانند وایس و هانتر معتقد بود که رفتار را می توان در مفاهیم مکانیکی و شیمیای توصیف و خلاصه کرد. لازم به یادآوری است که کلیه رفتارگرایان نخستین از یک دید استنتاجی مشترک در روشهای علمی برخوردار بودند. آنان به علوم مختلف به منزلة موضوعات قابل بحث و تحقیق گوناگون می نگریستند که می توان از آن اطلاعات قابل اعتمادی استخراج کرد. در این زمینه آنها نه تنها از اصول روش شناختی واتسون پیروی می کردند که از دید علمیی که این اصول از آنها نشئت می گرفت، نیز بهره می جستند.

2. اِی. سی. تولمن(71)
یکی از تازه گرویدگان بسیار متنفذ و پرقدرت رفتارگرایی، اِی. سی. تولمن بود، چرا که خود را یک رفتارگرای غایت نگر و مصمم اوایل 1920 می دانست. هرچند که اثر روشنگر او به نام رفتار هدفمند در حیوانات و انسان(72) تا سال 1930 منتشر نشد. او خود را پیرو رفتارگرایان می دانست چرا که به نظریة محوری روش شناختی آنان در باب اصولی که روش شناسی علمی بر پایه آن استوار بود، اعتقاد داشت. او نیز همانند واتسون و وایس تسلیم ادعاهای متافیزیکی دربارة انواع هستیهای موجود در جهان نشد. اما پذیرفت که در سطح عقل سلیم و عرف، بشر درون نگر است و در مواجهه با اصطلاحات ذهن گرایانه به خوبی از عهده بر می آید. اما آنچه بدان شک داشت، درستی به کارگیری این اصطلاحات برای مقاصد علمی بود از نظر علمی «احساسات خام» بی استفاده اند و اصطلاحات ذهنی را می توان به زبانهای رفتاری قابل مشاهده ای ترجمه کرد. به عبارت بهتر، تولمن بیشتر از آنکه مادی گرا باشد، یک رفتارگرای مفهوم یا یک رفتارگرا در روش شناختی عیانش محسوب می شد.
تولمن در حوزة مفهومی دست کم سه مقوله را مطرح کرد که دو مورد از آنها از اهمیت خاصی برخوردار است، نخست آنکه او خود را یک رفتارگرای غایت نگر نامید، چرا که او بر این بود مفهوم «قصد» قابل چشم پوشی نیست. همان طور که در قسمتهای 1و 2 اشاره شد، او میان سطوح مولکولی و یکپارچة جرمی رفتار که ترکیب آنها بخشهای مختلف فرآیند رفتاری را ایجاد می کند و منجر به حرکت و اطاعت اعضاء می شود، تمایز قایل بود. وی مدعی بود که واتسون بطور مشخص تمایز میان سطوح مولکولی و یکپارچه را تعیین نکرده است و در تقابل با نظریه هال ادعا کردکه رفتار در سطح یکپارچه «غیرمترقبه ای» است که ویژگیهای توصیفی معین خود را داراست. این تعاریف را نمی توان از بررسیهای سطح مولکولی حذف یا دور کرد.
دوم آنکه، تولمن کوششهای باورنکردنی به خرج داد تا مفاهیم ذهنی را به گونه ای که در سطح یکپارچه به کار گرفته می شوند در قالب اصطلاحات رفتارگرایانه ترجمه کند. آگاهی یا هوشیاری تبدیل به عملکرد یک «نمونه گیری» شد و یا رفتار به عبارت «دور پس و پیش» ترجمه شد. او حتی بر این باور بود که می توان فرضیه مکانیسمهای شخصیتی فرویدی (Freudian personality mechanisms) را نیز در قالب همین اصطلاحات ترجمه کرد.
سوم آنکه تولمن مفهوم «متغیرهای میانی ورابط» را به نظریة روان شناختی وارد کرد. اصطلاحاتی نظیر «غریزه» (instinct)، پیش از این از سوی افرادی نظیر مک دوگال به کار گرفته شده بود، نه تنها بدیهی فرض شد، بلکه باعث شد تا الگوهای رفتاری معین و هدف دار نیز به فراموشی سپرده شوند در عین حال که باعث شد نگرشی متافیزیکی به عقایدی نظیر «جوهر وجود» یا «تحقیقای ارسطویی» یا عقیدة «ذرات روانی پویا» (dynamic mental Atons) که رفتار را فعال می کنند، پیدا کنند. تولمن مدعی بود که یک رفتارگرا کاملاً محق است از اصطلاحاتی نظیر «سائق» یا «میل» بهره گیرد که به پدیده ای غیرقابل مشاهده دلالت ندارد بلکه نشانه ای است به اختصار برای ابراز همبستگی میان روابط و شرایط پیشینی نظیر نیاز فقر غذایی و گوناگونی در رفتاری مانند غذا خوردن.
این طبقه بندی مفهومی به دسته بندیهای روان شناسی کمک می کند تا بدون واهمه از متافیزیک گراها از نظریه پردازی رها شوند. این مسئله منجر به کاربرد ساختارهای فرضیه ای شد که نظریه پردازان دربارة نامشهودات فرض گرفته شده از یک گونه فیزیولوژیکی، پذیرفته بودند (برای مطالعه بیشتر دربارة این تمایزات به آثار مک کوردیل(73) و مییل(74) 1948 مراجعه کنید). تولمن همچنین روان شناسی اسطوره ای استقراءگرا را که با رفتارگرایان نخستین مشترک بود، مورد مداقه قرار دارد که براساس آن دانشمندان هرگز نباید از مشاهداتشان فراتر بروند اما درواقع این یقین نامشهود است که مشاهدات را تبیین می کند و همواره هم از مهمترین منابع پیشرفتهای علمی بوده است.
تولمن در جئزایت فرضیه روان شناختی خود فردی التقاطی بود. او بر اهمیت متغیرهای خواستی(75) و شناختی (Congnitive) در رفتار، تأکید داشت و سعی می کرد دقیقاً پیش فرضهایی نظیر آنچه که مک دوگال در نظریة خود دربارة غرایز آمیخته بود، را بیان کند. پیش فرضهایی نظیر تمایلات درونی برای توجه به چیزی خاص و یا بروز یک رفتار خاص در مواجهه با یک موضوع خاص.
تولمن در بررسی متغیرهای خواستی، تمایلات مرتبة اول (first-order) را که با موقعیتهای پیشین فیزیولوژیک و موفقیتهای پسین آرامش فیزیولوژیک، نظیر نیازهای غذایی و جنسی، وابسته بودند، از تمایلات مرتبة دوم (second-ordr) نظیر کنجکاوی و سودمندی که به وضوح با این مولودها ارتباط مستقیمی ندارند، را متمایز کرد. این تمایز که بعدها میان تمایلات زیستی و اکتسابی ثابت شد، در تاریخ رفتارگرایی از اهمیت ویژه ای برخوردار شد. تولمن از جنبة شناختی «آمادگی وسیله هدف را» برای «موضوعات ابزاری» (means-objects) بدیهی فرض کرد که اگرچه کاملاً درونی اند اما وابسته به موفقیت ارگانیسم در رسیدن به هدف خود هستند. هم چنین در بررسی حمایتهای رفتاری (behavior supports) سعی کرد از نظریة «ذره گرایی حسی» (Secnsory Atomism) وابسته به روان شناسی محرک- پاسخ فاصله بگیرد. او همچنین مفهوم «انتظار علامت گشتالت» (sign-Gestal expectation) را برای دستیابی به یافته های روان شناسی گشتالت در باب پیش فرض هایی دربارة زمینه های ادراکی ارگانیسم، گسترش داد.
اگرچه تولمن بر امیال و بیزاریهای درونی در رفتار تأکید داشت، از اهمیت یادگیری و نقش متغیرهای شناختی نیز غافل نبود و نیز بر این بود که شواهد یادگیری پنهان با قانون اثر ثوراندیک در تضاد است. در فراگیری از راه آزمون و خطا، نوعی پالایش در علامتهای گشتالت صورت می پذیرد. در هنگام انتخابهای مختلف یک نوع طرح و شناختی، اجرا می گردد. البته متغیرهای انگیزشی نقش مهمی در یادگیری دارند که توسط آنها تعیین می گردد، در هر موقعیت خاص چه زوایایی باید مورد تأکید قرار گیرد. اما یادگیری اصولاً به احتمال دستیابی به هدف و تأیید این احتمالات توسط متغیرهای انگیزشی بستگی دارد. انسانها و حیوانات در یادگیری از پیش بینی ها و نقشه هایی استفاده می کنند که در تجربیات بعدی بیشتر و بیشتر تکامل می یابند و تأیید یا رد می شوند. تولمن با بسط نظریة خود، علاقة بیشتری به آن یافت و به اهمیت متغیرهای شناختی پی برد. بنابراین جای تعجب نیست که رفتارگرایان با وجود این نظریة تولمن هر روز حالشان بدتر از روز پیش بشود. بخصوص آنکه تولمن اساساً یکی از آنها به شمار می آمد.

3. سی. ال. هال
رفتارگرایی در اصل همان فلسفة قدیم بود که جامه ای نو از جنس نظریة علمی بر تن کرده بود. فلاسفة دهه 1930 به دیدگاه استقرایی قدیم در روش علمی وارد کردند که بیشتر آنها نیز در سنت تجربی هم موردقبول واقع شده بود. تفکر هیوئل در قرن نوزدهم از تندترین نقدهای این نگرش بود. نقش فرضیه و قیاس در علم که در روش گالیله بسیارحایز اهمیت بود، کاملاً مورد تأکید قرار گفت. تحت تأثیر این تغییر در فضای فلسفی، روان شناسی به گونه ای دیگر بررسی شد.
کلارک هال و کورت لوین به ویژه بر این باور بودند که روان شناسی به دلیل آنکه هنوز ارد مرحلة گالیله ای خود نشده است از جهاتی با نوعی بی نظمی و نشئت مواجه گردیده است. لوین به منزلة یک روان شناس گشتالی مباحثة روش شناختی مفصلی مبنی بر تأثیر نظریة یاد شده در بخش «روشهای ارسطویی و گالیله ای تبیین»(76) در کتاب خود به نام نظریة پویا دربارة شخصیت(77) که در سال 1935 نوشته شد، به راه انداخت. وی برای ایجاد نظریه ای در روان شناسی با استفاده از اصول مسلم بر گرفته از پویایی روش تحلیلی ترکیبی گالیله، بهره گرفت.
برخلاف رفتارگرایان برجستة دیگر، کلارک هال در آزمایشگاه حیوانی آموزش ندیده بود. او به عنوان یک طراح قابل و باهوش در زمینة آزمایشات به مفهوم ایجاد خواب مصنوعی و تلقین پذیری شهرت زیادی کسب کرد. سپس به قوانین پاولف دربارة شرط گرایی روی آورد. علاقة مفرط هال به ریاضیات او رابه خلق الگوی یادگیری قیاسی- فرضی ترغیب کرد. او روز به روز بلند پروازتر می شد تا رؤیای هابز را در زمینة سیستم ماشینی احیاء کند که در آن قوانین حاکم بر رفتار انسان می توانستند از اصول «حرکات یکنواخت» در سطح فیزیولوژیکی استنتاج شوند. وی نظریة تولمن را دربارة تمایز میان رفتار مولکولی و یکپارچه را پذیرفت، اما با طرز تفکر تولمن مبنی بر اینکه رفتار در سطح یکپارچه می تواند سرانجام عبارات حرکات در سطح مولکولی را تبیین کند، کاملاً مخالف بود. او در سال 1942 به تدوین طرح بلندپروازانه ای به نام «قواعد رفتار»(78) پرداخت و در سال 1951 برداشت بازبینی شده و صورت بندی شده تری را دربارة سیستم خود در کتاب بنیادهای رفتار(79) به چاپ رساند.
در سیستم موردنظر هال از نظر محتوای عملی، اصالت و تازگی خاصی وجود ندارد، زیرا مطابق این سیستم تنها ساختای ماشینی یا توجیهات ریاضی نشان دهندة صحت رفتار هستند. نقطه عزیمت هال از یک اصل مسلم زیست شناختی به نام حفظ وتثبیت موجود زنده وقتی که آن موجود به چیزی نیاز پیدا می کند در واقع حفظ موجود وقتی از حالت نرمال خارج شده و برای حفاظت از زندگی اش به آب، غذا و هوا نیاز پیدا می کند. این نیازها بوسیلة کنشهای سازگاری تقلیل می یابند. الگوی کنشهایی که این نیازها را تقلیل می دهند مانند قاعدة تقویت کننده در قانون «اثر» ثوراندیک است. یک محرک که کنش تقلیل نیاز را راهبری می کند که می تواند با محرکهای دیگر بر طبق قواعد شرطی سازی ارتباط داشته باشد. هال عقیده دارد هیچ شرطی شدگیی بدون تعطیل نیاز معنی نخواهد داشت.
هال اذعان داشت که متغیرهای واسطه یا میانی هال در ساختن تئوری و رسیدن به مفهوم «سائق» یا «تمایل» نقشی اساسی داشته است. او عنوان کرد که نیازها به مثابه مولد سائقهای اولیه حیوان، او را قادر می سازد تا با شرایط پیش از نیازش ارتباط و همبستگی داشته باشد، مثل مصرف انرژی در موقع یک رفتار یا مثل فرآیند غذاخوردن و مصرف انرژی در هنگام آن.
او سائقها را مطابق اصول داروینی برحسب اینکه آیا این تمایلها و انگیزه ها صرفاً در حفظ یک ارگانیسم خاص و تنها کارایی دارند یا برای تمام گونه ها کارآیی دارند، طبقه بندی کرد. اگرچه تولمن تنها انگیزه ها و سائقهای بدیهی را برای تبیین نحوة به کاراندازی طرحها و الگوهای رفتاری در نظر می گیرد، اما هال از آنها برای توجیه و تبیین اکتساب یا ادغام عادتها هم استفاده می کند. با اینکه تولمن از شارحان قانون «اثر» ثوراندیک به شمار می آمد، اما در عین حال منتقد آن قانون هم محسوب می شد. به عبارت بهتر، هال تلاش می کرد یک تئوری مکانیکی برای تبیین کنشها و اعمال فراهم آورد. هال هم چنین تأکید تولمن بر روی متغیرهای شناختی را رد می کرد. او اعتقاد داشت این متغیرها را می توان از تداعیهای محرک- پاسخ که از بنیانهای بدیهی رفتار به حساب می آیند، استنتاج کرد.
همانند واتسون او اساساً در رویکردهایش یک تداعی گرا و یک حاشیه باور بود. او فقط تلاش می کرد که فرضیاتش را بصورت یک نظام مکانیکی دقیق صورت بندی کند. هال ادعا می کرد که کتابش را براساس این فرضیه نوشته است که تمامی رفتارها، اخلاقیات و ضداخلاقیات، فردی و اجتماعی، طبیعی و روان رنجور از یک قانون مشابه اولیه نشئت گرفته اند و آن اینکه تفاوت در بروز عینی رفتار از تفاوت عادات در شرایط متفاوت ناشی می شوند این یک کار برنامه ریزی شده بود. در واقع این تعاریف و این بدیهیات ریشه در یافته های روان شناختی نداشتند و استنباط دقیقی برای سطح حرکتی رفتار هیچ وقت فراهم نشد. اگر هم واقعاً نیازی به استنباط وجود داشت. امور غیرقابل مشاهده ای نظیر سائق- محرک و سائق- گیرنده و امثال آن در حقیقت معانی درونی تصاویر مکانیکی اعمال انگیزشی یا نیازی هستند. این امور غیرقابل مشاهده وظیفة برقراری ارتباط با هستیهای که طبیعت و ذات نامعین دارند و یا ارتباط با هستیهای فوق العاده مبهم را بر عهده دارند. ارزش اصلی این کار صورت بندی فرضیاتی دربارة یادگیری حیوانات بوسیلة یک سطح حرکتی است که نهایتا می تواند باطل هم اعلام شود. حقیقت آنکه بسیاری از این فرضیات هم رد شده اند مثل نظریات هب، یونگ، هارلو و دیگران. هرچند که بعدها سیستم هال بسیار عامیانه شد. نیازها و انگیزه ها و تمایلهای اکتسابی به سرعت تکثیر شدند که حتی فاقد دعوی لنگر انداختن در لنگرگاه روان شناختی بودند. تحلیل سائق به یک نمونه کلاسیک از متافیزیک قرن بیستم تبدیل شد.
4. اِی. آر. کاثری
هال مایل بود تا قوانین تجربی براساس سطح یکپارچه و در قالب کنشها صورت بندی شود. کنشهایی نظیر «گزنده بودن موانع» و «پریدن از روی موانع» در این سطح از فرضیات، قواعد این سطوح یکپارچه سرانجام قادر خواهند بود استنباطهای قطعی از روان شناسی ارائه دهند.
به تعبیری، گاثری، معاصر هال بود ولی از حدسیات روان شناختی پرهیز می کرد و تلاش می کرد تا رفتار را به سطوح یکپارچة فیزیولوژیکی نظیر حرکات ماهیچه ای یا ترشح غدد تقلیل بدهد. گاثری عقیده داشت در بین همبستگیهای میان حالتها و سطوح مختلف، تمامی ریشه در قواعد کهن تداعی دارند که خود این تداعیها هم ناشی از مجاورت هستند. این مجاورت هنگامی که هدف پاسخهای ارگانیسم به وضعیت اولیه و تکرار پاسخهای هم عرض باشد، محرک کنشی خوانده می شوند. او یک نظریه پرداز محرک- پاسخ میانه رو و متعارف است.
گاثری یکی از رفتارگرایانی بود که بین کنش و حرکت تفاوت زیادی قایل بود. در واقع او تا حدودی هم راست می گفت. یک حرکت یا یک زنجیره از حرکات که پایان می یابند و موجب کنشها می شوند، برحسب اینکه چه پایانی داشته باشند، طبقه بندی می شوند. او استدلال می کرد که یادگیری با حرکات مربوط است نه با کنشها. در حالی که قانون «اثر» ثوراندیک کنشها را شامل می شود نه حرکات را. این نشان می دهد که بین قوانین پایة فراگیری که بیان کنندة همبستگی میان حرکات است با تحریک اندامهای حسی موجود زنده و انقباضهای عضلانی او ارتباطی وجود ندارد. در آزمایشی مشهور که گاثری با هورتون (گاثری و هورتون، 1946) انجام داد، او یک گربه را درون یک جعبه قرار داد. گربه اگر میلة وسط جعبه را لمس می کرد می توانست از جبعه رها شود. این آزمایش ثابت کرد که مجاورت یک اصل مهم در یادگیری است. این آزمایش و آزمایشات بعدی نشان دادند که بهبود یادگیری با پاداش اضافه امکان پذیر است.
اینکه آیا آزمایش گاتری نتیجه ای فراتر از اهمیت بیشتر حرکات از کنش در فرآیند یادگیری دارد یا نه، از سوالاتی است که هنوز هم مطرح است.
این خیلی مهم و معنی دار است که گاتری دست به هر کاری زد تا وضعیتی را طرح ریزی کند که در آن برای فرار و رهایی از جعبه هیچ شعور و خردی لازم نیست. این به این خاطر بود که او بتواند نگاه تقلیل گرایش را حتی الامکان و تا حد مقدور به شیوه ای علمی توجیه کند. با وجود این گاتری یک شخصیت مهم در تاریخ رفتارگرایی است زیرا او بود که سرانجام تمایز میان حرکات و کنشها را تشخیص داد و آن را به عنوان مانعی بر سر راه برنامه های تقلیل گرایی مشاهده کرد.

5. بی. اف. اسکینر

اسکینر یکی از آخرین بازمانده های مردان بزرگ در عرصة رفتارگرایی است. ولی در بسیاری از موارد او از پیشتازان این متدولوژی محسوب می شود. مطابق روش اسکینر است که ما با تغییر شکل محض اصول تقلیل گرایی به عنوان یک روش علمی برخورد می کنیم. اسکینر عقیده داشت که یک دانشمند باید از داده های تجربی شروع کند تا سرانجام به تعمیمهای استقرار یا به وضع قوانین برسد. پس در مراحل بعدی می تواند یک تئوری علمی که قوانین را در بر بگیرد وضع کند. بنابراین او باید بسیار دقیق باشد تا بتواند کارش را با داده های تا حد امکان موثق، آغاز کند. اسکینر پذیرفت که انسانها زندگی درونی (inner Lives)که برای هر کدام از آنها همانقدر که برای یک داستان نویس اهمیت دارد، این زندگی درونی مهم است. همان طور که خودش این زندگی درونی را در رمانش به نام والدن دو(80) به نمایش می گذارد. با این تفاوت که داده های لازم برای نوشتن داستان، داده های قابل اطمینانی برای کار یک دانشمند نیست. بحثهای اسکینر در تقابل با دیگر روان شناسان مانند فرویدیها که تمام تعمیمها و استنتاجهایشان بر پایة داده های قملروی درونی فرد است درست مانند مجادلة واتسون با درون نگرها بود. اسکینر این هشدار استقرایی را می پذیرفت که یک دانشمند نباید برای تبیین پدیده های قابل مشاهده به ورای داده های قابل مشاهده فکر کند. او خود نیز بیش از حد به حدسیات و یافته های روان شناسانه که اغلب براساس ویژگیهای درونی انسان شکل گرفته اند، اعتماد و اعتناء نمی کرد.
او اهمیت محدود متغیرهای میانی تولمن از قبیل سائق را می پذیرفت، مشروط بر اینکه چنین اصطلاحاتی به عنوان نمادهای کوتاه برای فهم اعمالی که در محدودة پاسخ قرار دارند به کار بروند. برای مثال گرسنگی به مثابه یک انگیزه که به منزلة نقطه اوج تأثیر عملی مانند غذا خوردن، تلقی می شود. دیگر ویژگی مهم رویکرد اسکینر عمل گرایی اوست که اخیراً تحت عنوان فرضیه ای در باب زبان علم، روزآمد شده است. برای اسکینر یک عمل(81) این معانی را می تواند داشته باشد: 1. مشاهدات شخص 2. دستکاری و وارد کردن محاسبات در روشهای ایجاد یک عمل 3. مراحل منطقی و ریاضیی که بین حالتهای پیشین و پسین روی می دهد 4. و هیچ چیز دیگر.
مطابق این اصول عباراتی مانند مثل بلند یا گرسنه به یک موضوع یا یک حالت موجود زنده ارجاع صرف ندارد. بلکه این عبارات به کارهای محقق بر روی مشاهداتش، دخل و تصرف و اندازه گیری های او نیز منوط هستند. این شاخه فرعی از تئوریهای اثبات گرایی و اسنادگرایی دم دست ترین تئوریهای در باب معنا در خلال دو جنگ جهانی بودند. این تئوری اکنون دیگر توسط فیلسوفان رها شده است.
اما در متدولوژی اسکینر و دیگر رفتارگرایان هنوز زنده است. بخصوص در سنت رفتارگرایان پیرو واتسون که خواستار لحاظ کردن امکان دخل و تصرف بر اصول رفتارگرایی را دارند. رفتارگرایی در خیلی از موارد به عمل گرایی امریکایی به دیده تأیید می نگریست. محققان آزمایشگاهها قصد نداشتند با طرح سؤالاتی دربارة رفتار موجودات زنده برای خودشان دردسر ایجاد کنند. بخصوص آنکه منابع و مرجع این رفتار، دلایل درونی باشد که می بایست پاسخ آنها را بدهد.
برای مشاهده اینکه اگر متغیرهای محیطی جایگزین دیگر متغیرها شود، چه صورتهایی از رفتار رشد می کند در آن دوره اهمیت زیادی قائل بودند. این مسئله سرانجام به یک پیشگویی که محقق را قادر می سازد به رفتار شکل بدهد، ختم خواهد شد. اسکینر ادعا می کند که او فرضیه ای در باب رفتار ندارد و فقط تعدادی یادداشت و نوشته های پراکنده دارای همبستگی در این باره دارا می باشد.
البته این صحبتها زودباوری با شرط نهادن دربارة واژه فرضیه است. درواقع کارهای او نوعی قطعی و بدیهی فرض کردن اصول زیست شناسی داروینی هاست که عنوان می کنند که بازتابهای شرطی شده، همچون دیگر ارزش حیاتی، برای بقا ضروری هستند. اسکینر در خلال صورت بندی این قوانین در حقیقت خیلی از اصول پایدار تداعی گرایی راه اصلاح و بهبود بخشید. در جریان همین صورت بندیها بود که اسکینر یک تمایز مهم بین رفتار «پاسخگو» و «کنش گر» را مشخص کرد.
گفتن این نکته لازم به نظر می رسد که آزمایش جعبه که اسکینر را قادر ساخت تا ابزارهای شرطی شدن را به روشهای گوناگونی مطالعه کند، بسیار مدیون جبعه پازل ثوراندیک بوده است. برای هر عکس العمل پاسخگو، یک محرک شناخته ای شده وجود دارد، مانند پوشش مترونوم موسیقی یا ترشح بزاق که با وضعیت شرطی کلاسیک همبستگی و ارتباط دارد. البته در اینجا ممکن است انواعی از شکلهای محرکهای درونی وجود داشته باشند که عملکردشان ورای آن چیزی باشد که پیروان رویکرد عمل گرایی و پاسخهای کنش گر که می تواند توسط آزمایشگر در آنها دخل و تصرف شود باید به مثابه عملکرد در شرایط آزمایشگاهی تلقی شوند، مانند برنامة زمان بندی شده غذا خوردن.
با تعریفی موسع، رفتار تشکیل شده است از پاسخهای یک کنش گر که همگی ابزارهایی برای رسیدن به یک هدف محسوب می شوند. اسکینر فکر می کرد که مطالعه کنش گرهای مشروط و مقید و تمایز میان آنها باید بتواند قوانین پایه ای را فراهم سازد که بتواند رفتار را تبیین و کنترل کنند. یک روز بالاخره باید فرضیه ای طرح ریزی شود تا این قوانین را دربرگرفته ویکپارچه سازد. اما دانشمندان باید تا رسیدن به روشی مطابق روش باکونین(82) به پیش بروند. شخص دانشمند نباید با تئوری پردازی خام و زودهنگام، طبیعت را پیش بیندازد، خصوصاً اگر با فرضیاتی شبیه تئوری هال دربارة اعمال درونی ارگانیسم، روبه رو باشد. بنابراین اسکینر رویکرد پیرامون گرایی واتسون را نپذیرفت اما دربارة فرآیند محوریی که بین محرک و پاسخ واقع شده است، موضع لاادری داشت. درواقع شرطی شدگی کنش گر یک اصلاح در زمینة قانون «اثر» ثوراندیک به شمار می رفت اصلاحی که زمینة آن اصطلاح شناسی غیر ذهن گرایانه بود.
اسکینر، همان واتسون با ادامة برنامه مفهوم برای پوشش دیگر جنبه های رفتار مخالف نبود. برای مثال در کتاب علم و رفتار انسان(83) در سال 1953، اسکینر نظریه ای دربارة هیجان یا عواطف ارائه داد که برطبق آن نامهایی که برای طبقه بندی رفتار با توجه به شرایط مختلف محیط به کار می گرفت، در احتمال وقوع آنها تأثیر می گذارد. به رغم وجود رویکرد اثبات گرایانة جزمی در تفکر اسکینردرباره رفتار کلامی (Verbal Behavior) در سال 1957 طرحی بلندپروازانه برای وارد کردن زبان به چهارچوب رفتاری طرح ریزی کرد. گرچه این عمل دقیقاً در محدودة برنامه ریزی «قواعد رفتار» هال بود و بشدت به یک اندازه از سوی فلاسفه و زبان شناسان موردانتقاد قرار گرفت.
این اواخر اسکینر بشدت گرفتار آماده سازی تکنولوژی آموزشی بوده است که در آن مهارتها و توالیهای بنیادین مادی بدقت طبقه بندی شده که در طی آنها یادگیری بطور منظم از طریق تقویت مثبت شکل می گیرد. اگرچه منظور او از مفهوم تقویت به علت ابهام و دور باطلش همواره مورد نقد بوده است، دستخوش تغییراتی گردیده است که برنامة او برای آموزش اندکی بیش از دستورات و فرامین هم ارزی بودند که می بایست محتوای آنها بطور منطقی بررسی شوند و در طی آنها دانش آموزان باید گام به گام اشتباهاتشان را کاهش دهند و اگر بتوانند موفقیتی بدست آورند پاداش آنها حتمی خواهند بود. این نوع رفتار، آن گونه که اسکینر آن را پذیرفته است. باید بدون ارجاع به قوانین پیچیدة او در باب رفتار کنش گر بررسی شوند.

چهار- خلاصه و ارزیابی

در خلال این مقاله در این باره صحبت شد که رفتارگرایی به منزلة پدیده ای تاریخی، مجموعه ای به هم پیوسته سستی از دکترینها و نظریه هایی است که گرداگرد رهنمود بنیادینی دربارة روش صحیح برای حصول به پیشرفت علم روان شناسی جمع شده اند. رفتارگرایی پیش از هر چیز، اغلب با اصول و نظریه متافیزیکی ماده باوری تداعی می شود. امروزه نسبت به آنچه در عصر طلایی رفتارگرایی و انقلاب فلسفه رواج داشته است، اکراه و بی میلی کمتری برای بحث دربارة مسائل متافیزیکی وجود دارد. ماده گرایی دوباره رواج یافت، هرچند که در میان فیلسوفان طرفداران اندکی دارد. یکی از این مسائل متافیزیکی بحث در باب این معنی است که آیا فرآیندهای جسمانی و روانی همانندی دارند یا خیر.
بسیار مشکل است که ادعا کنیم، رفتارگرایی در حوزة «نظریة علمی» درک رفتار را در هر زمینة اساسیی بالا برده است. این نظریه که به شکل گسترده ای به کار گرفته می شد، همان تداعی گرایی بود که قدمتش به هابز، هیوم و هارتلی(84) می رسد. رفتارگرایان تنها این نظریه را از قلمری تصورات به قلمروی حرکات انتقال دادند. آنچه بیشتر آنها را مشغول می کرد، مباحثات میان خودشان پیرامون این نوع چهارچوب نظری بود. دو موضوع اساسی وجود داشت که آنها را از یکدیگر جدا می کرد. موضوع نخست به اهمیت پاداش یا تقویت در ایجاد ارتباط بین محرک و پاسخ مربوط می شد. موضوع دوم به اهمیت تمایز میان فرآیندهای پیرامونی می پرداخت.
مایة تعجب نبود که چرا خود رفتارگرایان کمترین مشارکت را در این شیوة نظریه پردازی برای درک رفتار داشتند. زیرا فی الواقع بیشتر آنها علاقه مند به تبیین رفتار براساس این روش و یا حتی توان درک آن را نداشتند. تمایل آنها به فرآیندهای شرطی سازی بود. حتی در سطح جانوری هم کاملاً شک برانگیز است که موشها، سگها، گربه ها و میمونها تنها از طریق شرطی سازی قادر به یادگیری در یک محیط طبیعی باشند.
مطالعات کردارشناسانه(85) تردید بسیاری در قابلیت شمول این نوع یادگیری شکلی مصنوع از شرایطی باشد که حیوانات در آن مقید و محدود شده اند. نتیجه گیری و برآورد برونی از این نوع یادگیری در سطح انسانی، جایی که الگوی زندگی به مقدار زیادی با قوانین اجتماعی و غایتها تعیین می شوند، باید بسیار برنامه ریزی شده و دقیق باشد. گرچه رفتارگرایان نشان دادند که قواعد تداعی بخوبی می تواند در حقیقت مشارکت بیشتر قواعد تداعی در نظریة روان شناسی طلب می شد.
بسیاری از کاستیها در نظریه پردازی رفتارگرایانه، بویژه در زمینه برآوردهای برونی برنامه ریزی شده در سطح انسان، ناشی از نقص آنها در وضوح بخشیدن به مفاهیمی همچون محرک، تقویت و پاسخ است. زیربنای این بی نظمیهای خاص، بی نظمیهای بنیادین در مفهوم خود رفتار است که با علت بیزاری آنها از پذیرش وجود آگاهی است. گاثری شدیداً به این مشکل حساس بود. او میان کنشها و حرکتها تمایز قایل شد و سعی کرد تجربه ای را که فقط بوسیلة حرکات ایجاد شده باشد، ترتیب دهد. چرا که بخوبی دریافته بود که توصیف رفتار در سطح یکپارچه، درچهارچوب کنشها معنی پیدا می کند نه در چهارچوب حرکات صرف و محض. ما این کنشها را زمانی می شناسیم که به ذهن انسان زمانی که حرکات معینی را بازسازی می کند، ارجاع کنیم. برای مثال کنشی که منجر به حرکاتی در بازو می شود، از نوع اشاره به یک دوست یا باد زدن صورت توسط دست، کاملاً شبیه هم هستند.
اسکینر در ایجاد تمامی زمیان کنش گرها (operants) و پاسخ گرها(respondents) در حقیقت به تمایزی که مفهوم کنش را آشکارتر می ساخت، برخورد کرد. واکنشهای پاسخ گر مانند ترشح بزاق و پلک زدن که بطور منطقی با نظریة شرطی شدگی به شکلی اصیل ارتباط دارند، واقعاً واکنشهایی هستند که می توانند با محرک مرتبط باشد، اما اگر بخواهیم صریح صحبت کنیم، کنش نیستند بلکه آنها اتفاقاتی که ما کنش گرهای اسکینر را بررسی می کنیم، می بینیم که برای تبیین فرآیندهای که روی داده اند تا به منظور و پایانی برسیم، در واقع ما وارد حوزة کنشها می شویم.
در سطح انسانی، چنین کنشهایی به هر صورت نمی تواند تنها حرکاتی را که در سطح بازتابی نمود دارند توصیف یا تبیین کند، چرا که کنش تنها مجموعه ای از حرکات بدنی نیست؛ بلکه انجام آنها همان طور که مکانیک گراهای یونان باستان خاطرنشان کرده اند، صورت می گیرد. آنها به خاطر تعلق به کنش و به خاطر ارتباط کاذبشان با یک پایان یک کنش تلقی می شوند. به همین منوال در سطح ادراکی همچنان که کنش از جنبة حرکتی رفتار مجزا می گردند، اهمیت آگاهی اجتناب ناپذیر می شود.
انسان واحتمالاً همانند آن حیوان، همان طور که در روان شناسی گشتالتی خاطرنشان کرده اند، در تمایزبخشی خود میان خواص روان شناختی، فیزیکی و جغرافیایی محیط، اغلب تنها واکنشی ساده و در چهارچوب خواص فیزیکی نسبت به محرک نشان نمی دهند. آنها چیزها را به مثابه معنای آن چیز درک می کنند. آنها به ویژگیهای موقعیت هایی واکنش نشان می دهند که بتوانند در چهارچوب درکشان، آن موقعیت را تفسیر کنند. برای نمونه وقتی اسکینر ادعا کرد آنچه که ما عواطف یا احساسات می نامیم. صرفاً نامهایی است که ما برای طبقه بندی رفتار در شرایط متفاوت است که بر احتمال روی دادن رفتار تأثیر می گذارند، بشدت گمراه شده بود. چرا که «شرایط» آنهایی هستند که در بستر این موضوع، در یک جنبة یقینی تفسیر شده اند. برای مثال ترس در موقعیت خطر، یا درگیری با کسی که مالک چیزی است که ما آن را از روی حسادت می خواهیم. رابطه بین شرایط و موضوع یکی از جنبه های محض علیت فیزیکی به شمار نمی آید.
بطور خلاصه آنچه که رفتارگرایان «رفتار» می نامند، انواع مختلفی از پدیده ها را در بر می گیرد که تفاوت زیادی بین آنها وجود دارد. بدون در نظر گرفتن پدیده های ذهنی محض مانند به خاطر آوردن و رویا دیدن که ممکن است هیچ بروز عمومی نداشته باشند و یا به هیچ کنش آشکاری ختم نشوند. چیزی که حتی فراتر از این، وضعیت را پیچیده می کند را بسیار آشکارتر و متمایزتر می توان به تصویر کشید. اما این قضیه بر روی دو دیدگاه اساسی که باید بر روی آنها تأکید کرد، تاثیری نمی گذارند؛ نخست اینکه غیر ممکن است که چنین تمایزاتی بدون ارجاع به آگاهی ایجاد شوند، دوم اینکه رفتارگرایان تمایل دارند به این بیندیشند که قالب توصیف و تبیین کاربردی در پایین ترین سطح رفتار بازتابی می تواند از تبیین پدیده های پیچیده تر سطوح بالاتر نتیجه گرفته شود.
دربارة اصول روش شناختی که هستة اصلی رفتارگرایی را تشکیل می دهد- که روان شناسی می تواند بیان خود را به منزلة علم براساس سوابق قابل مشاهدة همگانی قرار دهد، که زیست شناسان آن را هنگام نظریه پردازی در باب حیوانات به کار می گیرند- اولین نقطه برای ایجاد این نمونه از توهم دیرینه است که موفقیت در علم بستگی به پیگیری روش خاص دارد. مطالعة تاریخچه علم هیچ تأییدی را برای این عقیده به دنبال نمی آورد غیرممکن است که روشی را برای رسیدن به یک فرضیه تدوین کنیم. تمام آنچه که می تواند انجام پذیرد وضع کردن قوانین عمومی برای محک زدن فرضیات است.
آیا چیزی وجود دارد که برای رهنمود رفتارگرایان به منزلة قانون عملی دربارة آزمودن فرضیه به جای تدوین آنها، بتوان بیان کرد. اگر قوانین رفتارگرایی تنها مربوط به رفتار حیوان باشد، رهنمود آنها غیرقابل رد کردن اما بی مصرف است؛ چون هیچ امکانی برای بدست آوردن گزارش های درون نگرانه از حیوانات وجود ندارد.
گرچه تا جایی که آنها حیوانات را به منظور نتیجه گیری برای رفتار انسان مطالعه می کنند، رویکردشان متضمن تناقض شدیدی باشد چرا که در علم تمامی شیوه های رسیدن به متقن و موثق باید معقول باشد. همچنان که نوع مشاهداتی که به پدیدة مورد مطالعه اختصاص دارد، در مورد پدیده های دیگر بی اعتبار است. اگر تنها واکنشهایی نظیر ترشح بزاق، حرکت سریع زانو و مهارتهای سادة حرکتی منظور نظر باشد، که گرایش مورد علاقة رفتارگرایان است، گزارشهای درون نگرانه اهمیت چندانی نمی یابند. در حالی که اگر فرضیه ای دربارة رؤیاها، ادراک، اوهام، خاطرات پدیده های احساسی یا رشد معنوی باشد که باید مورد آزمون قرار بگیرد، بسیار مشکل است که ببینیم چه مقدار مدارک مرتبط بدون مراجعه به گزارشهای موضوعی، قابل جمع آوری است و ساده نخواهد بود که بگوییم در این موارد، آزمایشگر به قالب دیگری از رفتار به نام «رفتار کلامی» تکیه می کند. وانگهی این حرکت از سوی رفتارگرایان یک نوع رفتارگرایی مفهومی به شمار می آید. تمایز اصول روش شناختی از رفتارگرایی کم رنگ و مضحمل می شد اگر صرفاً گزارش یک موضوع به عنوان مدرک باز پذیرفته می شد. زیرا در این صورت هر دوی آنها به عنوان صورتهای از رفتار قلمداد می شدند.
بنابراین از منظر تاریخی، رفتارگرایی حرکت اصلاحی سودمندی بود که در حد افراط از همه طرف تحت فشار قرار گرفته بود. هر بار زمانی که روان شناسی بشدت گرفتار جزئیات آزمایش درون نگری یک موضوع می شد، موضوعی برای جلب توجه به آنچه که می توانست آشکارا مشاهده شود، وجود داشت. اما متاسفانه این حکم با هیچ تصور و ایده ای از فرضیه جدید که باید آزموده می شد، همراه نبود. این حکم به مثابه دستورالعملی برای تداوم برنامه تداعی گرایانه گذشته، به شکلی اساسی عمل کرده در حالی که اجرای گسترده این دستورالعمل نتیجه بسیار مهمی برای روان شناسی، به طور اعم، در پی داشت. این دستورالعمل جایگاه روان شناسی را به منزلة یک علم در زمره اجتماع علوم، بالا برد. اکنون روان شناسان می توانستند همچون زیست شناسان روپوش آزمایشگاه بر تن کنند و به دانشکده علوم راه یابند. اگرچه رفتارگرایی اساسا حرکتی فلسفی بود، روان شناسان اکنون می توانستند جمع خود را از فلاسفه جدا کنند به راه خود بروند.
اینکه آیا این تمایز برای بالا بردن درک ما از رفتار انسان مفید بوده است یا خیر، پرسش دیگری است. اما در حوزه های بنیادینی چون کنش، انگیزه و عواطف، ادراک، یادگیری خاطره و مسئلة اصلی این است که تصمیم بگیریم چه چیزی پرسش روان شناسی است. برای نمونه در حوزة یادگیری که رفتارگران علاقة بیشتری بدان نشان می دهند، امر یادگیری چقدر مبتنی بر روابط مفهومی ومنطقی درگیر شده با آن چیزی که باید فرا گرفته شود، می باشد و چه مقدار بستگی به شرایط تجربی عمومی آن چیزی دارد که روان شناسان به طور منطقی ممکن بود فرضیه را با آن بیازمایند. کار نظریه پردازانی مانند جروم برونر و ژان پیاژه که با امر فراگیری و رشد انسان در یک راه حقیقی و نه در یک مسیر برنامه ریزی شده در ارتباط بوده است، چنین مشکلاتی را در شکل حاد ایجاد کرده است. اما مشکل است که ببینیم چه مقدار پیشرفت حاصل می شود وقتی با موضوعاتی نظیر این بطور منظم روبه رو شویم. اما برای روبه رو شدن با چنین موضوعاتی باید درگیر انقلابی در روان شناسی که به اندازة جنبش روش شناختی، بنیادی باشد، بشویم که واتسون خود آن را آغاز کرد.


پی نوشت:
1. introspectiv psychology
2. pragmatism
3. Ryle
4. William McDougall
5. Leviathan
6. Tolman
7. Clark Hull
8. mechanist
9. mental and physical
10. material objects
11. Harvey
12. Wundt
13. TItchener
14. reflexology
15. animal spirits
16. "An Idea of a New Anatomy of the Brain"
17. The Work of the Digestive Glands
18. reinforcement
19. Thorndike
20. irradiation
21. inhibition
22. Bekhterev
23. Objective Psychology
24. The empiricist traditon
25. The way of Ideas
26. co-presence
27. co- absence
28. co- variation
29. psychophysics
30. a theory of meaning
31. logical empiricism
32. The Logic of Modern Physics
33. The Logic of Modern Psychology
34. Lettre sur les aveugles
35. Letre sur les sourds et muets
36. De l'intelligence
37. On The Intelligence
38. the immediate origin of watson's behaviorism
39. J.B. Watson
40. William McDougall
41. Physiological Psychology
42. Introduction to Social Psyschology
43. bdhavior
44. W.B. Pillsbury
45. Titchener
46. Essentials of Psychology
47. animal psychology
48. Origin of the Species
49. Expression of the Emotions in Man and Animals
50. inductivism
51. associationism
52. sub vocal
53. the different types of behaviorism
54. J.B. Watson
55. Early Materialism
56. Albert P. Weiss
57. A Theoritical Basis of Human Beharior
58. redutionism
59. W.S.Hunter
60. Kaffka
61. anthroponomy
62. temporal maze
63. E.B.Holt
64. The Freudian Wish and tis Place in Ethics
65. O.H. Mowrer
66. J. Dollard
67. N.E.Miller
68. karl S. Lashley
69. Brain Mechanisms and Intelligence
70. equipotentiality
71. E.C. Tolman
72. Purposive Behavior in Animals and Man
73. MacCorquodale
74. Meehl
75. demand
76. "Aristotelian and Galilean Modes of Explanation"
77. A Dynamic Theory of Personality
78. Principles of Behavior
79. Essentials of Behavior

80. هنری دیوید تارو، ترانسندانتالیست مشهور امریکایی، نوشته‌ای دارد با عنوان والدن (Walden). اسکینر به تعبیت از وی Walden Two را نوشته است (یادداشت ویراستار).
81. Practice
82. Baconian
83. Science and Human Behavior
84. Hartley
85. Ethological cstudies

بــارش مغـــزی brain storming

مقدمه

بارش مغزی"BRAIN STORMING" یکی از شناخته شده ترین شیوه های برگزاری جلسات هم فکری و مشاوره بوده و کاربرد جهانی دارد. این روش دارای مزایا و ویژگیهایی منحصر به فرد است. در واقع بسیاری از تکنیک های دیگر منشعب از این روش است.
در اینجا ضمن معرفی کوتاهی از تاریخچه و تعریف بارش مغزی به بررسی قواعد این روش می پردازیم. آنگاه ترکیب اعضا و گروه مشخص می شود و پس آن روند برگزاری یک جلسه بارش مغزی ارایه می گردد. در نهایت مزایا و معایب این روش معرفی می شود تا دبیران و روسای جلسات بتوانند دامنه ی کاربرد آن را ارزیابی کرده و در جای خود از آن استفاده کنند.این روش توسط الکس اسبورن در سال 1988 معرفی گردید. در آن زمان بنیاد فرهنگی اسبورن این روش را در چندین شرکت تحقیقاتی، بازرگانی، علمی و فنی برای حل مشکلات و مسایل مدیریت به کار گرفت. موفقیت این روش در کمک به حل مسایل آن چنان بود که ظرف مدت کوتاهی به عنوان روشی کارآمد شناخته شد. فرهنگ لغت " وبستر" تعریف بارش مغزی را چنین بیان می دارد: تکنیک برگزاری یک کنفرانس که در آن سعی گروه بر این است تا راه حل مشخصی را بیابد، در این روش همه ی نظرات در جمع بندی مورد استفاده قرار می گیرند. روش بارش مغزی امروزه یکی از متداول ترین روشهای تصمیم گیری گروهی است و موجب گسترش و تحول بسیاری از روشهای مرتبط و مشابه گردیده است. دانشمندان زیادی از جمله: اسبورن، کال و همکاران، بوچارد، گچکا و همکاران، دلبگ و همکاران، لوئس، و نگاندی و سیج در کتابهای خود به این روش پرداخته اند و جهت ارتقا آن کوشیده اند.

قواعد بارش مغزی
اسبورن عنوان می دارد پیشنهاد ایجاد شده در ذهن یک فرد عادی در گروه، 2 برابر پیشنهاد ایجاد شده در حالت انفرادی است. در صورتی که قواعد و مقررات مشخصی برای جلسات بارش مغزی در نظر گرفته و رعایت گردد، این روش بسیار کارآمدتر خواهد شد. بارش مغزی بر دو اصل و چهار قاعده ی اساسی استوار است. اصل اول مبتنی بر تنوع نظرات است. تنواع نظرات، آن بخش از مغز را که به خلاقیت مربوط است فعال تر می کند تا بر تفکر قضاوتی THINKING JUDJMENTALخود فایق آید. تفکر قضاوتی در واقع به معنی ارزیابیها و نظرات تکمیلی نسبت به مطلب مطرح شده است. به این منظور بعد از آنکه تمامی پیشنهادات جمع آوری گردید؛ بررسی و ارزیابی پیشنهادات صورت می گیرد. اصل دوم کمیت، فزاینده کیفیت است. یعنی هر چه تعداد پیشنهادات بیشتر شود، احتمال رسیدن به یک راه حل بهتر افزایش می یابد.


چهار قاعده اساسی بارش مغزی

1- انتقاد ممنوع: این مهمترین قاعده است و لازم است تمام اعضا به آن توجه کرده و بررسی و ارزیابی پیشنهاد را به آخر جلسه موکول کنند. ضمن اینکه ملاحظه تبعیض آمیز پیشنهادات نیز ممنوع است.

2- اظهار نظر آزاد و بی واسطه: این قاعده برای جرأت بخشیدن به شرکت کنندگان برای ارایه پیشنهاداتی است که به ذهن آنها خطور می کند، به عبارت دیگر در یک جلسه بارش مغزی تمام اعضا باید جسارت و شهامت اظهار نظر را پیدا کرده باشند و بدون آنکه ترسی از ارزیابی و بعضاً انتقاد مستقیم داشته باشند ؛ بتوانند پیشنهاد و نظر خود را بیان کنند. هر چه پیشنهادات جسورانه تر باشد نشان دهنده ی اجرای موفق تر جلسه است.
3- تأکید بر کمیت: هر چه تعداد نظرات بیشتر باشد، احتمال وجود پیشنهادات مفید و کارسازتر در بین آنها بیشتر می شود. موفقیت اجرای روش بارش مغزی با تعداد پیشنهادات مطرح شده در جلسه رابطه مستقیم دارد. در این روش این گونه عنوان می شود که هر چه تعداد پیشنهاد بیشتر باشد احتمال وجود طرح پیشنهاد کیفی بیشتر است.
4- تلفیق و بهبود پیشنهادات: اعضا می توانند علاوه بر ارایه پیشنهاد، نسبت به بهبود پیشنهاد خود اقدام کنند. روش بارش مغزی این امکان را به اعضا می دهد که پس از شنیدن پیشنهادات دیگران پیشنهاد اولیه بهبود داده شود. آنها همچنین می توانند پیشنهاد خود را با چند پیشنهاد دیگر تلفیق کرده و پیشنهاد بهتر و کاملتری را به دست آورند.

ترکیب اعضای گروه بارش مغزی

در هر جلسه ی بارش مغزی لازم است افراد ذیل حضور داشته باشند: رییس، دبیر جلسه و اعضای گروه، رییس جلسه، قواعد کاری و مسئله مورد بحث مشکل را مطرح می کند و ناظر بر حسن اجرای آنهاست. دبیر، کار ثبت صورتجلسه را انجام می دهد. بهتر است دبیر نزدیک رییس جلسه بنشیند، به طوری که بتواند نقش رابط غیر مستقیم بین رییس جلسه و اعضا را ایفا کند. بهتر است پیشنهادات به طور گزارشی، نه کلمه به کلمه، یادداشت شوند. اسبورن پیشنهاد می کند که از افرادی که دارای موقعیتهای شغلی یکسان هستند برای هم فکری، دعوت به عمل آید. ضمناً باید در نظر داشت چنانچه رییس و مرئوس با هم در یک گروه باشند اصل اظهار نظر آزاد و بیواسطه خدشه خواهد یافت مگر آنکه برای آن قبلاً تدابیری اندیشیده شده باشد.

پیشنهاد ایجاد شده در ذهن یک فرد عادی در گروه، 2 برابر پیشنهاد ایجاد شده در حالت انفرادی است.

رویه ی برگزاری جلسات بارش مغزی

یک گروه 6 تا 12 نفری از اعضا انتخاب می شوند حتی الامکان از لحاظ رتبه ی اداری همسان باشند. مشکل به روشنی تعریف شده و برای شرکت کنندگان توضیح کافی داده می شود. حداقل یک هفته از طرح صورت مسئله گذشته باشد یعنی دستور کار هر جلسه قبلاً اعلام شده باشد. بلافاصله پیش از جلسه ی اصلی بارش مغزی، برای اعضا، جلسه ای توجیهی برگزار می شود. با نوشتن صورت مسئله بر روی تخته سیاه به طوری که برای همه قابل خواندن باشد، جلسه ی بارش مغزی شروع می شود.
رئیس جلسه 4 قاعده جلسه بارش مغزی را متذکر می شود.هر یک از اعضا که مایل به ارایه پیشنهاد باشد دست خود را بالا می برد و در هر نوبت یک پیشنهاد را ارایه می دهد.رییس جلسه طی یادداشتی 2 کلمه ای و کوتاه، هر یک از پیشنهادات را روی تخته سیاه می نویسد و در همین حال دبیر جلسه پیشنهاد را با جزئیات بیشتری ثبت می کند. در صورت لزوم رییس جلسه می تواند برای برانگیختن اذهان در ارایه پیشنهادات جدید صورت مسئله با پیشنهادات ارایه شده، را مجدداً طرح کند. مدت زمان جلسه نباید از حد مجاز، که معمولاً 60 دقیقه است تجاوز کند.


مزایا و معایب


با وجودی که روش بارش مغزی بسیار متداول و رایج است، لیکن تا کنون به طور خاص، در جهت روشن نمودن بهترین شرایط اجرای این روش، تحقیقات کافی صورت نگرفته است. مزایای این روش عبارتند از:
1- با توجه به اصل هم افزایی باعث می شود که خلاقیت گروهی مؤثرتر از خلاقیت فردی عمل کند.
2- با این روش، در مدت زمان نسبتاً کوتاهی، شمار زیادی پیشنهاد حاصل می شود .با نوشتن صورت مسئله بر روی تخته سیاه به طوری که برای همه قابل خواندن باشد ، جلسه ی بارش مغزی شروع می شود.
معایب و نقایص این روش عبارتند از:
1- ممکن است ایجاد شرایط جهت اظهار نظر آزاد و بیواسطه دشوار باش.
2- گروه معمولاً تحت فشار اکثریت قرار گرفته و موجب می شود فرد با نظر اکثریت موافقت کند، حتی اگر قویاً احساس کند که نظر اکثریت اشتباه است.
3- اکثر اوقات تمایل گروه بر حصول یک توافق است، تا دستیابی به پیشنهادات متنوعی که به خوبی مورد بررسی قرار گرفته باشند، در واقع این حرکت در حال حاضر بخاطر ساختار جلسات، به صورت عادت درآمده است.
4- هنگام بارش مغزی، اغلب افراد مواردی بدیهی یا ایده آل را پیشنهاد می کنند و این از تلاش آنها برای بحث بیشتر و در نتیجه ارایه پیشنهادات خلاق می کاهد.
5- ماهیت تنوع گرای بارش مغزی، خود به خود مسبب افزایش پیشنهادات می شود ولی اصلاح و پالایش ساختاری پیشنهادات را در بر ندارند.
6- اگر گروه از یک رییس جلسه خود برخوردار نباشد ممکن است برخی از افراد جلسه را، به طور کامل تحت الشعاع خود قرار دهند.
7- اجرای موفقیت آمیز این روش مستلزم شناخت قبلی افراد از مسأله است.
8- در این روش، بهبود مرحله به مرحله " تدریجی " پیشنهادات کمتر مشاهد می شود.
9- گاهی اوقات این روش، به مسایل نسبتاً ساده و پیش پا افتاده محدود گشته و باعث می شود که روش ارایه شده برای حل مسایل کلی پیچیده و کارآیی کافی را نداشته باشد.
10- برای بعضی افراد، پیروی از قواعد این روش، یا ارایه پیشنهادات متنوع مشکل است.


روش ها و تکنیک های مشابه


از بارش مغزی روش های گوناگونی مشتق شده است. مثلاً یک روش می گوید بهتر است شرکت کنندگان پیش از ورد به جلسه پیشنهادات خود را کتباً در اختیار رییس جلسه قرار دهند، رییس جلسه پیشنهادات را بدون اعلام منبع برای همه شرکت کنندگان قرائت می کند. این روش که برای از بین بردن معایب بندهای 2 و 3 مورد استفاده قرار می گیرد، بارش مغزی گمنام"Anonymous Brains " نام دارد. شیوه های دیگری نیز وجود دارد، به عنوان مثال از شرکت کنندگان خواسته می شود، تا نظرات خود را در مدتی کوتاه به رشته تحریر درآورند. این روش افکارنویسی"Brainwriting" خوانده می شود.تلفیقی از افکار نویسی و بارش مغزی نیز وجود دارد که به روشTrigger مشهور است. این روش را جورج مولر کارشناس شرکت فورد موتور ابداع کرد. در این روش شرکت کنندگان هر کدام شخصاً فهرستی از کلمات مرتبط به مسأله را تهیه می کنند. مزیت این روش بر روش بارش مغزی در این است که قابلیت بسط و گسترش پیشنهادات را دارد. ویلیام گوردن به منظور غلبه بر برخی مشکلات بارش مغزی شیوه جدیدی را ابداع کرد. رویه آن بدین گونه است که: رییس جلسه، از گروه می خواهد تا به مفهوم با اصول مسأله پرداخته و مسأله را ریشه ای مورد بررسی قرار دهند، رفته رفته، با مطرح شدن نظرات متفاوت، افراد اطلاعات بیشتری پیدا کرده و پیشنهادات جدیدی مطرح می کنند. مزیت عمده این روش امکان بررسی سایر پیشنهادات و عدم تمرکز بر یک پیشنهاد است. در نتیجه این روش مانع تصمیم گیری ناپخته در فرآیند حل مسأله می گردد.گونه دیگر بارش مغزی شیوهof Problem Elements= Sil Succesive integeration است. این روش به وسیله هلموت اشلیکسوپ از مؤسسه باتل ابداع گردید. معایب بندهای شماره 5، 3، 2 با این روش برطرف خواهد شد. در این روش عناصر جلسات آزاد و روابط اجباری به طور فزایده ترکیب می شوند تا این که گروه به راه حل نهایی مورد توافق دست یابد. طوفان فکری عبارت است از بیان تفکرهای متنوع، در حالی که روشSIL کتبی بوده و تفکر چه متنوع، چه مشابه اصل است.

رویکـردهـای مختلف در روانشنـاسی

در روانشناسی هر موضوعی را می‌توان از دیدگاه‌های گوناگون بررسی کرد. در واقع، این نکته در مورد همهٔ اعمال آدمی صادق است. فرض کنید از خیابانی رد می‌شوید. از دیدگاه زیست‌شناسی این عمل را می‌توان شلیک عصب‌هائی به‌شمار آورد که عضلات پاهای شما را به‌کار می‌اندازند. اما از دیدگاه رفتاری، همین عمل را می‌توان بدون اشاره به رویدادهای داخل بدن توصیف کرد. در این مثال، چراغ سبز محرکی تلقی می‌شود که شما با عبور از خیابان به آن پاسخ می‌دهید. عمل عبور از خیابان را می‌توان از دیدگاه شناختی نیز بررسی کرد، یعنی به فرآیندهای ذهنی مؤثر در آن رفتار توجه کرد. از دیدگاه شناختی می‌توان عمل شما را برحسب هدف‌ها و نقشه‌هایتان تبیین کرد: شما می‌خواهید یکی از دوستان‌تان را ببینید و عبور از خیابان بخشی از نقشهٔ رسیدن به آن هدف است.


هرچند هر عمل روانشناختی را می‌توان به شیوه‌های گوناگون توصیف کرد، اما پنج رویکردی که در اینجا عرضه می‌شود رویکردهای عمده در مطالعات روانشناختی به‌شمار می‌روند: سه رویکرد که قبلاً به آنها اشاره شد - رویکردهای زیست‌شناختی، رفتاری، و شناختی - به اضافهٔ دو رویکرد دیگر که عبارتند از روانکاوی و پدیدارشناسی. (شکل رویکردها در روانشناسی)



رویکردها در روانشناسی


پدیده‌های روانشناختی را می‌توان از دیدگاه چندین رویکرد تحلیل کرد. هریک از این رویکردها اعمال آدمی را تاحدودی به‌گونهٔ متفاوتی تبیین می‌کنند و هریک از آنها سهمی در تصویر ما از تمامیت وجود هر فرد دارند. حرف یونانی ”پسی ψ“ گاهی به‌عنوان علامت اختصاری واژهٔ روانشناسی به‌کار می‌رود.



رویکردهای نوین

رویکرد زیست‌شناختی



مغز آدمی با بیش از ده میلیارد یاختهٔ عصبی و پیوندهای بی‌شمار بین آنها احتمالاً پیچیده‌ترین ساختار در عالم هستی است. اصولاً تمام رویدادهای روانی به‌نحوی متناظر با فعالیت مغز و دستگاه عصبی هستند. در رویکرد زیست‌شناختی به بررسی آدمی و انواع دیگر جانداران سعی می‌شود پیوند رفتار آشکار با رویدادهای برقی و شیمیائی که در بدن و به‌ویژه در مغز و دستگاه عصبی صورت می‌گیرند، شناخته شود. این رویکرد در پی تعیین آن دسته از فرآیندهای زیستی - عصبی است که زیربنای رفتار و فرآیندهای ذهنی را تشکیل می‌دهند. برای مثال در رویکرد زیستی به افسردگی سعی می‌شود این اختلال برحسب تغییرات غیرعادی در میزان انتقال‌دهنده‌های عصبی تبیین شود. این انتقال‌دهنده‌های عصبی موادی شیمیائی هستند که در مغز تولید می‌شوند و ارتباط بین نورون‌ها یا یاخته‌های عصبی را میسر می‌سازند.



از راه بررسی فعالیت مغز حیوان‌ها ، پژوهشگران ، به بینش‌هائی دربارهٔ مغز انسان دست می‌یابند. در این آزمایش که هدف آن ثبت فعالیت تک‌یاخته است ، الکترودریزی برای بازبینی فعالیت برقی یاختهٔ عصبی منفردی در دستگاه بینائی میمون کار گذاشته شده است.





با اشاره به پنج موضوع که قبلاً توصیف کردیم می‌توان رویکرد زیست‌شناختی را توضیح داد. بررسی بازشناسی چهره در افرادی که آسیب مغزی دارند حاکی از آن است که نواحی خاصی از مغز با بازشناسی چهره‌ها سروکار دارند. مغز آدمی دارای دو نیمکرهٔ چپ و راست است، و به‌نظر می‌رسد که نواحی مسئول بازشناسی چهره در نیمکرهٔ راست قرار داشته باشند. نیمکره‌های مخ آدمی به‌میزان زیادی نقش‌های تخصصی دارند. برای مثال، در اغلب راست‌دستان، نیمکرهٔ چپ در درک زبان، و نیمکرهٔ راست در تفسیر روابط فضائی تخصص دارد.



رویکرد زیست‌شناختی در زمینهٔ بررسی حافظه نیز پیشرفت‌هائی داشته است. در این رویکرد بر اهمیت برخی از ساختارهای مغز، از جمله هیپوکامپ که در تحکیم خاطرات دخالت دارد، تأکید می‌شود. یاد زدودگی کودکی ممکن است تاحدودی ناشی از کم‌رشدی هیپوکامپ باشد، زیرا در خلال یکی دوسال پس از تولد است که این ساختار مغز به رشد کامل خود می‌رسد.



رویکرد زیست‌شناختی در زمینهٔ مطالعهٔ انگیزش و هیجان، به‌ویژه در مورد جاندارانی غیر از انسان، به موفقیت‌های مشابهی انجامیده است. بررسی‌هائی روی موش‌ها، گربه‌ها و میمون‌ها نشان داده که تحریک برقی برخی نواحی مغز این جانوران موجب پرخوری زیاد و چاقی مرضی می‌شود و تحریک نواحی همجوار آنها به ظهور رفتار پرخاشگرانه می‌انجامد. در آدمی هرچند چاقی و پرخاشگری به دخالت عواملی افزون بر تحریک نواحی معینی از مغز وابسته است، اما همین بررسی‌های انجام‌شده با حیوان‌ها نمایشگر نقش مکانیسم‌های زیست‌شناختی در بررسی انگیزه‌ها و هیجان‌های آدمی هستند.

رویکرد رفتاری


آدمی صبحانه می‌خورد، دوچرخه‌سواری می‌کند، حرف می‌زند، سرخ می‌شود، می‌خندد، و گریه می‌کند. اینها شکل‌های گوناگون رفتار هستند - آن بخش از فعالیت‌های جاندار که قابل مشاهده هستند. در رویکرد رفتاری، روانشناس برای بررسی آدمیان، به‌جای مغز و دستگاه عصبی به بررسی رفتار آنان می‌پردازد.



این نظر که تنها رفتار باید موضوع پژوهش در روانشناسی باشد نخستین‌بار در اوایل قرن بیستم از جانب روانشناس آمریکائی جان بی.واتسون (John B. Watson) عنوان شد. قبل از آن تاریخ، نظریهٔ غیر زیست‌شناختی رایج عبارت بود از دیدگاه شناختی سدهٔ نوزدهم که بر درون‌نگری تأکید داشت. واتسون دریافت که درون‌نگری‌ها کیفیتی خصوصی دارند که آنها را از مشاهدات رایج در سایر رشته‌های علمی متمایز می‌سازد. هر دانشمند واجد شرایطی می‌تواند مشاهده‌ای را که در یکی از علوم طبیعی صورت گرفته، تکرار کند، حال آنکه مشاهدهٔ درون‌نگرانه را فقط یک مشاهده‌گر واحد یعنی فقط فردی که سرگرم درون‌نگری است، می‌تواند گزارش کند. برعکس، رفتار ما و از آن جمله رفتار کلامی ما را دربارهٔ ادراک‌ها و احساس‌هایمان، دیگران می‌توانند مشاهده کنند. واتسون معتقد بود که تنها از راه بررسی آنچه آدمیان انجام می‌دهند - یعنی رفتار آنان - می‌توان روانشناسی را به‌صورت یک علم عینی بنا نهاد.



رفتارگرائی (behaviorism)، عنوانی که دیدگاه واتسون به‌خود اختصاص داد، مسیر روانشناسی را طی نیمهٔ اول سدهٔ بیستم میلادی شکل داد، و خلف آن، روانشناسی محرک - پاسخ (stimulus - response) هنوز هم از نفوذی برخوردار است. روانشناسی محرک - پاسخ (با عنوان کوتاه روانشناسی S-R) با بررسی محرک‌های ذیربط محیط، پاسخ‌هائی که این محرک‌ها فرا می‌خوانند، و پاداش‌ها و تنبیه‌هائی که به‌دنبال این پاسخ‌ها می‌آیند، سروکار دارد. برای مثال، تحلیل‌ زندگی اجتماعی شما برمبنای مکتب S-R احتمالاً با نکات زیر سروکار خواهند داشت: کسانی که با آنها مراوده دارید (این افراد محرک‌های اجتماعی نامیده می‌شوند). پاسخ‌های شما در برابر این افراد (تقویت‌کننده، تنبیه‌کننده، یا خنثی)، پاسخ‌های متقابل آنها در برابر شما (تقویت‌کننده، تنبیه‌کننده، یا خنثی)، و اینکه تقویت‌ها موجب تداوم یا سستی روابط متقابل شما با دیگران می‌شوند.



برای توضیح این رویکرد نیز می‌توان از همان مسائل نمونه‌وار قبلی استفاده کرد. به‌عنوان نمونه، در مورد چاقی ملاحظه می‌کنیم که برخی افراد تنها در حضور محرک‌های خاصی پرخوری می‌کنند (پاسخ‌ اختصاصی) و فراگیری اجتناب از این‌گونه محرک‌ها امروزه بخشی از اکثر برنامه‌های مهار کردن وزن بدن است. در مورد پرخاشگری می‌توان گفت که کودکان احتمالاً پاسخ‌های پرخاشگرانه‌ای از قبیل کتک‌زدن کودک دیگر را هنگامی بیشتر نشان می‌دهند که چنین پاسخی به پاداش (مثلاً از میدان دررفتن کودک دیگر) بی‌انجامد تا مواردی که پاسخ‌های آنان با تنبیه (مثلاً حملهٔ متقابل کودک دیگر) روبه‌رو شود.



رویکرد رفتاری ناب، به فرآیندهای ذهنی فرد اعتنائی ندارد. روانشناسان غیر رفتارگرا غالباً مطالبی را که شخص دربارهٔ تجربه‌های هوشیار خود می‌گوید (گزارش کلامی) یادداشت می‌کنند و برمبنای این داده‌های عینی به استنتاج‌هائی دربارهٔ فعالیت ذهنی آن فرد دست می‌زنند. اما روانشناسان رفتارگرا به‌طور کلی از هرگونه حدس و گمان دربارهٔ فرآیندهای ذهنی رابط بین محرک و پاسخ پرهیز می‌کنند (اسکینر - Skinner در ۱۹۸۱). امروزه کمتر می‌توان روانشناسی یافت که خود را رفتارگرای ناب بداند. با وجود این بسیاری از تحولات روانشناسی نوین از کار رفتارگرایان سر بر زده است (۱).



(۱) . خواننده به مراجعی با ذکر نام مؤلف و تاریخ انتشار ارجاع داده شده است. مراجع یا سند، اظهارنظرهای ما هستند و یا مشروح این اظهارنظرها را در بردارند. جزئیات کتابشناسی مراجع و اسناد یادشده را در کتابنامهٔ پایانی کتاب خواهید یافت، که در عین حال شامل شمارهٔ صفحه‌هائی از این کتاب است که در آنها به مرجع معینی اشاره شده است.



رویکرد شناختی


دیدگاه نوین شناختی تا حدودی به مثابهٔ نوعی بازگشت به ریشه‌های شناختی روانشناسی تلقی می‌شود و تاحدودی نیز می‌توان آن را واکنشی در برابر محدودیت‌های رفتارگرائی و دیدگاه S-R دانست (دو مکتبی که به فعالیت‌های پیچیدهٔ آدمی مانند استدلال، برنامه‌ریزی، تصمیم‌گیری، و ارتباط بی‌اعتناء بودند). مطالعات نوین در زمینهٔ شناخت، همانند نسخهٔ سدهٔ نوزدهم آن، با فرآیندهای ذهنی مانند ادراک کردن، به‌یاد سپردن، استدلال کردن، تصمیم‌گرفتن و مسئله حل کردن سروکار دارند. اما شناخت‌گرائی (cognitivism) نوین، برخلاف نسخهٔ سدهٔ نوزدهم آن، مبتنی بر درون‌نگری نیست. برای مثال، مطالعهٔ نوین شناخت بر این مفروضات مبتنی است که: الف- تنها از طریق مطالعهٔ فرآیندهای ذهنی می‌توان به‌طور کامل دریافت که جانداران چه می‌کنند؛ و ب- برای بررسی فرآیندهای ذهنی می‌توان رفتارهای خاصی را مورد توجه قرار داد (همانند رفتارگرایان) با این تفاوت که آن رفتارها را برحسب فرآیندهای ذهنی زیربنائی‌شان تفسیر می‌کنیم. این تفسیرهای روانشناسان شناختی غالباً بر قیاس بین ذهن و کامپیوتر تکیه دارند. اطلاعات ورودی به شیوه‌های گوناگون پردازش می‌شوند؛ مثلاً برگزیده می‌شوند، با اطلاعات موجود در حافظه مقایسه و ترکیب می‌شوند، تبدیل‌هائی در آنها صورت می‌گیرد، بازآرائی می‌شوند، و جز اینها. برای مثال، عمل سادهٔ شناسائی دوستی که صدای ”الو“ی او را از تلفن می‌شنویم مستلزم مقایسه‌ٔ (البته به‌طور ناهوشیار) صدای او با نمونه‌هائی از صدای افراد دیگری است که در حافظ اندوخته‌ایم.



برای توضیح روانشناسی شناختی نیز می‌توانیم از همان مسئله‌های نمونه‌وار قبلی استفاده کنیم (البته از این‌ به‌بعد شکل نوین این دیدگاه موردنظر است). نخست مفهوم خطای بنیادی اسناد را در نظر می‌گیریم. برای تفسیر رفتار هر فرد اصولاً ما به‌نوعی استدلال دست می‌زنیم، درست همان‌گونه که ممکن است دربارهٔ طرز کار هر ابزار فنی استدلال کنیم. اما به‌نظر می‌رسد استدلال ما در این زمینه آمیخته به سوگیری باشد، به این ترتیب که ما بیشتر صفات فردی شخص از قبیل سخاوتمندی را به‌عنوان ملل رفتار او بنگریم تا فشارهای حاصل از موقعیت‌ها را.



یادزدودگی کودکی را نیز می‌توان از دیدگاه شناختی تحلیل کرد. شاید به این علت نمی‌توان خاطرات سه سال اول زندگی را به‌خاطر آورد که در این سن تغییر و تحول مهمی در نحوهٔ سازماندهی تجربه‌ها در حافظه روی می‌دهد. این‌گونه تغییرات در حوالی سن ۳ سالگی بارزتر است زیرا در این سن توانائی‌های زبانی به‌میزان چشمگیری افزایش می‌یابد، و زبان ابزار تازه‌ای برای سازماندهی خاطرات در اختیار ما می‌نهد. از رویکرد شناختی می‌توان در مطالعهٔ پرخاشگری نیز استفاده کرد. در برابر اهانت یکی از آشنایان بیشتر احتمال دارد به حملهٔ متقابل کلامی بپردازید تا در برابر اهانت غریبه‌ای که دچار بیماری روانی است. در این دو مورد، یعنی حضور فرد آشنا یا بیمار روانی، موقعیت محرک تقریباً همانند است؛ تنها تفاوت آنها در نوع اطلاعات شما دربارهٔ این اشخاص است، و همین اطلاعات رفتار شما را رقم می‌زند.

رویکرد روانکاوی


همزمان با رشد رفتارگرائی در آمریکا، زیگمود فروید مفهوم روانکاوی را دربارهٔ رفتار آدمی در اروپا پایه‌گذاری می‌کرد. فروید در رشتهٔ پزشکی تحصیل کرده بود، ولی به تحولاتی نیز که در آن زمان در مبحث شناخت جریان داشت، علاقه نشان می‌داد. از برخی جهات، روانکاوی فروید آمیزه‌ای از شناخت و فیزیولوژی قرن نوزدهم بود. کار خاص فروید این بود که مفاهیم شناختی رایج زمان خود را در زمینهٔ هوشیاری، ادراک، و حافظه با مفاهیم زیست‌شناختی غریزه‌ها در هم آمیخت تا از این راه نظریه‌ای نوین و متهورانه در باب رفتار آدمی بنا نهد.


زیگموند فروید



فرض بنیادی در نظریهٔ فروید این است که بخش عمدهٔ رفتار، ریشه در فرآیندهای ناهوشیار (unconscious) دارد. مقصود فروید از فرآیندهای ناهوشیار عبارت بود از باورها، ترس‌ها، و خواست‌هائی که شخص از وجود آنها آگاه نیست. اما در هرحال بررفتار او اثر می‌گذارند. فروید معتقد بود بسیاری از تکانه‌هائی (impulses) که در دورهٔ کودکی با منع یا تنبیه والدین یا جامعه روبه‌رو شده‌اند، برخاسته از غریزه‌های فطری هستند. این تکانه‌ها از آنجا که از بدو تولد در همهٔ ما وجود دارند از قدرت اثرگذاری فراگیری برخوردار هستند که باید به‌نحوی آن را حل و فصل کرد. منع آنها فقط سبب می‌شود از حیطهٔ آگایه به حیطهٔ ناهوشیار رانده شده، همانجا ماندگار شوند و بر رؤیاها، لغزش‌های لفظی (slipe of speech)، و اطوار قالبی (mannerisms) اثر بگذارند و به‌صورت مشکلات هیجانی و نشانه‌های (symptoms) بیماری روانی، یا برعکس به‌شکل رفتارهای مورد پذیرش جامعه مانند فعالیت هنری و ادبی جلوه‌گر شوند. برای مثال، اگر از دست کسی که جدائی از او برایتان مقدور نیست خشمگین باشید، خشم شما به‌صورت ناهوشیار درمی‌آید و احتمالاً به‌طور غیرمستقیم به‌صورت رویائی دربارهٔ آن شخص ظاهر می‌شود.



فروید معتقد بود هریک از اعمال آدمی علتی دارد که ریشهٔ آن را باید در یک انگیزهٔ ناهوشیار جست و نه در دلیل معقولی که خود شخص ارائه می‌دهد. او به‌طور کلی دیدگاهی منفی دربارهٔ طبیعت انسان داشت و معتقد بود آدمی را نیز همانند حیوان‌ها سایق‌های اساسی (عمدتاً جنسی و پرخاشگری)، هدایت می‌کنند و آدمی مدام با جامعه‌ای که بر مهار کردن این تکانه‌ها تأکید دارد، در ستیز است. هرچند بسیاری از روانشناسان نظرگاه فروید را دربارهٔ ناهوشیار به‌طور کامل نمی‌پذیرند، اما احتمالاً این را می‌پذیرند که آدمیان به برخی از جنبه‌های شخصیت خود، آگاهی کامل ندارند - همان جنبه‌هائی که احتمالاً طی تعامل‌های فرد با خانواده‌اش در دوران کودکی به‌وجود آمده‌اند.



روانکاوی، شیوه‌های نوینی برای نگریستن به مسائل نمونه‌واری در اختیار ما می‌گذارد. فروید (۱۹۰۵) بر آن است که یادزدودگی کودکی ناشی از این است که برخی تجربه‌های هیجانی نخستین سال‌های زندگی، چنان تکان‌دهنده‌ هستند که راه دادن آنها به حیطه‌های هوشیاری در سال‌های بعد (یعنی به‌خاطر آوردن آنها)، شخص را گرفتار اضطراب می‌کند. در مورد چاقی همین بس که به این واقعیت آشنا اشاره کنیم که برخی افراد هر وقت مضطرب می‌شوند دست به پرخوری می‌زنند. طبق دیدگاه روانکاوی، این قبیل افراد احتمالاً در برابر موقعیت اضطراب‌آور، به‌همان پاسخی دست می‌زنند که در سرتاسر زندگی آنها مایهٔ راحتی بوده است - یعنی پاسخ خوردن. البته در مورد جلوهٔ پرخاشگری نیز روانکاوی حرف‌های بسیاری برای گفتن دارد. فروید ادعا می‌کرد که پرخاشگری یک غریزه است، به این معنی که هدف آن ارضای یک میل فطری است. هرچند این دیدگاه در روانشناسی انسانی در سطح وسیعی پذیرفته نشده است، اما با دیدگاه برخی زیست‌شناسان و روانشناسانی که پرخاشگری را در حیوان‌ها مطالعه می‌کنند، همخوانی دارد.



به‌تدریج از شمار روانشناسانی که خود را از پیروان راستین فروید می‌دانند کاسته می‌شود، ولی بسیاری از مفاهیم روانکاوی هنوز شأن و نفوذ خود را حفظ کرده‌اند.

رویکرد پدیدارشناختی (phenomenological)


برخلاف رویکردهائی که قبلاً بررسی کردیم رویکرد پدیدارشناختی تقریباً به‌طور انحصاری به تجربه‌های شخصی (subjective) توجه دارد. این رویکرد با تجارب شخص از رویدادها، یعنی با پدیدارشناسی فرد سروکار دارد، و رویکردی است برخاسته از واکنش پدیدارشناسان به خصلت بسیار ماشین‌انگارانه‌ٔ (mechanistic) سایر دیدگاه‌ها در روانشناسی. برای مثال، روانشناسان پدیدارگرا مخالف این نظر هستند که رفتار به‌وسیلهٔ محرک‌های بیرونی (برطبق رفتارگرائی)، یا صرفاً از راه اطلاع‌پردازی در ادراک و حافظه (طبق روانشناسی شناختی)، یا توسط تکانه‌های ناهوشیار (طبق نظریه‌های روانکاوی) کنترل می‌شود. همچنین هدف‌های روانشناسان پدیدارشناس نیز جدا از هدف‌های روانشناسان وابسته به سایر رویکردهای روانشناختی است. این روانشناسان بیشتر با زندگی درونی و تجارب درونی فرد سروکار دارند تا با پرورش نظریه‌ها یا پیش‌بینی رفتار.



برخی نظریه‌های پدیدارشناختی را انسان‌گرا (humanistic) نیز نامیده‌اند، زیرا این نظریه‌ها بر خصوصیات تمایزدهندهٔ انسان از حیوان، مانند تلاش در جهت رشد و خودشکوفائی (self-actualization)، تأکید می‌ورزند. طبق نظریه‌های انسان‌گرا نیروی انگیزشی اصلی هر فرد گرایش به‌سوی رشد و خودشکوفائی است. در همهٔ ما این نیاز اساسی وجود دارد که توانائی بالقوهٔ خود را تا بالاترین حد ممکن شکوفا سازیم و به پیشرفتی فراتر از سطح کنونی خود دست یابیم. تمایل طبیعی ما حرکت در مسیر تحقق توانائی بالقوهٔ خودمان است، هرچند که ممکن است در این راه با برخی موانع محیطی و اجتماعی روبه‌رو شویم. برای مثال، زنی که به شیوهٔ سنتی ازدواج کرده و طی ده سال گذشته سرگرم تر و خشک کردن بچه‌های خود بوده ممکن است حالا اشتیاق فراوانی داشته باشد که شغلی برای خود دست و پا کند، و مثلاً به علاقه‌ای دیرینه‌اش به دانش‌اندوزی تحقق بخشد، و از این راه به خودشکوفائی دست یابد.



روانشناسی پدیدارشناختی یا انسان‌گرا بیشتر با ادبیات و معارف انسانی دم‌ساز است تا با علم. به‌همین دلیل نیز نمی‌توان به‌صورت مشروح بیان کرد که دیدگاه پدیدارشناختی دربارهٔ مسئله‌های نمونه‌وار ما از قبیل بازشناسی چهره‌ها یا یادزدودگی کودکی چه می‌گوید، چون اینها از جمله مسائلی نیستند که پدیدارشناسان بخواهند بررسی کنند. در واقع، برخی انسان‌گرایان، روانشناسی علمی را به‌کلی مردود می‌دانند و ادعا دارند که روش‌های آن به‌هیچ‌وجه نمی‌توانند به درک طبیعت آدمی کمک کنند. رویکردی از این دست که با تعریف ما از روانشناسی مغایرت دارد، مسلماً موضعی سخت افراطی است. هشدار پرارزشی که روانشناسی انسان‌گرا بر آن تأکید دارد این است که روانشناسی باید به حل مسائل مربوط به شادکامی آدمیان بپردازد نه آنکه خود را سرگرم بررسی پاره‌های مجزائی از رفتار کند که صرفاً به‌خاطر سهولت تحلیل علمی انتخاب شده‌اند. اما این نیز احتمالاً نادرست و ناپذیرفتنی است که بگوئیم تنها از طریق به‌دور افکندن آموخته‌های خود دربارهٔ روش‌های پژوهش علمی است که می‌توان مسائل مربوط به ذهن و رفتار آدمی را حل کرد.

پیوند رویکردهای روانشناختی با رویکردهای زیست‌شناختی

رویکردهای رفتاری، شناختی، روانکاوی، و پدیدارشناختی، هم‌سطح یکدیگر هستند، به این معنی که همه متکی بر مفاهیم و اصول صرفاً روانشناختی هستند (مثلاً، تقویت، ادراک، ناهوشیار، و خودشکوفائی) هرچند گاهی رقابت‌هائی بین این رویکردها دیده می‌شود و هریک توجیه متفاوتی برای پدیدهٔ واحدی ارائه می‌کنند اما همه در این نکته اتفاق دارند که تبیین‌ها باید جنبه روانشناختی داشته باشند. این دیدگاه چیزی متفاوت از دیدگاه زیست‌شناختی است. دیدگاه زیست‌شناختی وضع و حال دیگری دارد و در آن علاوه بر مفاهیم و اصول روانشناختی، مفاهیم و اصول فیزیولوژی و سایر شاخه‌های زیست‌شناسی (مفاهیمی از قبیل نورون، پیک عصبی و هورمون) نیز مورد توجه است.


کاهشگری



باید گفت که پیوند مستقیمی نیز بین رویکرد زیست‌شناختی و رویکردهای روانشناختی وجود دارد. پژوهشگرانی که گرایش زیست‌شناختی دارند، می‌کوشند مفاهیم و اصول روانشناختی را برحسب معادل‌های زیست‌شناختی آنها تبیین کنند. برای مثال، ممکن است بکوشند بازشناسی چهره را صرفاً برمبنای کار یاخته‌های عصبی و رابطه بین این یاخته‌ها در ناحیهٔ معینی از مغز توضیح دهند. از آنجا که چنین کوششی مستلزم کاهش دادن مفاهیم روانشناختی به مفاهیم زیست‌شناختی است این تبیین را کاهشگری (reductionism) نامیده‌اند. نمونه‌هائی از موارد موفقیت‌آمیز کاهشگری را ارائه خواهیم کرد. مواردی‌که روزگاری تنها در سطح روانشناختی تبیین می‌شدند، اما اینک لااقل تاحدودی در سطح زیست‌شناختی تبیین می‌شوند.



اگر کاهشگری، موفقیت‌آمیز است در آن‌صورت اصولاً چه لزومی دارد که بر سر تبیین‌های روانشناختی وقت تلف کنیم؟ به‌عبارت دیگر، آیا کار روانشناسان فقط این است که خودشان را به‌نحوی سرگرم سازند تا بالاخره زیست‌شناسان همه‌چیز را حل و فصل کنند؟ پاسخ این سؤال مسلماً منفی است، از همه مهم‌تر به این دلیل که اصول بسیاری وجود دارند که تنها در سطح روانشناختی قابل تبیین هستند.



برای مثال، طبق یکی از اصول مربوط به حافظه گفته می‌شود که حافظهٔ آدمی فقط معنای پیام را نگه می‌دارد و نه نمادهائی را که برای انتقال آن پیام به‌کار رفته است. مثلاً دو دقیقه پس از خواندن مطلب فعلی نمی‌توانید عین کلمات متن را بازگو کنید ولی می‌توانید معنی پیام را به‌خاطر آورید. خواه پیامی را بخوانیم و خواه آن را بشنویم. اصل فوق در هر حال صادق است. اما باید توجه داشت که در مورد خواندن و شنیدن، فرآیندهای زیست‌شناختی (مغزی) متفاوتی در کار هستند. در مراحل اولیهٔ خواندن، بخش بینائی مغز، و در مراحل اولیهٔ شنیدن، بخش شنیداری مغز دخالت دارند. به‌همین دلیل نیز هرگونه کوششی به‌منظور تأویل اصل روانشناختی به‌سطح زیست‌شناختی منجر به دو اصل فرعی جداگانه - یکی برای خواندن و دیگری برای شنیدن - می‌شود، و به‌همین دلیل، دیگر اصل کلی واحدی نخواهیم داشت. وجود موارد زیادی از این دست نشان می‌دهد که به تبیین در سطح روانشناختی جدا از سطح زیست‌شناختی نیاز داریم (فودور - Fodor در ۱۹۸۱).



دومین دلیل نیاز به تبیین در سطح روانشناختی این است که مفاهیم و اصول روانشناختی می‌توانند پژوهش‌های علمی زیست‌شناسان را هدایت کنند. با توجه به اینکه مغز آدمی متشکل از میلیاردها نورون و پیوندهای عصبی است، پژوهشگران زست‌شناس نمی‌توانند نورون معینی را به‌طور دلبخواه برای بررسی انتخاب کنند و انتظار داشته باشند که از این راه به یافته‌های مهمی دست خواهند یابند. آنان باید به‌جای این کار، پژوهش خود را در جهت تمرکز بر گروه معینی از نورون‌های مغز هدایت کنند. یافته‌های روانشناسی می‌توانند منبعی برای این جهت‌گزینی باشند. برای مثال، هرگاه پژوهش روانشناختی نشان دهد که توانائی تمیز واژه‌های گفتار (تفاوت‌گذاری بین واژه‌های مختلف) تابع اصولی جدا از اصول مربوط به توانائی تمیز وضعیت‌های فضائی است، در این‌صورت روانشناسان زیست‌شناس می‌توانند در نواحی مختلفی از مغز به‌ جستجوی اساس عصبی این دو نوع توانائی تمیز برآیند (تمیز واژه‌ها در نیمکره چپ صورت می‌گیرد و تمیز روابط فضائی در نیمکره راست). نمونهٔ دیگر اینکه، هرگاه پژوهش‌های روانشناختی نشان دهند که یادگیری مهارت‌های حرکتی، فرآیندی کند با نتایجی دیرپا است، آن‌وقت روانشناسان زیست‌شناس می‌توانند به آن دسته از فرآیندهای مغزی توجه کنند که عملشان نسبتاً کند است ولی روابط نورونی را به‌صورتی پایدار تغییر می‌دهند (چرچلند - Churchland و سجنووسکی - Sejnowski در ۱۹۸۹).



به‌رغم ملاحظات فوق، حرکت در جهت کاهشگری با هدف بازنویسی تفسیرهای روانشناختی در کسوت تفسیرهای زیست‌شناختی، به‌طرزی شتابان‌تر ادامه دارد. در نتیجه، در مورد بسیاری از موضوعات روانشناسی نه تنها تبیین‌هائی روانشناختی برای پدیده‌ها در اختیار داریم، بلکه اطلاعات مختصری نیز در دست است از اینکه چگونه مفاهیم روانشناختی مورد نظر در مغز بازنمائی شده و به اجراء درمی‌آیند (مثلاً چه بخش‌هائی از مغز در این زمینه درگیرند و چه پیوندهائی با هم دارند). این قبیل اطلاعات زیست‌شناختی چیزی جدا از کاهشگری کامل، و در حال حاضر این را هم می‌دانند که این دو نوع حافظه به‌شکل متفاوتی در مغز رمزگذاری می‌شوند. به‌همین دلیل نیز در بحث از بسیاری از موضوعاتی که در این مباحث آمده، هم دانسته‌های سطح زیست‌شناختی و هم یافته‌های روانشناختی را از نظر خواهیم گذراند. در واقع نکتهٔ بسیار مهمی که باید در این مباحث و یا در روانشناسی به‌طور کلی، بر آن تأکید شود این است که درک پدیده‌های روانی، هم در سطح روانشناختی امکان‌پذیر است و هم در سطح زیست‌شناختی. تحلیل زیست‌شناختی نشان می‌دهد که مفاهیم روانشناختی چگونه در مغز بازنمائی می‌شوند. روشن است که به هر دو سطح تحلیل نیاز داریم (البته در برخی زمینه‌ها، به‌ویژه در تعاملات اجتماعی، تحلیل روانشناختی بیشترین سهم را دارد).



تعامل بین تبیین‌های روانشناختی و زیست‌شناختی، گاه به این سؤال نیز کشانده می‌شود که آیا برخی از رفتارهای آدمی ناشی از ژن‌ها است یا حاصل یادگیری. برای مثال، می‌پرسیم که پرخوری افراد چاق بیشتر ناشی از آمادگی ارثی برای چاق شدن است و یا ناشی از فراگیری عادت‌های زیان‌بار؟ البته ژن‌ها به حوزهٔ زیست‌شناسی، و یادگیری به حوزهٔ روانشناسی تعلق دارند. درنتیجه، گاهی مسئله به‌صورت ”زیست‌شناسی در برابر روانشناسی“ درمی‌آید. اما در اینجا باید توجه داشت که روانشناسان زیست‌شناس سعی دارند اساس مغزی یادگیری را مشخص سازند و براساس موفقیت‌های آنان نباید مسئله ”ژن‌ها در برابر یادگیری“ را به مسئله ”زیست‌شناسی در برابر روانشناسی“ تبدیل کرد، بلکه باید گفت که در اینجا با دو دسته رویدادهای مغزی سروکار داریم: رویدادهائی که نمایانگر تأثیر ژن‌ها هستند و رویدادهائی که نمایانگر تأثیر تجارب آدمی هستند.