مشاوره ازدواج و خانواده کودک و نوجوان

مشاوره ازدواج و خانواده کودک و نوجوان

سایت تخصصی مشاوره روانشناسی و روانپزشکی با هزاران مطلب مفیدو آموزنده
مشاوره ازدواج و خانواده کودک و نوجوان

مشاوره ازدواج و خانواده کودک و نوجوان

سایت تخصصی مشاوره روانشناسی و روانپزشکی با هزاران مطلب مفیدو آموزنده

روش های شاد نگه داشتن کودکان



شاید شما هم کودکی داشته باشید و بخواهید بدانید چگونه کودکان را شاداب و سرزنده نگه دارید

گفت‌وگویی با یک استاد دانشگاه درباره راهکارهای مقابله با پدیده‌ی افسردگی در کودکان منتشر کرده که به این شرح است: ‌

زندگی شهرنشینی، غرق شدن در زندگی روزمره، خاطرات تلخ و استرس ازجمله مواردی است که زندگی امروز خانواده را تحت تاثیر قرار می‌دهد. پیامد این نوع زندگی، افسردگی را برای اعضای خانواده در بر دارد که کودکان نیز از آن مصون نیستند.

کودکان نیز افسرده می‌شوند. افسردگی‌ای که پشت بی‌توجهی والدین می‌ماند، درک نمی‌شود وبه سادگی پشت گوش انداخته می‌شود. کسی فکرش را نمی‌کند این کودکان سراپا نشاط و سادگی هم می‌توانند افسرده شوند. وقتی گوشه‌نشین می‌شوند و لجبازی پیشه می‌کنند و با جسارت حرف شما را پس می‌زنند تنها دلیلش لوس کردن نیست؛ کودک شما پشت نگاه معصومش افسردگی نامحسوسی را پنهان کرده است که با اسباب بازی‌های رنگارنگ و خوراکی‌های جورواجورهم دست از سر او برنمی‌دارد.

دکتر احمد برجعلی، استاد دانشگاه و مشاور ارشد روانشناسی شناخت افسردگی در کودکان را راهی برای پیشگیری افسردگی در بزرگسالی می‌داند و می‌گوید: « باید در قدم اول، از افسردگی در کودکان جلوگیری کنیم. با شناخت افسردگی در کودک و شناخت زمینه‌های به وجود آمدن آن، می‌توان او را از افسردگی در سنین دیگر ایمن کرد. اگر کودکی 3 متغیر از متغیرهای زیر را داشته باشد، دچار افسردگی است که باید تحت درمان قرار گیرد؛

- کودکی که اکثر اوقات احساس غم می‌کند.‌

- کودکی که به سختی به خواب می‌رود و یا زود از خواب بیدار می‌شود.

- خستگی مداوم کودک

- کودکی که دوستان زیادی ندارد.

- گریه کردن زیاد

- عدم تمایل به بازی کردن با کودکان دیگر

- بی اشتهایی کامل

- کودکی که معتقد است بچه‌های دیگر دوستش ندارند.



رفتار شما به افسردگی کودک دامن می‌زند

محققان بر این باورند که عوامل زیست‌شناختی در کنارعوامل هیجانی در افسردگی تأثیر دارد و اگر نتوانیم رخدادهای هیجانی را مدیریت کنیم، افسردگی تداوم می‌یابد.

دکتر برجعلی بر نقش خانواده و رفتار آنها در ارتباط با افسردگی کودک تاکید می‌کند و می‌گوید: «تحقیقات نشان می‌دهد خانواده‌هایی که هیجانات ابراز شده منفی در آنها بیشتر است، بیماری افسردگی در آنها بیشتر دیده می‌شود و بالعکس خانواده هایی که صبوری آنها بالاتر است چندان به افسردگی دچار نمی‌شوند. در واقع هیجان می‌تواند جنبه تداوم بخشی داشته باشد.»


چه کنیم تا کودک افسرده نشود

این روانشناس در پاسخ به این سوال که چه کنیم تا کودکان به بیماری افسردگی مبتلا نشوند؟ به مهمترین و اساسی‌ترین اقدام یعنی انعطاف در فرزندپروری اشاره می‌کند و می‌گوید: « هر اندازه خانواده ها در تربیت فرزندان انعطاف‌پذیر باشند، فرزندان آنها در برابر افسردگی مقاوم خواهند بود. بچه‌هایی که انعطاف‌پذیرند، ناامیدی را به امید تبدیل می‌کنند و احساس مغلوب شدن، درگیر شدن و از بین رفتن در آنها وجود ندارد. اگر ما کودک انعطاف پذیر تربیت کنیم، با اولین ناکامی، اولین شکست، اولین بی‌توجهی، اولین فقر و ... کم نخواهد آورد، چرا که فقدان‌ها است که داشته‌ها را نشان می‌دهد و در این میان موضع ما نسبت به نداشته‌ها بسیار مهم و تعیین کننده است.»



7 اصل برای دوری از افسردگی کودکان

دکتراحمد برجعلی معتقد است اگر این 7 اصل را در تربیت فرزندان رعایت کنیم مانع بروز افسردگی در آنها می‌شود .بهتر است این 7 اصل را به خاطر بسپارید وبه عنوان یک دستورالعمل اجرایی در تربیت کودکتان به کار بگیرید.

1- فرزندتان را همانگونه که هست ، دوست بدارید. فرزند خود را بر اساس آنچه که هست بپذیرید نه آن گونه که در تصورات و توهمات شما وجود دارد. اگر می‌خواهید آنگونه که هست را تقویت کنید، به خلق موقعیت بپردازید تا خود واقعی و خود طبیعی او بروز پیدا کند و همه باید باور داشته باشند که تفاوت فردی جزء ویژگی‌های طبیعی مخلوقات خدا است و ما باید تفاوت‌های فردی را به رسمیت بشناسیم . کسانی که با ایده‌آل‌گرایی خود می‌خواهند فرزندانشان را بزرگ کنند، بزرگترین ضربه را به فرزندان خود می‌زنند. بنابراین فرزندان خود را آنگونه که هستند، بپذیریم و خلق موقعیت کنیم تا توانایی‌ها و استعدادهای خود را نشان دهند.

2- مقررات و انتظارات ما از فرزندان باید کاملاً زلال، معین، مشخص و متناسب با ظرفیت فرزندان باشد. باید خودمان نظم و مقررات را رعایت کنیم تا بتوانیم از فرزندان خود نیز انتظار داشته باشیم. ثبات در رفتار والدین به ثبات رفتار فرزندان کمک می‌کند. ایمنی بخش باشیم. حساسیت ها ، نیازها و حقوق فرزندان را به رسمیت بشناسیم و پیام‌های متناقض ندهیم و به خودمان قول دهیم که رفتارهای خود را به گونه‌ای هدایت کنیم که برای فرزندان پیش‌بینی‌پذیر باشم چرا که اگر غیر از این باشد، فرزند ناایمن می‌شود و فرد ناایمن یعنی فرد افسرده.

3- اصل ترویج ارتباط باز و صادقانه است. به جای اینکه فرزند خود را سرزنش و مقایسه کنیم، صادقانه با او صحبت کنیم . به جای دروغ و با واسطه صحبت کردن با فرزند، صداقت را در پیش بگیریم. رابطه پیچیده و اجتنابی فقط مشکل آفرین است. ما باید همیشه طرف حقیقت را بگیریم نه مصلحت را. مصلحت همیشه وجود دارد ولی مصرف آن استثناء دارد. مصلحت طول و عرض و ارتفاع دارد و همه جا کاربرد ندارد ولی صداقت تحت هیچ شرایطی نباید زمین بخورد. بنابراین همیشه باید جانب اعتماد گرفته شود و از دروغ صرفنظر شود تا ارتباط باز و صادقانه ایجاد شود.

4- تشویق و تنبیه باید در کنار یکدیگر باشد. ما نباید خود کودک، بلکه باید رفتار او را تنبیه کنیم. میان اصول تربیتی تشویق و تنبیه جایگاه ویژه‌ای دارد. همه ما چه به عنوان والدین و چه به عنوان فرزند، تشویق و تنبیه را تجربه کرده‌ایم و باید اذعان کرد که این 2 شیوه از رایج‌ترین اصول تربیتی است که به کار گرفته می‌شود. بیشتر والدین این 2 ابزار تربیتی را طبق آن چه از بزرگ‌ترها تجربه کرده یا دیده‌اند، برای فرزندان خود به کار می‌گیرند و تصور می‌کنند به کسب اطلاعات و افزایش آگاهی در این باره نیازی ندارند، غافل از این که نادیده گرفتن اصول این 2 شیوه تربیتی تبعاتی دارد و باعث می‌شود والدین در موارد بسیاری سرخورده و ناامید شوند. بنابراین باید در بعد تشویق سرمایه گزاری بیشتری انجام شود تا رفتارهای بد خود به خود کمرنگ شوند .

5- یکی از ارکان مهم و اساسی در تربیت فرزندان آزادی عمل دادن به اوست. عده‌ای از مردم آزادی عمل را با آزادی کامل و بی قید و بند اشتباه گرفته و کودک را به حال خود رها می‌کنند تا هر کاری خواست انجام دهد. والدین این چنین کودکانی استدلال شان این است: نباید جلوی آزادی کودک را گرفت ، بزرگ که شد درست می‌شود . اگر جلوی کودک را بگیریم شخصیت او آسیب می‌بیند . متاسفانه این والدین خودشان را دربست مطیع فرزندشان می‌کنند تا به قول خودشان کودک آنها در زندگی هیچ محدودیت و نا کامی نداشته باشد. این نوع والدین در واقع در دادن آزادی راه افراط و اغراق را می‌پیمایند و از این نکته مهم غافلند که نتیجه این آزاد گذاشتن بی‌حدومرز کودکان چیزی جز بی‌بندوباری و حالات نابسامان روحی و جسمی برای کودکان نخواهد داشت. بنابراین باید به کودک آزادی مشروط اعطا کرد تا در ساختن و شکل دادن به شخصیت والای کودک موثر باشد و جلوی عصیان و سر کشی او را بگیرد و عزت نفسش بالا ببرد.

6- پرورش علایق چندگانه در کودکان؛ ممکن است عده‌ای بگویند که پرورش رغبت‌های کودکان محتاج به تجهیزات بسیار مفصلی است که بیشتر خانواده‌ها از فراهم کردن آنها ناتوان هستند. ولی باید توجه داشت که پرورش رغبت‌ها و علایق کودکان در درجه اول وابسته به رفتار پدران و مادران با کودکان است ، یعنی اگر کودکی به کاری رغبت داشت وقتی ببیند که محصول کارش مورد تحسین و تقدیر پدر و مادر قرار گرفت بدون تردید رغبت و ذوق آن کودک پرورش خواهد یافت و اگر با بی‌توجهی و بی‌میلی آنان روبرو شود ذوق و رغبتش سرکوب شده از کار دلسرد می‌شود.

7- تقویت عزت نفس از افسردگی جلوگیری می‌کند. در کارهای روزمره به کودکان خود حق انتخاب بدهید و در شکست ها و عدم توفیق ها آنها را دلگرم کنید.

حال بد جوانان و نوجوانان امروز!


«حالم بد است»،«حوصله‌ام سر رفته»،«همیشه ناراحتم» و... اینها جملاتی است که بسیاری از جوان‌های امروز مثل نقل و نبات به‌کار می‌برند اما مشکل چیست؟ چرا حال اکثر جوان‌ها این روزها بد است؟ اصلا چه حالی را می‌شود حال بد دانست و چه حالی برای انسان خوب است؟

همیشه دنبال حال خوب بودن اشتباه است

همه انسان‌ها در لحظه‌های مختلف زندگی دچار احساسات خوشایند و ناخوشایندی می‌شوند. ریشه این احساسات و عواطف نوع افکار و گفت‌وگوهای درونی ماست. فکر و گفت‌وگوی درونی ما هم به اینکه به چه موضوعاتی توجه کنیم و چگونه توجه کنیم بستگی دارد.

هیجانات واقعیت دارند یعنی فیزیولوژی و شیمی بدن را تغییر می‌دهند اما دائمی و پایدار نیستند، بسته به اینکه نوع توجه و افکارمان عوض می‌شود حالات و هیجانات‌مان هم تغییر می‌کند، اشتباهی که اکثر مردم دارند این است که هیجانات‌شان را به واقعیت‌های زندگی ربط می‌دهند، مثلا می‌گویند یک موقعیت حال من را بد کرد یا یک جمله حال من را خوش کرد یا آن کار من را دیوانه کرد اما در واقع این اتفاقات نیستند که ما را تحت‌تاثیر قرار می‌دهند، بلکه آن چیزی که ما درباره اتفاقات به خودمان می‌گوییم حال ما را خوش یا ناخوش می‌کند. عموم انسان‌ها از کودکی یاد گرفته‌اند که دنبال هیجانات خوشایند باشند و مدام دنبال کسب خوشی هستند و همیشه سعی می‌کنند از حال بد فرارکنند. در کل باید گفت فرارکردن از حال بد طبیعی نیست اما یک هنجار جمعی است. ما آموزش دیده‌ایم که این کار را انجام بدهیم ولی این رفتاری سالم نیست.


چرا حال بد لازم است؟

همه انسان‌ها باید هیجانات منفی را تجربه کنند و این بد نیست، اصلا بد نیست، هیجانات یکسری علائم هستند، مثل علائم راهنمایی و رانندگی، پارک ممنوع و ایستادن مطلقا ممنوع که ممکن است این علامت برای ما ناخوشایند باشد و مثلا مسیرمان را دورتر کند ولی به شما اطلاعات هم می‌دهد که اگر اینجا پارک کنید پیامد دارد، هیجانات هم راهنماهای درونی ما هستند. آنها به ما می‌گویند وقتی حال‌مان بد است باید به واقعیت طور دیگری نگاه کنیم و جنبه‌های دیگری از آن را ببینیم تا حال‌مان بهتر شود، نه اینکه کاملا از بین برود، قرار نیست حال بد ما به صفر برسد اما باید متناسب با رویداد ایجاد شده باشد، اگر شما انگشترتان را گم کنید واکنش مناسبش این است که ناراحت شوید، اگر خوشحال شوید عجیب است و هیجان مناسبی نیست. هیجانات جنس‌شان از انرژی است؛ انرژی که در ما رفتار مناسب آن موقعیت را ایجاد می‌کند. مثلا اگر دوست من در امتحانی موفق شود هیجان مناسب من در این موقعیت این است که خوشحال شوم اما اگر دچار حسادت شوم این هیجان نامناسب است و به من آسیب می‌رساند.


چرا جوان‌های ما حل مسئله را بلد نیستند؟
شاید بزرگسالان ما هم در حل مسائل زندگی مهارت‌های لازم را نداشته باشند اما موضوع خیلی شایع این است که اکثر جوان‌های امروز شکایت دارند که حال‌شان بد است اما چرا؟ شاید چون در دوران کودکی غالبا والدین هستند که مسئول ایجاد حال خوب در فرزند خود هستند و عموم والدین به فرزندان‌شان شیوه لذت‌بردن ازساده‌ترین چیزهای زندگی را یاد نداده‌اند، این کودکان اغلب منفعل بوده‌اند و طلبکار. مادر به آنها می‌گفته چی شده عزیزم؟ چرا ناراحتی؟ غصه نخور دیگه، اینو برات می‌خرم، این مال تو و...، اینگونه کودک طلبکار و طلبکارتر می‌شود. شاید کودک در این وضیعت از امکاناتی که والدین در اختیارش گذاشته ‌است لذت ببرد ولی شاد نیست چون شادی نتیجه چیزی است که از فرد ساطع می‌شود نه لزوما چیزی که به او داده می‌شود. متاسفانه وقتی همین فرزند که خوب هدایت نشده به نوجوانی می‌رسد والدینش نمی‌توانند اکثر نیازهایش را جوابگو باشند، در نتیجه هر زمان مسئله‌ای برای این نوجوان پیش بیاید به جای حل آن مسئله به دنبال این است که حالش را خوب کند. مثلا با چیزی خود را مشغول کند که برای یکی ، دو ساعت یا یکی ، دو روز خوش باشد اما وقتی هوشیار می‌شود می‌بیند مشکل هنوز سرجایش است. این نوجوان شیوه حل مسئله را بلد نیست. برای همین پناه می‌برد به امکاناتی که هیجانات کوتاه خوشایند ایجاد می‌کنند اما پیامد بلندمدتش هیجانات ناخوشایند طولانی است.


به ما فرار از مسائل را یاد می‌دهند
ای کاش وقتی کوچک‌تر بودیم در زمانی که اتفاق بدی برای‌مان می‌افتاد مادر و پدرمان به ما آموزش می‌دادند که چطور در این حال بد بمانیم و با این حال بد کنار بیاییم یعنی وقتی مسئله‌ای پیش آمد آن را تحلیل کنیم. اکثر والدین چون فرزندان خود را دوست دارند و تحمل ناراحتی آنها را ندارند خیلی سریع آنها را با یک اسباب‌بازی قشنگ سرگرم می‌کنند. مثلا اگر حیوان خانگی‌مان را از دست می‌دادیم فوری یک حیوان دیگر جایگزین می‌کردند. والدین اینجا به ظن خود مسئله را حل می‌کنند ولی در واقع مسئله حل نمی‌شود، مسئله از دست‌دادن کسی یا چیزی است که دوستش داریم. والدین جایگزینی برای آن چیزی که از دست می‌رود پیدا می‌کنند و به فرزند خود یاد نمی‌دهند که واقعیت زندگی این است که بعضی اوقات چیزهایی را که خیلی دوست داریم از دست می‌دهیم و باید یاد بگیریم که ظرفیت روانی‌مان را برای این روزها درآینده بالا ببریم. اینگونه است که اعتیاد پیدا می‌شود که فقط دنبال حال خوش باشیم.


حال خوب ارثی است؟
باید گفت فاکتور ژن در خلق‌و‌خو مهم است، حتی در اتاق نوزادان در بیمارستان‌ها هم بچه‌های سخت و نرم را می‌بینیم، نوزادان سخت به هر محرکی پاسخ می‌دهند و بی‌قراری می‌کنند ولی نوزادان نرم این‌طور نیستند اما فقط ژن تاثیرگذار نیست و اگر خانواده‌ها بدانند با فرزند سخت‌شان چگونه رفتار کنند می‌توانند آن بچه سخت را به یک بچه سازگار و خوشحال تبدیل کنند. اولین الگوی رفتاری همه ما خانواده است. ما از اعضای خانواده یاد می‌گیریم از چه چیزهایی ناراحت شویم و از چه چیزی تاثیر بگیریم و چه عکس‌العملی نشان بدهیم. الگوی بعدی که خیلی تاثیرگذار است گروه هم‌سن است؛ الگویی که بیشتر از همه قبولش داریم و رفتارها و هیجانات‌شان سرمشق ماست.


بچه‌هایی که از هیچ عروسکی لذت نمی‌برند
من قصه‌ای دارم که در کلاس‌هایم می‌گویم: مادری 2 دختر 10 ساله و 3 ساله دارد، برای دختر بزرگ‌تر یک عروسک گران‌قیمت و برای دختر کوچک‌تر یک عروسک ارزان‌تر می‌خرد. دختر بزرگ‌تر عروسکش را می‌گیرد اما خوشحال نمی‌شود اما دختر کوچک‌تر شاد می‌شود و شروع می‌کند به بازی با عروسکش. دختر بزرگ‌تر می‌گوید چرا خواهرم اینقدر خوشحاله ولی عروسک من خوشحالم نمی‌کنه؟ به مادرش می‌گوید من آن یکی عروسک رو می‌خوام، مادرش می‌گوید عروسک تو گران‌تر و قشنگ‌تره اما دختر اصرار می‌کند چراکه فکر می‌کند چیزی در آن یکی عروسک است که در مال خودش نیست. مادرعروسک‌ها را عوض می‌کند، دختر کوچک‌تر هیجان‌زده می‌شود و با عروسک بهتر بازی می‌کند ولی دختر بزرگ‌تر دوباره مشکل پیدا می‌کند چراکه عروسک جدیدش هم چیز خاصی ندارد. می‌گوید من هر دو عروسک را می‌خواهم، مادر بچه کوچک‌تر را با یک شکلات سرگرم می‌کند و هر دو عروسک را به دختر بزرگ‌تر می‌دهد اما او بازهم با آنها ارتباط برقرار نمی‌کند... . اینجا مشکل کجاست؟خب، والدین برای فرزندان همه‌چیز می‌گیرند اما یادشان نمی‌دهند چطور با آنها ارتباط برقرار کنند اکثر ما رابطه معناداری با وسایل و ابزار نداریم.
یک موبایل چند میلیون تومانی می‌خریم اما 2 روز بعد کلافه می‌شویم و چیز دیگری می‌خواهیم چون رابطه برقرار کردن با این وسایل را یاد نگرفته‌ایم. در این داستان دختر بزرگ‌تر فکر می‌کند در عروسک خواهرکوچک‌تر چیزخاصی وجود دارد ولی آن چیز در درون خواهرش است، آن بچه است که به واقعیت روح و معنا می‌دهد. جوان‌های ما وقتی به 25سالگی می‌رسند، نه مسئولیت دارند، نه هدف و نه برنامه. درس‌خواندن مهم‌ترین کاری است که باید انجام بدهند آن هم به‌ دلیل والدین‌شان، این هدف خودشان نیست، از دست خودشان هم عصبانی هستند که چرا در خدمت دیگران هستند. مشخص است که از والدین‌شان ناراضی هستند و آنها را مقصر می‌دانند، شاید هم حق دارند.

قبل از اتمام مراسم سوگواری باید فقدان پدر یا مادر به کودکان اعلام شود


یک روان‌پزشک کودک و نوجوان با اشاره به اینکه فقدان پدر یا مادر باید پیش از اتمام مراسم سوگواری به کودکان اعلام شود، گفت: سوگواری در کودکانی که والدین خود را از دست داده‌اند، امری طبیعی است.


دکتر جواد محمودی قرایی در گفت وگو با خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)، منطقه دانشگاه علوم پزشکی تهران، اظهار کرد: بچه‌ها هنگام مواجهه با مرگ والدین یک واکنش سوگ را طی می‌کنند که در واقع مشابه عکس‌العمل‌های سوگ در بزرگسالان است. همان‌طور که همه افراد، زمانی که شخص یا چیزی که برای آنها عزیز و مهم است را از دست می دهند، شروع به سوگواری می‌کنند، کودکان نیز در برخورد با این اتفاقات دقیقا همین عمل را انجام می‌دهند اما با مدلی متفاوت. در واقع بزرگسلان در این شرایط گریه کرده یا غمگین می‌شوند، اما بچه‌ها ممکن است تغییرات رفتاری پیدا کنند.

وی تغییرات خواب و غذاخوردن را از جمله واکنش سوگ در کودکانی دانست که والدین خود را از دست داده‌اند و اضافه کرد: سوگواری امری طبیعی است که در همه افراد بروز می‌کند و یک دوره مخصوص دارد. این مدت در فرهنگ‌های مختلف متفاوت است، به طوری که در فرهنگ ما دوران سوگ معمولا 40 روزه است. باید توجه داشت این دوره در شرایط مختلف ممکن است طولانی تر شود، به ویژه هنگامی که فقدان غیر قابل پیش بینی بوده و ناگهانی رخ داده است یا اینکه فرد از قدرت سازگاری پایینی بهره‌مند باشد.

دکتر قرایی بر لزوم فرصت دادن به این بچه‌ها در بروز احساسات و ناراحتی‌ها تاکید کرد و گفت: با رعایت این نکته به کودکانی که پدر یا مادر خود را از دست می‌دهند، فرصت می‌دهیم تا با مساله فقدان کنار بیایند.

وی ادامه داد: افراد معمولا یک فرایند را در این شرایط طی می‌کنند که به آن چرخه سوگ گفته می‌شود که به ترتیب از شوک شروع شده و سپس انکار، اعتراض، حالات افسردگی و نهایت بازگشت به روال طبیعی ختم می‌گردد. اگر قصد یاری به این بچه‌ها را داریم باید به طی کردن این فرایند سازگاری با شرایط و تکمیل چرخه سوگ توسط آنها کمک کنیم.


وی تصریح کرد: خندیدن و بازی کردن کودک را نباید به حساب این گذاشت که سوگوار نیست و درکی نسبت به نبود والدین خود ندارد، بلکه باید توجه داشت وی نیز همچون دیگران فرد عزیزی را از دست داده است و به شیوه خود ناراحتیش را ابراز می‌کند. به طوری که حتی بچه‌های خیلی کوچک در سنین دو سالگی یا شیرخواره نیز فقدان را احساس می‌کنند.

این روان‌پزشک افزود: افزایش حمایت محیطی، اطمینان بخشی و ایجاد احساس امنیت بویژه توسط والد بازمانده ضرورت دارد، چرا که در این شرایط بچه‌ها به فرد باقی مانده بسیار وابسته شده و می‌ترسند که او را نیز از دست بدهند، لذا خیلی مهم است که به نیازهای کودک پاسخ داده شود.

‌این عضو هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی تهران ادامه داد: همراهی بچه‌ای که با مرگ پدر یا مادر خود مواجه شده است، با بزرگتر‌ها در برنامه‌های سوگ والدین و همزمانی این موضوع بسیار ضرورت دارد. موضوع فقدان پدر یا مادر نباید پس از اتمام مراسم به کودکان اعلام شود، بلکه می‌بایست از همان ابتدا وی را در جریان حادثه قرار داد.

وی گفت: واکنش نشان دادن بچه‌ها همچون عصبانیت، ناراحت شدن، پرخاشگری و لجبازی کاملا طبیعی است و به آنها باید اجازه ابراز احساسات داده شود، اما هر زمان که این عکس العمل‌ها خطرناک شده یا موجب آسیب رساندن به خود یا جایی شود، باید وارد عمل شد و از انجام آن کار ممانعت به عمل آورد.

‌دکتر محمودی قرایی با بیان این مطلب که آموزش دادن به کودکان در بروز واکنش‌های سازگارانه به حفظ سلامت آنها در این وضعیت کمک می‌کند، افزود: کودکی که والدین خود را از دست داده‌اند، باید اجازه گریه کردن، مراسم گرفتن، دیدن عکس و فیلم آنها را داشته باشد و بتواند به راحتی در موردشان صحبت کرده یا بر سر خاک والدین خود برود. این بچه‌ها حتی در صورتی که جنازه از شکل خارج نشده و دارای حالت طبیعی باشد، می‌توانند در صورت تمایل، جنازه والدین خود را ببینند.


این روان‌پزشک کودک، زمان طبیعی بروز رفتارهای سوگوارانه توسط بچه‌ها را نهایت تا سه ماه عنوان کرد و گفت: در صورت مشاهده این رفتارها به ویژه خشم، پرخاشگری و افسردگی بیش از مدت یاد شده و طولانی شدن این دوره باید کودک را به پزشک روان‌شناس ارجاع داد، چراکه برخی مواقع فرد نمی‌تواند چرخه سوگ را به طور کامل طی کرده و فرایند سازگاری سپری نمی‌شود. در این شرایط به اصطلاح، چرخه پیچیده شده و شخص دچار اختلال می‌شود که نیاز به کمک و درمان‌های دارویی دارد.

دکتر محمودی قرایی در پایان به خانواده‌ها توصیه کرد: نباید راجع به مرگ برای بچه‌ها داستان سرایی کرد بلکه لازم است این مساله به صورت ساده به کودک توضیح داده شود، یعنی بیان این مطلب که پدر یا مادر به آسمان یا باغ رفته وغیره صحیح نیست، باید برای او شرح داده شود. شخصی که می‌میرد دیگر قادر به صحبت کردن، راه رفتن یا غذا خوردن نیست، به همین دلیل او را زیر خاک قرار می‌دهیم. توضیح مفاهیم پیچیده مرگ به بچه‌ها کار درستی نیست، مگر اینکه آنها در سنین بالاتر همچون نوجوانی باشند.

شناسایی و کنترل احساسات کودک


بدون شک همه والدین کمابیش پس از تجربه داشتن یک یا چند فرزند طعم موفقیت و شکست را در شیوه های تربیتی خود چشیده اند. گاه اتخاذ شیوه هایی که بسیار اصولی و صحیح به نظر می آید، والدین را به دردسر می اندازد و تلاش برای رفع آن خود به مشکل دیگری تبدیل می شود. در این میان روش های تربیتی هم در طول زمان رنگ می بازد و شیوه ای که تا مدتی در مورد کودک به کار گرفته می شد، گاه دیگر جوابگو نیست. درست به همین دلیل است که روان شناسان همواره تاکید می کنند که والدین باید در طول زمان پا به پای کودک بر معلومات خود بیفزایند .



درواقع به مرور زمان مغز کودک رشد می کند و او قابلیت ها و توانایی های جدیدی برای حل مشکلات پیدا می کند، اگر بتوان زمینه ای را فراهم آورد که قابلیت های سمت چپ و راست مغز کودک هم زمان رشد پیدا کند، کودک قادر خواهد شد از نظر احساسی و ذهنی از خود شناخت بهتری پیدا کند. به عنوان مثال وقتی کودکی قشقرق راه می اندازد نصیحت و راهنمایی و مهربانی کاری از پیش نمی برد.

در صورتی که در بسیاری از موارد نصیحت و راهنمایی اصل است. بنابراین برای یادگیری ظرایف شیوه های فرزندپروری و کنار گذاشتن اصولی که به اشتباه ملکه ذهن والدین شده است، چاره ای نیست جز این که قدم به قدم با کودکان همراه باشیم و به رشد توانایی و مهارت های خود بیفزاییم وهمراه با آن ها تربیت شویم! یکی از بهترین شیو ه های برخورد با کودکان تکیه بر احساسات و عواطف آن ها و اهمیت دادن به این احساسات است. در این باره با دکتر عاطفه سلطانی فر فوق تخصص روان پزشکی اطفال و عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی مشهد گفت وگو کردیم.


● شناسایی احساسات

توانایی بیان و تنظیم احساسات یکی از مهارت هایی است که والدین می توانند به کودکان خود آموزش دهند. بچه ها در سنین قبل از دبستان برای بیان و نام گذاری احساسات خود نیازمند به کمک هستند و والدین در این سن نقش مهمی در شناسایی احساسات کودکان ایفا می کنند. دکتر سلطانی فر با بیان این مطلب به خراسان می گوید: والدین می توانند با بیان داستان ها و قصه های آموزنده که در آن شخصیت های قصه احساسات مختلف را تجربه می کنند، به بچه ها کمک کنند تا احساسات خود را بشناسند.به عنوان مثال اگر در قصه ای کودکی از هم سن و سال خودش کتک می خورد، می توانند از کودک شنونده قصه بپرسند «فکر می کنی... پس از کتک خوردن چه احساسی پیدا می کند، غم، خشم، ناراحتی» و سپس از او بخواهند خود را جای او بگذارد و سعی کند احساساتش را در آن شرایط بشناسد. بچه ها در این سنین قادر نیستند احساسات خود را از یکدیگر تمایز دهند و ممکن است بچه ای اضطراب، غم و عصبانیتش را فقط با بی قراری نشان دهد. بنابراین یکی از مهم ترین مهارت هایی که به رفع مشکلات رفتاری بچه ها کمک می کند، همین شناسایی احساسات است. گاهی کودک با کشیدن نقاشی یا استفاده از صورتک های مختلف بهتر می تواند احساسات خود را بشناسد، صورتک های گریان، خندان، مضطرب، ترسیده و... به کودک کمک می کند تا از روی چهره احساس را تشخیص دهد گاهی از بچه ها خواسته می شود قصه هایی برای صورتک بسازند و بگویند چرا این صورتک خندان یا گریان یا ترسیده است.



● تنظیم احساسات گام بعدی است
پس از شناسایی احساسات، تنظیم و به تعادل درآوردن احساسات برای کودکان بسیار مهم است. گاهی اوقات کودک دستخوش احساسات نامطلوب شدید می شود مثل غم شدید، اضطراب شدید یا خشم شدید. این مرحله به هوش هیجانی کودک مرتبط است و هر قدر کودک هوش هیجانی بالاتری داشته باشد، بهتر می تواند هیجاناتش را کنترل کند. این فوق تخصص روان پزشکی اطفال با اشاره به این که هوش هیجانی کودک قابل آموزش است، تصریح می کند: والدین می توانند سطح شناختی کودک خود را در هر سطحی که از نظر هوشی قرار دارد، با تمرین ها و آموزش های مفید بالاتر ببرند و کمک کنند تا کودک بهتر بتواند هیجانات خود را کنترل کند.

گاهی نقش بازی کردن بهترین راه حل است. مادر و کودک می توانند نقش ۲ کودک را بازی کنند که دعوایشان شده است و هر یک تلاش می کند حرف خود را به کرسی بنشاند. بعد نقش هایشان را عوض کنند و بگویند چه احساسی دارند و واکنشی که نشان دادند، در اثر برون ریزی کدام احساس بوده است.در این بازی ها والدین می توانند به طور غیرمستقیم به کودک نشان دهند که چطور می توان احساس ترس یا عصبانیت را بدون مختل شدن عملکرد نشان داد و آن را به تعادل رساند.


● الگوگیری از والدین
نکته مهم دیگر این است که اگر والدین خودشان یاد نگرفته باشند که چگونه باید احساساتشان را کنترل کنند، قادر نخواهند بود کنترل و تنظیم احساسات را به کودک آموزش دهند. باید دانست که احساسات منفی مثل خشم حتی در والدین طبیعی است و نمی توان از بروز آن جلوگیری کرد. مهم چگونگی تنظیم و کنترل آن است.

والدی که به هنگام عصبانیت احساس خود را با داد و فریاد کشیدن، پرخاش کردن، حمله فیزیکی، توهین کردن به دیگران، آسیب زدن به اشیای پیرامون نشان می دهد، مرز بیان احساس و کنترل آن را نیاموخته است.وی تاکید می کند: منظور ما از کنترل خشم، فروخوردن و سرپوش گذاشتن روی آن نیست بلکه بیان صحیح آن است. والدین بهتر است به هنگام عصبانیت به کودک بگویند: «من الان از دست تو عصبانی ام»، یا «از کار تو ناراحتم و به همین دلیل فعلا با تو صحبت نمی کنم»، یا «کمی به من وقت بده تا بتوانم با تو صحبت کنم» این روش یکی از بهترین راه های کنترل خشم است زیرا به فرد کمک می کند تا از خط قرمزها عبور نکند، توهین نکند و... بنابراین بهتر است والد با چنین عبارت هایی خشم خود را بیان کند، سپس از محیط کمی فاصله بگیرد و به خود فرصتی بدهد تا علایم خشم وی کاسته شود.
سپس تصمیم منطقی درباره کودک بگیرد.تاکید می کنیم که تصمیم گیری به هنگام عصبانیت و اعمال تنبیه در آن زمان بی نتیجه است. زیرا کودک تصور می کند والدین از خشم زیاد او را تنبیه کرده اند و نه به دلیل کار نادرستی که انجام داده است. بنابراین به نظر می رسد خود والدین هم باید مهارت کنترل و تنظیم خشم را بدانند و سعی کنند آن را فرابگیرند تا در مواجهه با کودک خود آگاهانه هیجانات خود را کنترل کنند. این تصور را که افراد به صورت ژنتیکی قادر به انجام بعضی کارها هستند باید در امر فرزندپروری کنار گذاشت.ممکن است افراد ویژگی ها و خصلت های متفاوتی داشته باشند و آستانه تحریک پذیری شان متفاوت باشد اما تمام افراد با آموزش، تمرین و تکرار قادر خواهند بود احساسات خود را کنترل کنند.

بدیهی است که این کار به زمان نیاز دارد و فرآیندی نیست که یک شبه حاصل شود. مطالعه کتاب، شرکت در کارگاه های آموزشی یا مراجعه به مشاور یا روان شناس بسیار کمک کننده است. آموزش کودکان هم به تدریج و طی اتفاقات روزمره امکان پذیر است و روندی تدریجی است.در طول زمان کودک یاد می گیرد که اگر رفتار مطلوبی از خود نشان دهد، تشویق می شود و اگر احساس منفی داشته باشد باید آن را به شیوه مطلوبی نشان دهد.


● انکار احساسات
دکتر سلطانی فر با بیان این که انکار احساسات منفی کودک از سوی والدین اقدامی اشتباه است تاکید می کند: والدین گاهی مانع بروز احساسات واقعی کودک می شوند مثلا اگر پسری گریه می کند به او می گویند «تو نباید گریه کنی، پسر که گریه نمی کند» در صورتی که والدین همواره باید پذیرای احساسات مثبت و منفی کودک باشند و آن را رد نکنند یا زیر سوال نبرند. به چنین مهارتی، همدلی کردن می گوییم. در همدلی پدر و مادر احساسات کودک را می پذیرند و آن را رد نمی کنند در واقع در مرحله اول به حرف های او گوش می کنند و به صورت غیرمستقیم او را تایید می کنند. مثلا اگر کودک می گوید: «من از سگ می ترسم» به جای این که بگویند «سگ که ترس ندارد» می گویند «من هم که بچه بودم، از سگ می ترسیدم» بعد از او می پرسند «دیگر از چه چیزهایی می ترسی». در واقع از او می خواهند درباره ترس هایش حرف بزند. وقتی کودک از بیان احساساتش نترسد و بتواند آن را آزادانه بیان کند رابطه بهتر و صمیمانه تری با والدین برقرار می کند و درمی یابد که والدین او را بدون قید و شرط دوست دارند.



● یک نمونه عینی

وقتی کودک ۵ ساله ای به مادرش می گوید: «من از مادربزرگ بدم می آید» تایید یا رد کردن و یا بی اعتنا بودن کار درستی نیست. بدون شک شنیدن این جمله برای والدین سخت است اما پاسخ عجولانه هم نمی تواند کارساز باشد. دکتر سلطانی فر می گوید: به جای واکنش تند و منفی نسبت به چنین اظهاراتی از سوی کودک بهتر است والدین در کمال آرامش از کودک بپرسند «می شود بگویی مادربزرگ چه کار کرده است که تو از او بدت می آید»، اگر پاسخ کودک این است که محبت و توجه کافی به او نشده است باید گفت: ممکن است این کار در تو احساس بدی ایجاد کرده باشد اما من مطمئنم که مادربزرگ تو را دوست دارد و امیدوارم بعدا نظرت عوض شود.» در این پاسخ همدلی، گوش کردن فعالانه و کنترل احساس به کودک یاد داده می شود و بهترین پاسخ به جای واکنش تند و غیرمنطقی به کودک است. بنابراین حتی اگر احساسات کودک منفی یا غیرمنطقی بود باید به وی گفت: «متاسفم که چنین احساسی داری و امیدوارم در آن تجدیدنظر کنی.»



● قشقرق و بیان احساس
بعضی از کودکان پس از نادیده گرفته شدن احساسشان شروع به داد و فریاد کردن می کنند و به اصطلاح قشقرق راه می اندازند.معمولا در چنین مواردی کودک یک خواسته غیرمنطقی دارد و با نادیده گرفتن آن و احساس ناراحتی شدید سر و صدا راه می اندازد تا به خواسته اش برسد. کودکی را تصور کنید که چیپس می خواهد و والدینی که در برابر خواسته او مقاومت می کنند، به یک باره با سر و صدا و قشقرق او روبه رو می شوند، در چنین شرایطی بهترین کار، نادیده گرفتن گریه و سر و صدای کودک است با گفتن این جمله که «تا زمانی که گریه کنی با تو صحبت نمی کنم»، کودک پس از چند دقیقه گریه و سر و صدا آرام می شود و سپس از والدین خود می شنود خرید چیپس منتفی است زیرا قرار نبوده برای توچیزی بخریم. این پاسخ قاطعانه و کوتاه که فقط یک بار تکرار می شود به کودک می فهماند که از این طریق نمی تواند به خواسته اش برسد اما اگر والدین پس از چند دقیقه سر و صدا و گریه به خواسته او تن دهند، کودک درمی یابد که با سر و صدا می تواند به آنچه می خواهد، برسد.

با سـؤالات فلسفی کودکان چه کنیم؟



یکی از مسائلی که بعضی اوقات پدر و مادرها را در پرورش کودکان مستاصل می کند، سؤال های عجیب و گاهی سخت کودکان از آنهاست. شاید پدر و مادرها پاسخ صحیح پرسش های آنها را بدانند اما نکته مهم این است که چطور آن را به کودکان تفهیم کنند تا حس کنجکاوی شان برطرف شود و در عین حال پاسخ را هم به نحوی دریافت کرده باشند. در این صفحه قرار است به پرسش هایی که کودکان از والدین شان می پرسند، پرداخته و بهترین شیوه پاسخ دهی به آنها ارائه شود. حیدر حسینی، روانشناس و مشاور درمورد سؤالی که کودکان درباره خدا می پرسند توضیح می دهد.



مرحله رشدی کودک را درک کنید!

برای پاسخ به سؤال های کودک والدین او باید ابتدا این دانش را به دست آورند که سطح تفکر و شناخت کودک در چه مرحله ای قرار دارد. برای کودکان چهار مرحله شناختی می توان درنظر گرفت که به ترتیب حسی حرکتی، پیش عملیاتی، عملیاتی و انتزاعی است که باتوجه به هر مرحله پاسخ مقتضی باید ارائه شود، بنابراین بسیار مهم است که والدین اول بفهمند که کودک در چه سطحی از تفکر به سر می برد و دوم اینکه بدانند کودک چرا این سؤال را می پرسد؛ آیا این را از کسی شنیده، در تلویزیون آن را دیده یا خودش به این سؤال رسیده است. به این ترتیب باید دید کودک در این سن دنبال چه می گردد. ترکیب فهمیدن علت سؤال و حوزه شناختی کودک به دادن پاسخ مناسب کمک می کند. نکته مهم دیگر آن است که والدین حتما باید باتوجه به باورهای مذهبی این پاسخ ها را بدهند.


کنجکاوی اش را بیشتر تحریک نکنید

معمولا کنجکاوی بچه ها از توان مفهوم سازی شان جلوتر است، بنابراین نباید پاسخی به کودک داده شود که کنجکاوی اش را بیشتر تحریک کند. در زمینه های قابل دسترس می توان کنجکاوی کودک را بیشتر کرد اما در زمینه هایی که مفاهیم فلسفی وجود دارد، بهتر است پاسخی داده شود که محرک کنجکاوی نشود. سعی نکنید از همان ابتدا یک جواب کامل به او بدهید بلکه باتوجه به سنش جوابی که در حد رفع نیازش باشد کمک می کند.



در۳ شکل

کودکان در مرحله پیش عملیاتی خدا را ۳ منبع بیشتر نمی بینند؛ یکی اینکه خدا را در نقش خالق می بینند که همه چیز را به وجود آورده است یا خدا را در نقش یک موجود همه توان و قدرتمند می بینند که جایگزین پدر می شود یا اینکه خدا را به عنوان حافظ و منبع امنیت محسوب می کنند که در اینجا ممکن است خدا جایگزین مادر شود.



تا ۲سالگی سؤالی ندارد

اولین مرحله شناختی که می توان برای کودکان درنظر گرفت مرحله حسی حرکتی است. این مرحله معمولا تا ۲ سالگی را شامل می شود و کودک در حد حس کردن اشیا و حرکت کردن پیش می رود و در مورد مفاهیم مختلف معمولا سؤالی ندارد.




با آنها می شود از فلسفه حرف زد

در مرحله تفکر انتزاعی یعنی با فرزندی که در مرحله راهنمایی و دبیرستان است، می توان راجع به مفاهیم فلسفی صحبت کرد. اینکه چند نظریه وجود دارد و برخی خدا را به گونه ای دیگر از برخی دیگر می بینند. در سنین بالاتر استفاده از کتاب می تواند کمک کند.




۲ تا ۶ ساله ها بیشترین سؤالات را دارند


در مرحله پیش عملیاتی که ۲ تا ۶ سالگی را شامل می شود کودک براساس مسائل عینی که می بیند، ممکن است سؤال هایی بپرسد. در این مواقع بهتر است به کودکان پاسخ های ساده، قابل لمس و عینی داده شود یعنی مثلا اگر می پرسد خدا چیست؟ بهتر است که به کودک جواب ساده ای بدهید. مثلا «کسی است که همه دنیا را او ساخته است، آسمان ها و زمین مال اوست، ما را او به دنیا آورده» و چیزهایی شبیه اینکه قابل لمس باشد. می توان تصویری از بهشت به کودک ارائه داد و به ندرت تصویری از جهنم هم می توان به کودک ارائه داد. وقتی کودک سؤال می کند آیا خدا یک سوپرمن است والدین می توانند در پاسخ بگویند که از آن هم قوی تر است یعنی می توان قدرت خدا را بیشتر از هرچیزی در ذهن کودک کرد.