مشاوره ازدواج و خانواده کودک و نوجوان

مشاوره ازدواج و خانواده کودک و نوجوان

سایت تخصصی مشاوره روانشناسی و روانپزشکی با هزاران مطلب مفیدو آموزنده
مشاوره ازدواج و خانواده کودک و نوجوان

مشاوره ازدواج و خانواده کودک و نوجوان

سایت تخصصی مشاوره روانشناسی و روانپزشکی با هزاران مطلب مفیدو آموزنده

بعد از دعوای زناشویی این کارها را نکنید!


دعوای زن و شوهری یک اتفاق طبیعی است؛ چرا که زنان و مردان با هم تفاوت هایی دارند که موجب بروز ناسازگاری میان آن ها می شود؛ اما چیزی که مهم است، دانستن این مطلب است که وقتی در اوج عصبانیت هستید، چه بگویید تا بعدها در رابطه تان تاثیر مخرب نداشته باشد. در این مطلب به تعدادی از رفتارهای غلط اشاره خواهیم کرد که همسران معمولا بعد از دعوا مرتکب می شوند.


سکوت نکنید
اگر بعد از دعوا به زمان نیاز دارید تا دوباره روحیه خود را به دست بیاورید، اشکالی ندارد؛ اما حتما این را به همسرتان بگویید.

راشل سوسمان، روانپزشک و متخصص روابط، معتقد است اگر بعد از دعوا همسرتان را از خود برانید، او احساس می کند می خواهید او را تنبیه کنید و به همین دلیل شاید نتواند به سمت شما بیاید و احساساتش را بازگو کند.
به جای این کار به او بگویید: «احساسات من به سرعت احساسات تو به حالت قبلی برنمی گردند. به من فرصت بده. وقتی حالم خوب شد، در این مورد بیشتر صحبت می کنیم.»


حرف هایی را که همسرتان گفته است، در حافظه تان نگه ندارید
بگذارید هر چه همسرتان حین دعوا گفته است، همان جا باقی بماند. با این حال به گفته دکتر «میشل گولاند» روان شناس، یکی از اشتباهات زوج ها این است که به همسر خود نمی گویند کدام یک از کلماتی که او در جر و بحث به زبان می آورد، آن ها را آزار می دهد. پس حتما در مورد کلماتی که برای شما آزاردهنده اند، با همسرتان صحبت کنید.
اگر حتی تا روز بعد هم با یادآوری آن کلمات گفته شده عصبانی می شوید، به جای این که این کلمات را در ذهن خود نگه دارید، دوباره قدری به خودتان فرصت بدهید و نفسی تازه کنید؛ چون معمولا جر و بحث به یک چرخه معیوب از دعواهای بی حاصل منجر می شود؛ نه راه حل.


تنها بر زبان آوردن «ببخشید» کافی نیست
لوریا پون متخصص ارتباط درمانی می گوید: «وقتی همسرتان از شما می خواهد تنهایش بگذارید یا این که خسته شده است و دوست دارد کار دیگری انجام دهد، فقط گفتن «معذرت می خواهم» برای التیام احساسات او کافی نیست و باید بگویید که من به خاطر فلان چیز یا فلان حرف، از تو معذرت می خواهم و در آینده سعی می کنم که...


برای برخورد تندتان، بهانه تراشی نکنید
شما می توانید برای این دعوا میلیون ها بهانه بیاورید؛ مثلا بگویید: «روز کاری بدی داشته ام، سردرد دارم یا شب قبل بد خوابیده ام»؛ اما این جملات، مشکل را حل نمی کنند. به گفته دکتر گولان: «اگر شما عصبانی یا خسته اید و یا از نظر روحی آسیب دیده اید، باید این را به طرف مقابلتان بگویید. اگر یک روز در محل کار یا هر جای دیگری شرایط بدی را گذرانده اید که موجب عصبانیت شما شده است، قبل از رسیدن به خانه همسرتان را از این موضوع مطلع کنید تا او بداند شما بیشتر از شرایط عادی حساس و شکننده اید.»


از دعوا فرار نکنید!
به همسرتان بگویید هر حرف یا سوالی دارد، می تواند از شما بپرسد و در مورد چیزهایی که بعد از دعوا هنوز او را آزار می دهد، صحبت کند. هرگز به دلیل ترس از دعوای مجدد از این مرحله فرار نکنید. اگر با هم صحبت نکنید، مشکل تان حل نشده باقی می ماند و ناراحتی ها از بین نمی روند. نسبت به حرف های همسرتان عکس العمل نشان بدهید؛ مثلا به او بگویید: «بنابراین منظور تو این است که ... درست است؟» و از او تایید بگیرید تا مطمئن شوید منظورش را فهمیده اید.


آزار کلامی ممنوع
چه کار می کنید؟ دعوا؟! یادتان باشد در زمان دعوا حق داد زدن و برچسب زدن به همسرتان را ندارید؛ چون تاثیر آن به سادگی از بین نمی رود. به جای این کار، در زمان خونسردی درباره ناراحتی تان صحبت کنید.


روی دلیل دعوا تمرکز نکنید
تفاوت دعوای بد و دعوای خوب، در این است که در دعوای خوب شما برای مسئله ای که بر سر آن جر و بحث کرده اید، راه حل پیدا می کنید؛ پس بهتر است روی عواملی که دعوا را به وجود آورده اند، متمرکز نشوید و انرژی تان را صرف پیدا کردن راه حل کنید. مثلا شوهرتان به شما گفته است از خانه پول بیاورید، اما شما فراموش کرده اید. بعد از یک جر و بحث بی اهمیت به دستگاه خودپرداز مراجعه می کنید و مشکل حل می شود. به جای این که تمام روز دعوایتان را به یاد بیاورید و به دنبال مقصر بگردید، سعی کنید از با هم بودنتان لذت ببرید.


نگویید: «منظورم این نبود!»
گفتن این جمله مثل این است که می خواهید صورت مسئله را پاک کنید این کار اوضاع را وخیم تر می کند؛ زیرا جوابی که همسرتان به شما می دهد، این است که «چرا منظورت همین بود!» بازگشت به گذشته و تاکید بر گفته های خود و طرف مقابلتان باعث می شود به جای راه حل، بر آن چه گذشته است، تمرکز کنید. اگر همسرتان بعد از دعوا می گوید: «منظورم این نبود». جواب بدهید: «درست است که چنین منظوری نداشتی، اما طوری رفتار کردی که من این طور احساس کنم. پس، از این به بعد این کار را انجام نده.»


بعد از دعوا خود را سرزنش نکنید
همه ما دوست داریم همسری داشته باشیم که برای رابطه مان زمان بگذارد و دعوا کردن نشان دهنده این است که هر دو طرف روی رابطه کار می کنند و این رابطه برایشان مهم است؛ بنابراین اگر با همسرتان جر و بحث می کنید، باید از این بابت خوشحال باشید که زندگی تان را به حال خودش رها نکرده اید و هنوز این زندگی برایتان مهم است. به قول قدیمی ها، دعوا نمک زندگی است، فقط در مصرف این نمک زیاده روی نکنید.

خودتان را ببخشید!




انسان‌ها موجودات پرغروری هستند، که این یکی از دلایلی است که نمی‌توانند اشتباهات، ناراحتی‌ها و طردشدگی‌هایشان را فراموش کنند. اما زمانی که اذیت‌ها و ناراحتی‌ها اسیرتان کرد، به محیط اجازه می‌دهید کنترل بیشتری نسبت به خودتان به شما پیدا کند.
به همین دلیل همیشه باید بخشش را انتخاب کنید. در زیر به ۱۱ مورد از چیزهایی که باید خودتان را بخاطر آنها ببخشید اشاره می‌کنیم:

1 - بخاطر گذشته‌تان، خودتان را ببخشید
خیلی ساده است که اجازه دهید اشتباهات گذشته لحظه حالتان را نابود کند اما این سریع‌ترین راه به سمت افسردگی و ناراحتی است. خیلی مهم است که به خاطر داشته باشید که همه انسان‌ها اشتباه می‌کنند. مهم این است که از اشتباهاتتان درس بگیرید و خودتان را برای تجربیات آینده آماده کنید.

2 - بخاطر روابط شکست‌خورده‌تان، خودتان را ببخشید
مسائل احساسی مسائل ساده‌ای نیستند. اگر بخواهید به احساساتتان اجازه دهید، شما را عقب کشیده و فرصت‌های عشقی آینده را از شما می‌گیرند. باید سعی کنید روی زمان حال تمرکز کنید -- نه اشتباهات گذشته‌تان -- تا بتوانید آینده‌ای بهتر برای خودتان بسازید.

3 - بخاطر ضعف‌هایتان، خودتان را ببخشید
روز بدون شب نمی‌تواند وجود داشته باشد؛ همینطور روشنایی بدون تاریکی. درمورد ما هم همینطور است، بدون دانستن ضعف‌هایمان، نمی توانیم به نقاط قوتمان پی ببریم. باید نقص‌هایتان را در آغوش بکشید و یاد بگیرید خودتان را همانطور که هستید بپذیرید.

4 - بخاطر اشتباهات جزئی‌تان، خودتان را ببخشید
در خیابان با کسی برخورد کردید؟ بند کفشتان زیر پایتان گیر کرد؟ هیچ اشکالی ندارد! اتفاق‌هایی بدتر از این هم ممکن است بیفتد پس سعی کنید به این اتفاق‌ها از دید طنز نگاه کنید.

5 - بخاطر آدم‌هایی که قضاوتشان کردید، خودتان را ببخشید
آدمها خیلی متفاوتند، از آدمهای درون‌گرا تا برون‌گرا، آدمهای هنری تا آدمهای بیزنسی. این تفاوت‌ها ایجاد سوءتفاهم و قضاوت کردن درمورد رفتارهایی از دیگران که مطابق با هنجارهای ما نیست را راحت‌تر می‌کند. همه این کار را می‌کنند، پس نگران نباشید.

6 - بخاطر امیدها و آرزوهای نابود‌شده‌تان، خودتان را ببخشید
اگر تابحال اینکار را نکردید، همیشه زمان‌هایی برای سرمایه‌گذاری کردن در آرزوهایتان را دارید. پشیمانی‌ها و افسوس‌هایتان درمورد چیزهایی که دوست داشتید داشته باشید را فراموش کنید و اولین قدم‌ها برای رسیدن به هدفتان را بردارید. این قدم‌ها هرچقدر هم که کوچک باشند مهم نیست، همین که کمی تلاش کنید، امیدها و آرزوهایتان هیچوقت نخواهند مرد.

7 - بخاطر انتقاداتی که از خودتان کردید، خودتان را ببخشید
گاهی اوقات ما بدترین منتقد خودمان می‌شویم اما نترسید، همه ما اینطور هستیم. به جای اینکه فکرتان را صرف این مسئله کنید، سعی کنید زمزمه‌های منفی با خودتان را بشناسید و به محض اینکه به ذهنتان آمدند آن را متوقف کنید.

8 - بخاطر پل‌هایی که پشت سر خراب کرده‌اید، خودتان را ببخشید
وقتی آدم‌ها تغییر می‌کنند، روابط هم تغییر می‌کنند. گاهی‌اوقات خراب کردن پل‌ها پشت سر برای سلامت فکری‌تان مفید است. اما اگر اینطور هم نباشند، همیشه راهی برای درست کردن روابط برهم‌خورده وجود دارد.

9 - بخاطر کاستی‌هایتان در محل‌کار، خودتان را ببخشید
همه نمی‌توانند در همه کار عالی باشند. این چیزی است که نه تنها در زندگی خصوصی‌تان بلکه در کارتان هم به خاطر داشته باشید. به جای اینکه روی چیزهایی که در آن خوب نیستید تمرکز کنید، توجهتان را به نقاط قوت خود در کار معطوف کنید.

10 - بخاطر زمان‌هایی که خودخواهی کردید، خودتان را ببخشید
همه آدمها نیاز دارند که زمان‌هایی خودخواه باشند، چه در دنبال کردن آرزوهایتان باشد، چه در پیشرفت شخصی و چه در تغییرات کاری. این چیزی نیست که بخواهید بخاطر آن خجالت بکشید.

11 - بخاطر وقت‌هایی که تنبلی کردید، خودتان را ببخشید
همه نمی‌توانند همیشه فعال باشند. اگر زمان‌هایی بوده که دوست داشته‌اید فقط استراحت کنید و دست به هیچ کاری نزنید، نیازی نیست بخاطر آن احساس گناه کنید.

چگونه خودمان را ببخشیم:

- خودتان را به خاطر تمام اشتباهات، بی دقتی‌ها، بدی‌ها، بی فکری‌ها، بی توجهی‌ها یا نامهربانی‌هایی که در گذشته انجام داده‌اید ببخشید.

- بار اشتباهات گذشته را با خود به دوش نکشید زیرا آن‌ها مال دیروزاند به فکر امروز باشید.

- به این قضیه اینطور نگاه کنید که آن کارها را در گذشته، زمانی انجام داده‌اید که فرد دیگری بوده‌اید و امروز دیگر آن فرد نیستید.
در آن زمان شخصیت دیگری داشتید جوانتر و کم تجربه تر بودید. خود واقعیتان نبودید.آن زمان نسخه نابالغی بودید که در حال کسب تجربه بوده.

- به خاطر چیزی که در گذشته اتفاق افتاده و نمی توانید آن را تغییر دهید خودتان را سرزنش نکنید.
بخود بگویید: “من خودم را به خاطر تمام اشتباهاتی که انجام داده‌ام می بخشم. من آدم خوبی هستم و می خواهم آینده عالی داشته باشم.”

- هروقت به آن اتفاق یا موقعیت فکر می کنید با خودتون تکرار کنید “من خودم را کاملا بخشیدم.” و به زندگیتان ادامه بدید.

به جای تمرکز به گذشته روی آینده متمرکز بشید و پشت سر خود را نگاه نکنید. به جای اینکه نگاه کنید کجا بوده اید نگاه کنید به کجا می روید.

نهایتا، اگر کاری کرده‌اید که باعث آزار کسی شده است و هنوز دراین باره احساس بدی دارید میتوانید به سراغ آن فرد رفته یا برایش نامه‌ای بنوییسید و از او عذرخواهی کنید. به آن فرد بگویید از کاری که کردید یا حرفی که زدید پشیمانید. واکنش او هرچه باشه مثبت یا منفی مهم نیست زیرا این اقدام شما برای اظهار پشیمانی و بیان تاسف باعث آرامش شما می شود.

بخشیدن دیگران، رهایی از تنفر



همۀ ما کم و زیاد از افراد مختلف و به بهانه های گوناگون، صدمه های روحی دیده‏ ایم؛ اعتمادها از بین رفته و قلبهایی شکسته شده است.
این صدمات برای مدت کوتاه بسیار معمولی هستند اما همین دردها گاهی اوقات ماندنی شده و ما با یادآوری و آن صدمات این دردها را دوباره زنده کرده و با آنها دست و پنجه نرم می‏کنیم.
این مسئله نه تنها باعث ناراحتی ما شده بلکه می‏تواند روابط ما را بیش از پیش خدشه‏ دار کند و باعث برآشفتگی و بی میلی در رویارویی با مردم شود. ما گاهی در دایرۀ خشم و عصبانیت گرفتار می‏شویم و زیبایی‏های زندگی را از یاد می‏بریم. ما باید بخشیدن را بیاموزیم و آنرا در زندگی خود جاری سازیم.

بعضی اوقات بخشیدن یک فرد چنان می ‏تواند فضای ذهنی ما را باز کند که هیچ عمل دیگری به آن نمی‏رسد.




یک واقعیت مبنی بر این وجود دارد که «همه افراد بخشش را کاری بسیار خوب می‌دانند، اما فقط تا زمانی که خودشان قرار نیست کسی را ببخشند.»

بخشیدن واقعاً کارِ آسانی نیست، فراموش کردن نیز همین طور؛ برایِ دستیابی به این قابلیت‌ها به زمان زیادی نیاز داریم.
البته بخشش کاملاً مانند عشق است، نمی‌شود به زور آن را به کسی تحمیل کرد، بلکه باید به آن رسید. شما باید برای خود شرایطی را به وجود بیاورید که بتوانید دیگران را ببخشید.


چرا باید دیگران را بخشید ؟

تنفر، یک احساس پیش رونده منفی است. این احساس اگر رها نشود با گذر زمان عمق پیدا می کند.
هرچقدر این مساله بیشتر قلب شما را برنجاند، به صورت یک عامل زمینه ساز مشکلات درونی در شما باقی می ماند.

درعوض بخشش می‏تواند مسیر زندگی افراد را عوض کند. البته نه بخششی که به معنای فراموش کردن و پاک کردن گذشته است، بلکه بخشیدن به معنای واقعی و از اعماق قلب و ته دل. البته باید دقت کنیم که ما نباید سعی در عوض کردن رفتار فرد مقابل داشته باشیم چراکه کنترل رفتار افراد دست ما نیست اما کنترل خشم و عصبانیت خودمان در دست خودمان است.

در اینجا دلایلی برای بخشیدن افراد ذکر می‏گردد :

۱ – نبخشیدن افراد مانند حمل کردن توده‏ای از بار منفی است که همین امر موجب اختلالاتی در ذهن و متعاقب آن در جسم انسان می‏شود. چراکه هر تصوری در درون، انعکاسی به بیرون دارد.
وقتی احساس نفرت را درون خود نگه می‌دارید، رنج خودتان را بیشتر می‌کنید. همچنین حق گذشتن از اتفاقات و شاد بودن دوباره را از خود می‌گیرید. وقتی کیسه نامرئی تنفر را با خود حمل می‌کنیم، به آرامی بخشی از آنچه که هستید را ویران می‌کنید و به کسی که از او متنفر هستید اجازه می‌دهید روی شما کنترل پیدا کند. درآخر این احساس تنفر شما را سوزانده و تخریب فاجعه‌باری در زندگی و روابطتان ایجاد می‌کند. اگر می‌خواهید تاثیری که بر زندگی شما داشته‌اند را از میان بردارید، باید راهی برای بخشیدن آن فرد پیدا کنید.

۲ – گذشته‏ ای خوب و عاری از تقصیر و گناه دیگران باعث شادابی و سرحالی می‏شود و باعث می‏شود که با هر نگاه به گذشته، فقط خاطرات خوش و خوب جلوه کند و با بخشیدن خاطرات بد و منفی خودبخود پاک می‏شوند.

۳ – بینش افراد نسبت به ما و شخصیت ما بهتر شده و ما را به عنوان فردی با گذشت و مورد اعتماد قبول می‏کنند همچنین با بخشیدن، فرد مورد نظر را برای همیشه مدیون خود کرده‏ایم. (البته اگر خطای وی به عمد بوده باشد)

۴ – شاید این شرایط برای خود ما هم پیش آید و ما نیز روزی نیازمند بخشیده شدن از جانب دیگران شویم. پس قانون کارما را به یاد آوریم و بومرنگ خود را به سمت بخشش افراد پرتاب کنیم تا با بخشیده شدن از جانب دیگران به سمتمان بازگردد.

5- طبق تحقیقاتِ جدید، بخشیدن و فراموش کردن، فوایدِ پزشکی نیز دارد. افرادی که این خصوصیات را دارند، کمتر به فشارِ خون مبتلا می‌شوند، سیستم دفاعی قوی تری دارند و هورمون‌های استرس زا در بدنِ آن‌ها کمتر ترشح می‌شود. کمر درد، مشکلِ معده و سردرد نیز در آن‌ها کمتر دیده می‌شود. همچنین این افراد کمتر عصبانی می‌شوند، افسردگی هم در آن‌ها به ندرت دیده می‌شود.


انواع بخشش
از نظر پروفسور وورسینگتون، استاد دانشگاه ویرجینیا، دو نوع بخشش وجود دارد:

بخششِ نوعِ اول:
با فراموش کردنِ افکار خشم آلود نسبت به فرد مورد نظر است.
مثلاً شما به خود می‌گویید که من نمی‌خواهم انتقام بگیرم، اصلاً می‌خواهم به طور کامل آن فرد را فراموش کنم.
که البته این نوعِ بخشش خیلی مطلوب نیست، چون شما در وجودتان هنوز اندکی خشم دارید.

بخششِ نوعِ دوم:
عوض کردنِ احساس است، شما تنفر را فراموش نمی‌کنید، بلکه آن را با محبت عوض می‌کنید.
از نظرِ پروفسور این نوع بخشش به سلامت شما کمکِ زیادی می‌کند، فکرِ شما را کاملاٌ باز می‌کند و به شما قدرت می‌دهد.


چگونه ببخشیم ؟

بخشیدن آسان نیست اما ما می‏توانیم در عرض یک روز و یا حتی در چند ثانیه یک نفر را ببخشیم.
ابتدا باید با خود عهد ببندیم که می‏خواهیم تغییر کنیم و می‏خواهیم فضای ذهنی خود را باز کنیم و نیز باید بدانیم که مزمن شدن این دردها باعث آسیب جدی به روح و روان انسان می‏شود.

یکی از راههای ساده برای بخشیدن افراد این است که خودمان را جای فرد گنهکار بگذاریم. ببینیم چرا او دست به چنین کاری زده است و از خود بپرسیم “کدام رفتار من باعث شده تا او چنین کند؟” و همیشه همه را خوب بدانیم.
بدانیم که هیچ کس از ابتدا خطاکار نبوده و هیچ کس قصد آزار و اذیت دیگری را ندارد.

راه دیگر برای بخشیدن افراد این است که بدانیم که گذشته دیگر برنمی‏گردد و اتفاقی که افتاده دوباره از نو طراحی نمی‏شود. پس چرا خود را ناراحت کرده و غده‏ای را در ذهن خود بوجود آوریم و با نبخشیدن افراد آن غده را روز بروز بزرگتر کنیم؟ با خود تصور کنیم که نبخشیدن‏ها مانند سنگهایی هستند که سر راه پیشرفت ما قرار دارند. ما با بخشیدن آرامش را برای خود به ارمغان آورده و در واقع لطفی به خودمان می‏کنیم. (این قضیه جدی است)

به یاد داشته باشیم. هر کسی در مواقع عصبانیت و یا حتی در حالت عادی و از روی بی‏فکری دست به اقداماتی می‏زند که شاید از نظر بسیاری از افراد درست نباشد و عامل ناراحتی آنان شود. پس این مسئله را دلیل بر بی فکری فرد و یا لحظۀ عصبانیت وی در نظر بگیریم.

شیرین کردن زندگی با تمام دارایی

تو شمال شهر و یه جای لرد نشین یه شهری تو آمریکا ،یه قنادی باز شد ..فقط پولدارا میتونستن اونجا خرید کنن ،یه روز که تعدادی از پولدارا تو قنادی در حال
خرید بودن ،یه گدای ژنده پوش وارد شد و تموم جیبهاشو گشت ،یه سنت پیدا کرد و گذاشت رو میز ،گفت اینو شیرینی بهم بده !!!!
مدیر قنادی با دیدن این صحنه جلو اومد و به اون فقیر تعظیم کرد و با خوشحالی و لبخند ازش حال پرسید و
گفت :قربان !خیلی خوش اومدید و قنادی ما رو مزین فرمودید …پولتون رو بردارید و هر چقدر شیرینی دوست دارید انتخاب کنین !!!!
امروز مجانیه اینجا …
پولدارا ازین حرکت ناراحت شدن و اعتراض کردن که چرا با ما اینجوری برخورد نکرده ای تا حالا ؟
مدیر قنادی گفت :شما هم اگه مثل این آقا ،تموم داراییتون رو ، روی میز میذاشتین برای شیرین کردن زندگی ،جلوتون تعظیم میکردم …

بهترین شرط طلاق چیست؟

میدونم خیلی متنش بلنده ولی اگه نخونی ضرر میکنی ...

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم،
همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم،
باید چیزی را به تو بگویم.
او نشست و به آرامی
مشغول غذا خوردن شد.
غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.
یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد.
من طلاق می‌خواستم.
به آرامی موضوع را مطرح کردم.
به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد،
فقط به نرمی پرسید، چرا؟
از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود.
ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی!
آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم.
او گریه می‌کرد.
می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است.
اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم.
من دیگر دوستش نداشتم،
فقط دلم برایش می‌سوخت.
با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و ۳۰% از سهم کارخانه‌ام را بردارد.
نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد.
زنی که ۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود
برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود.
از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم
اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم.
آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم.
برای من گریه او نوعی رهایی بود.
فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.
روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد.
شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود.او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت: که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم.
وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم.
پسرم به پشتم زد و گفت: اوه بابا رو، ببین مامان رو بغل کرده.
اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود ۱۰ متر او را درآغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که ۱۰ سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!
یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند.
یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوارماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالارفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید…