سایت تخصصی مشاوره روانشناسی و روانپزشکی با هزاران مطلب مفیدو آموزنده
سایت تخصصی مشاوره روانشناسی و روانپزشکی با هزاران مطلب مفیدو آموزنده
فرآیندهای فیزیولوژیکی و روانشناختی بدن انسان به حدی به
یکدیگر وابسته هستند که یکی را بدون دیگری نمیتوان در نظر گرفت. بدن و ذهن
انسان را بعنوان ارگانیسم انسانی نمیتوان از هم جدا و تفکیک کرد، این دو
یک عنصر با دو بعد هستند و این موضوعی است که ارگانیسم انسان را بینهایت
از نظر ساختار و عملکرد پیچیده میکند. افراد نه تنها در ظواهر و ظرفیتهای
جسمانی بلکه در هوش، علایق، تفریحات، رغبتها، تضادها و تواناییهای روانی و
جسمانی از یکدیگر متفاوت میباشند که نشان میدهد آناتومی ارگانیسم انسان
هم در ساختار و هم در معنی فوق العاده پیچیده است.دوسا – هو(Dohsa-hou)
یک روش توانبخشی روانشناختی ژاپنی است که ابتدا جهت بهبود مشکلات حرکتی
کودکان دچار فلج مغزی توسط پروفسور گوساکو ناروسه در دانشگاه کیوشو ژاپن
در سال ۱۹۶۶، مطرح شد که بعدا برای کلیه اختلالات سایکوسوماتیک و ارتقاء
سلامت جسمی و روانی انسانها بکار برده شد. دیدگاه او براین اساس قرار داشت
که اگرچه ناتوانی های مربوط به فلج مغزی در اثر اختلالات فیزیولوژیکی
بوده ولی فعالیتهای روانشناختی نیز برآن اثر دارد. در سال ۱۹۷۶ انجمن
روانشناسی توانبخشی ژاپن (Japanese Association of Rehabilitation
Psychology) در دانشگاه کیوشو تشکیل شد.
در زبان ژاپنی دوسا به معنای یک فرایند کلی و هالیستیک است که شامل
فعالیتهای روانی–داخلی حرکات بدنی می شود، و هو به معنی روش و متد است.
وقتی که ما اراده میکنیم قسمتی از بدنمان را حرکت دهیم، تلاش می کنیم که
حرکت را طبق اراده خود درک کنیم. چنانچه این تلاش متناسب با حرکت باشد،
حرکت ارائه شده میتواند به فعل درآید. روش دوسا براساس این نظریه بنا نهاده
شد. فرآیند
اصول حرکت از دیدگاه دوسا :
روش دوسا را میتوان به دو بخش تقسیم نمود. بخش روان شناختی ( شامل اراده و
تلاش) و بخش فیزیولوژیکی (شامل وضعیت بدنی و حرکتی). این فرآیند به عنوان
فرآیند اراده، تلاش، حرکت طرح ریزی شده است.
هنگامی که می خواهیم قسمتی از بدنمان را حرکت بدهیم . تلاش می کنیم که حرکت
را طبق اراده خود درک کنیم . چنانچه این تلاش متناسب حرکت باشد حرکات
مورد نظر به وقوع می پیوندند . در جریان تلاش هدفمند ، تراپیست قادر است
ذهن مراجعه کننده را فعال نموده و فعالیت خود (self) او را از طریق تجربه
هدفمند دوسا تسهیل نماید . دوسا 1377
سیستم کنترل رفتار بشر بر اساس پردازش اطلاعات است. ابتدا اراده عمل حرکتی
به وسیله تحریک حسی ،اما بوسیله نیازهای خودش رخ می دهد . اراده ممکن است
از یک تصور هدف (Goal-Image) از یک حرکت بدنی با یک فرایند از حرکت بدنی
و طرح اجرای هدف تشکیل بشود . تلاش واقعی (Actualize) و اراده برای حرکت
واقعی بدن ضروری است .در نتیجه چنین تلاش مناسبی حرکت بدنی بدنبال یک تصور
هدف اساسی و حسهای بینایی حرکت و غیره ظاهر می شود . در نتیجه چنین
(Collation) و گاهی اوقات قدم به قدم ادامه دارد تا اینکه حرکت بدنی مطابق
اراده اولیه اجرا می شود. در فرایند تلاش هدفگرای مراجعه کننده آموزش
دهنده قادر است ذهن مراجعه کننده را فعال کند و فعالیتش را در سرتاسر
تجربه هدفگرای دوسا تسهیل می کند. ناروسه (۱۹۶۷).
مشاور
چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت 23:40
ابتدا نظریه ویلیام جیمز (۱۹۰۱) پیرامون تجربیات دینی که به
صورت گزارش های افراد مختلف ارائه شده مطرح و نهایتاً نظریة ناهشیار به
عنوان منبعی برای تجربیات جذبه، عرفان، اشراق و هرگونه تجربیاتی که نوعی
ارزش معنوی دارد ارائه شده است. سپس نظریة گوردون آلپورت (۱۹۵۰) در خصوص
جهت گیری مذهبی درونی و بیرونی و تفاوتهای هریک با دیگری مطرح شده است. در
ادامه نظریه اریکسن (۱۹۶۸) در خصوص ایمان به عنوان یک نیاز حیاتی انسان
بزرگسال که تحول یافتة ظرفیت اعتماد کودک به جهان و مادر است مورد بررسی
قرار گرفته است. مفهوم دیگری که از سوی اریکسن مطرح شده «هویت» و «بحران
هویت» است. این مفاهیم که در بحث شکل گیری شخصیت فرد مطرح می شود با
دینداری ارتباط پیدا کرده است. همین ارتباط باعث شده است تا برخی از روان
شناسان مانند جیمز مارشیا (۱۹۸۰) و آدامز (۱۹۸۹) گرایش به دین را به عنوان
بخشی از هویت فرد در نظر بگیرند. در خاتمه نظریه فولر و لوین (۱۹۸۰)
کاملاً توضیح داده شده است. طبق این نظریه ایمان طی شش مرحله تکامل می
یابد. این مراحل از کودکی و نوجوانی آغاز شده و تا میانسالی تحول می یابد.
علم روان شناسی طی یک قرن گذشته نسبت به پدیدة مذهب موضع گیری های بسیار
متفاوتی داشته است. اگر چه ویلیام جیمز و استانلی هال به عنوان متقدمین
روان شناسی در آمریکا نسبت به مطالعة دین توجه خاصی داشتند اما روند
مطالعات روان شناسی در غرب و خصوصاً آمریکا حاکی از عدم توسعة رغبت های
متقدمین توسط متاخرین است. ویلیام جیمز (۱۹۰۲) در کتاب گونه های تجربة دینی
خود که شامل بیست سخنرانی وی است به بررسی انواع تجربیات دینی پرداخته
است. وی ضمن استناد به تجربیات شخصی افراد در حالات جذبه، خلسه و احساس
حضور نزد پروردگار به مسئله وحدت وجود که از مباحث اساسی در فلسفه و عرفان
است توجه می کند (ویلیام جیمز() ۱۳۵۶ صفحة ۱۰۹). دامنة مطالعات ویلیام
جیمز در زمینة تجربیات دینی از کشور آمریکا فراتر رفته و فرهنگ شرق را نیز
در بر می گیرد. این بررسی ها شامل سرگذشت غزالی و اشاره به اشعار شبستری
در گلشن راز نیز می شود. حاصل این مطالعات منجر به ارائه یک فرضیة اساسی
در زمینه روان شناسی دین می شود (ویلیام جیمز() ۱۳۵۶ صفحه ۱۱۰). طبق این
فرضیه،محتوای ناهشیار صرفاً شامل خاطرات ناقص، تداعی معانی عجیب و غریب و
مانند آن نیست. بلکه قسمت ناهشیار شخصیت انسان می تواند منبع و سرچشمه
بسیاری از شاهکارها و آثار نبوغ باشد. جیمز می گوید:
«به هنگامی که مسئله تصوف، عرفان، دعا و نیایش را مورد مطالعه قرار داده
بودیم ملاحظه کردیم که در زندگی مذهبی نقش عمده را فیض نهایی که از قسمت
ناهشیار ما می رسد بازی می کنند. بنابراین من فرضیه خود را اینطور قرار می
دهم: این حقیقت برتر که ما در تجربیات دینی با آن ارتباط پیدا می کنیم،
بیرون از حدود وجود فردی ما هرچه می خواهد باشد، درون حدود وجود ما، دنبالة
ضمیر ناهشیار ما از اوست. وقتی که ما به این نحو پایة فرضیة خود را بر
روی امری که مورد قبول دانشمندان روان شناس است قرار می دهیم، با علوم
امروزی تماس خود را حفظ کرده ایم؛ حال آنکه علمای علم کلام چنین تماسی را
ندارند» (ویلیام جیمز() ۱۳۵۶ صفحه ۱۹۷).
استانلی هال به عنوان اولین رئیس انجمن روان شناسی آمریکا(apa) نیز به
عنوان یکی از پیشکسوتان روان شناسی در آمریکا به بررسی دین علاقمند بود و
نشریه ای را در زمینة روان شناسی دین تاسیس کرد که تا سال ۱۹۱۵ چاپ می شد.
مقالات چاپ شده در این نشریه عمدتاً به آموزش های اخلاقی و مذهبی کودکان و
نوجوانان مربوط می شد (استانلی هال ۱۸۹۱ به نقل از ریچارد.اِل . گورساچ()
۱۹۸۸). همانطور که در ابتدای مقاله ذکر شد روان شناسان موضع گیری های
متفاوتی نسبت به بررسی دین در حوزة علم روان شناسی داشته اند. آنچه که در
این مقاله بیشتر به آن توجه می شود ذکر نظریاتی است که مذهب را به عنوان یک
موضوع مستقل و حائز اهمیت مورد توجه قرار داده و دربارة آن نظریه پردازی
کرده اند. و نه کسانی که دربارة انسان نظریه پردازی کرده اند و دین را نیز
مانند سایر موضوعات مشمول همان نظریه کلی خود دانسته اند. همانطور که در
ابتدای مقاله اشاره شد روان شناسان موضع گیرهای متفاوتی نسبت به بررسی دین
در حوزة علم روان شناسی داشته اند. از میان بینانگذاران مکاتب مختلف در
روان شناسی زیگموند فروید با پدیدة دینی، برخوردی کاملاً منفی داشته و به
صورت های مختلف کوشیده است تا اصالت دین را نادیده بگیرد. از سوی دیگر
بنیانگذار رفتاری نگری جان واتسن (۱۹۲۵) نیز با توجه به اینکه موضوع علم
روان شناسی را «رفتار» قابل مشاهده و اندازه گیری اعلام می کند و با هرگونه
روش های بررسی درون نگرانه مخالفت می کند و برای بررسی اعتقادات مذهبی
مجالی باقی نمی گذارد (ال.بی.براون () ۱۹۸۷ صفحه ۹۸).
ریچارد گورساچ (۱۹۸۸) که به بررسی تاریخچة روان شناسی دین پرداخته است
معتقد است که از دهة ۱۹۳۰ تا ۱۹۶۰ در زمینه روان شناسی دین مطالعه مهمی
انجام نشده است. البته گوردون آلپورت از سال ۱۹۵۰ در زمینة روان شناسی دین
کتاب فرد و دینش را تالیف کرد که بایستی حرکت او را در این زمینه حائز
اهمیت دانست. هنر آلپورت این بود که به عنوان یک روان شناس اجتماعی با
ارائه نظریة جهت گیری درونی و بیرونی نسبت به دین در انسان توانست مطالعات
روان شناسی اجتماعی در زمینة تعصبات نژادی را با در نظر گرفتن جهت گیری
مذهبی فرد مورد مطالعه قرار دهد (اِل.بی، براون() ۱۹۸۷ صفحه ۹۸). تقسیم
بندی آلپورت در خصوص جهت گیری مذهبی فرد توانسته است توجه زیادی را طی
سالیان اخیر به خود معطوف دارد و در مطالعاتی که عامل مذهب مورد توجه روان
شناسان باشد به عنوان یک نظریه کارآمد مورد استفاده قرار گیرد. آلپورت بر
حسب جهت گیری دینی افراد، آنها را با دو جهت گیری دینی درونی و بیرونی
تقسیم بندی کرد.
از نظر آلپورت افراد مذهبی با جهت گیری درونی ضمن درونی سازی ارزشهای دینی،
مذهب را به مثابه هدف در نظر می گیرند. در حالیکه افراد با جهت گیری
بیرونی، دین را صرفاً وسیله ای برای نیل به اهداف دیگر در نظر می گیرند
(آلپورت و راس ۱۹۶۷ به نقل از اِ ی فولتون() ۱۹۹۷). اخیراً نظریه آلپورت در
زمینه جهت گیری دینی بیرونی به دو مقولة اجتماعی و شخصی بسط یافته است.
طبق این تقسیم بندی افراد دارای جهت گیری دینی بیرونی اجتماعی از مذهب جهت
نیل به اهدف اجتماعی سود می جویند، در حالیکه در جهت گیری مذهبی بیرونی
شخصی افراد از مذهب جهت کسب امنیت فردی استفاده می کنند (گورساچ و مک فرسون
۱۹۸۹، کرک پاتریک ۱۹۸۹ به نقل از اِ ی فولتون() ۱۹۹۷).
یکی دیگر از روان شناسانی که در زمینة روان شناسی دین نظریه ای راهگشا مطرح
کرده است اریک اریکسن است. اریکسن که یک نو فرویدی است نسبت به دین موضع
گیری مثبتی دارد. وی معتقد است بین نهادهای اجتماعی به وجود آمده در طول
تاریخ زندگی انسان و نیازهای روان شناختی او ارتباط وجود دارد. به نظر
اریکسن دین به عنوان یک نهاد اجتماعی در طول تاریخ در خدمت ارضأ «اعتماد
اساسی» بشر بوده است. اریکسن بر خلاف فروید دین را به عنوان بازگشت به دورة
کودکی ندانسته و آن را برای تامین نیاز اعتماد اساسی بشر ضروری می داند
(اریک. اریکسن() ۱۹۶۸ صفحه ۱۰۶).اریکسن اولین مرحلة تحول «من» را به عنوان
«اعتماد» در برابر «عدم اعتماد» نامیده و معتقد است که کودک در اولین
مرحله از تحول شخصیت خود به تدریج جهان خارج و مادر را به عنوان پدیده ای
قابل اعتماد درک می کند. وی معتقد است «اعتماد» در دوران کودکی پایه ظرفیت
«ایمان» در بزرگسالی را فراهم می کند. ایمان به عنوان یک نیاز حیاتی،
انسان را به سوی پذیرش دین سوق می دهد (اریک. اریکسن() ۱۹۶۸ صفحه ۱۰۶).
مفهوم دیگری توسط اریک اریکسن مطرح شده است که با دین ارتباط پیدا می کند.
این مفهوم عبارتست از «هویت» و «بحران هویت».
مفهوم هویت که توسط اریکسن مطرح شد از سوی جیمزمارشیا در یک الگوی چهار
وضیعتی هویت توسعه یافت. این چهار وضعیت عبارتند از: هویت یافتگی، بحران
زدگی، دنباله روی و آشفتگی. هریک از چهار وضعیت هویتی تعریف شده از سوی
مارشیا در تجدید نظرهای بعدی با توجه به دو بعد عقیدتی و بین شخصی تفکیک شد
(گرو توند و همکاران ۱۹۸۲ و آدامز و همکاران ۱۹۸۲ به نقل از اِ ی.
فولتن() ۱۹۹۷). براساس این تقسیم بندی آدامز و همکارانش به ارائه یک
پرسشنامه جهت سنجش وضعیت هویت فرد تحت عنوان «سنجش عینی وضعیت هویت من
توسعه یافته» که به صورت مخفف باeom eis مشخص شده است اقدام کردند
(آدامز()و همکاران ۱۹۸۹). البته هنوز پژوهش های انجام شده در زمینة رابطة
دین و هویت بسیار اندک است و بدون پژوهش های کافی نمی توان به دقت ارتباط
این دو مقوله را با یکدیگر دقیقاً مشخص نمود (اِ ی. فولتن() ۱۹۹۷). علیرغم
پژوهش های اندک در این زمینه با توجه به اینکه آدامز ۱۹۸۹ دین را در کنار
شغل، سیاست و فلسفة زندگی به عنوان یک عنصر عقیدتی در پرسشنامه eom eis
وارد کرده است، خود نشان دهندة ورود دین به عنوان یک سازة روان شناختی در
حیطة روان شناسی تحول شخصیت حائز اهمیت است.
پیشرفت های بدست آمده در حوزة تحول قضاوت اخلاقی و نیز مسلح شدن روان شناسی
به روش بررسی تحولی مفاهیم و سازه های روان شناختی به مطالعات روان شناسی
دین نیز کمک شایانی کرده است. فولر و لوین ۱۹۸۰ (به نقل از وایتزمن
لورنس()۱۹۹۴) در زمینة بررسی ایمان به ارائه نظریه ای تحولی شامل شش مرحله
پرداخته اند. این نظریه که از برخی جهات به نظریة قضاوت اخلاقی کلبرگ
شباهت دارد، می تواند در مطالعة ارتباط دین با متغیرهای دیگر با توجه به
مراحل مختلف ایمان و سطح بندی افراد در مراحل مختلف آن کمک شایانی نماید.
از نظر فولر ولوین (۱۹۸۰) (به نقل از وایتزمن و لورنس() ۱۹۹۴ صفحه ۱۱۹)
ایمان مذهبی برای افراد در سنین مختلف دارای ساختار متفاوتی است. این دو
نظریه پرداز ساختار ایمان را مجموعه ای از باورها می دانند که در هر مرحله
تعیین کنندة چگونگی عملیات ذهنی در استدلال یا قضاوت دربارة موضوعات مورد
توجه در حیطة دین است. به طور خلاصه شش مرحلة ایمان از نظر فولر ولوین
(۱۹۸۰) به ترتیب زیر است:
▪ مرحله اول ایمان شهودی فرافکنی: در
این مرحله ایمان بیانگر ابراز آرزوهای کودک است. کودکان در سن ۳ تا ۷
سالگی دارای جهت گیری خیالبافانه و تقلیدی هستند، ولی محتوای فکر آنها
دارای الگوهای نسبتاً سیال است. در مرحلة اول فولر همانند مرحلة اول قضاوت
اخلاقی کلبرگ کودک کاملاً خود میان بین بوده و در عین حال در خصوص
تابوهای موجود در جامعه نسبت به برخی از اعمال کاملاً آگاهی دارد.
▪ مرحله دوم ایمان اسطوره ای سطحی:
کودک در این مرحله به درونی کردن داستانها، اعتقادات و جنبه های مختلف
مربوط به فرهنگ جامعه می پردازد. اعتقادات و قواعد اخلاقی در این مرحله
کاملاً عینی و سطحی هستند. این مرحله با گسترش و تصریح شکل گیری شخصیت
کودک تحت تأثیر ویژگی های شخصیتی دیگران همراه است.
▪ مرحله سوم ایمان ترکیبی قراردادی: در
مرحلة سوم نوجوان نسبت به دیدگاهها و باورهای موجود در خارج از خانواده
آگاهی می یابد. بنابراین در این مقطع ایمان مذهبی در خدمت تدارک جهت یابی
منسجم از دنیای متنوع و پیچیده بوده، دیدگاههای معارض با یکدیگر را در یک
چارچوب کلی با یکدیگر ترکیب کرده وحدت می بخشد. مرحله سوم اصولاً در
نوجوانی آغاز می شود و به اوج خود می رسد و در عین حال برای بسیاری از
بزرگسالان به عنوان یک تعادل جویی دائمی تلقی شده از این مرحله فراتر نمی
روند. در مرحلة سوم اگر چه شخص دارای یک «ایدئولوژی» است که شامل مجموعه
ای از باورها و ارزشهای بیش و کم باثبات است، اما این ایدئولوژی را به
عنوان یک واقعیت مستقل مورد بررسی و آزمایش قرار نمی دهد.
▪ مرحله چهارم ایمان وابسته به طرز تفکر فردیت یافته:
مرحلة چهارم شامل درونی کردن باورهای فرد است. انتقال از مرحلة سوم به
چهارم بسیار حائز اهمیت است. چون با این انتقال نوجوان و یا بزرگسال باید
مسئولیت پذیرش هرگونه سبک زندگی، ارزشها و تعهدات عملی نسبت به آنها را به
عهده گیرد.
▪ مرحله پنجم بازنگری در ایمان تثبیت شده: در مرحله
پنجم علیرغم تثبیت اعتقادات فرد که طی مراحل قبل شکل گرفته است، شاهد
بروز یک بحران در اعتقادات شخص هستیم. این تردید و بازنگری نسبت به
اعتقادات در فواصل نیمه عمر انسان رخ می دهد. فولر و لوین با استفاده از
مفاهیم روان تحلیل گری مرحلة پنجم را مورد تجربه و تحلیل قرار می دهند.
بنابر نظر آنها در این مرحله اطمینان نسبت به ارزشها توسط فشارهای حاصل از
سرکوبی بخش هشیار شخصیت در دوران اولیه زندگی زیر سؤ ال و یا مورد بی
توجهی قرار می گیرد. این نظریه پردازان از به گوش رسیدن پیامهای مربوط به
جنبه های عمیق «خود» سخن می گویند. این پیامها شامل بازشناسی انتقادی بخش
ناهشیار اجتماعی انسان است. محتوای دینی پیامها عبارتند از: اسطوره ها،
تصاویر آرمانی و تعصب هایی که با توجه به تربیت ناشی از طبقات اجتماعی
خاص، سنت های مذهبی و گروههای قومی بخصوص عمیقاً در «سیستم خود» فرد رسوخ
کرده است.
▪ مرحله ششم ایمان جهانی: همانطور که در مرحله ششم
قضاوت اخلاقی کلبرگ مطرح شده است، مرحله ششم از تحول ایمان نیز از جهت
وقوع بسیار اندک است. کسانی که مرحلة ششم ایمانی جهانی را تجربه کرده اند،
احساس رابطة نزدیک و صمیمانه بین خود و جهان پیرامون خود را گزارش کرده
اند. تجارب مطرح شده در مرحلة ششم تحول ایمان مبنی بر احساس رابطة نزدیک
بین فرد و جهان پیرامون را در نظریة فولر تحت عنوان تجربة اوج در افراد
خود شکوفا و نیز در توصیفات تجارب دینی مطرح شده توسط ویلیام جیمز (۱۹۰۱)
در کتاب گونه های تجارب دینی وجه تشابه بسیار زیادی دیده می شود. اگر چه
نظریه فولر و لوین به عنوان پایه و مبنایی نظری امکان پژوهش های سازمان
یافته تری را فراهم می کند ولی هنوز جمع بندی های روشن در زمینة روان
شناسی دین نیازمند پژوهش های متعددی است. پیشرفت های بدست آمده در حوزة
روان شناسی دین ضرورت انجام پژوهش های طولی و استفاده از روش های تجربی را
از نظر برخی از روان شناسان مانند گورساچ (۱۹۸۸) ( به نقل از راتیزمن و
لاورنس() ۱۹۹۴ صفحه ۱۲۰) محرز کرده است.
در این مقاله دیدگاه چند تن از روان شناسان غربی در زمینة روان شناسی دین
به طور مختصر مطرح شد. علت انتخاب نظریة این روان شناسان در مقالة حاضر و
طرح دیدگاه آنان، علاقة آنها به دین و مطالعة آن با نوعی گرایش مثبت آنها
به دین بوده است. البته ممکن است نظریات روان شناسان دیگری را نیز بتوان به
این مجموعه اضافه کرد. چون بررسی کامل دیدگاه همة روان شناسان در زمینة
روان شناسی دین نیازمند نقد و بررسی مبانی جهان بینی و اعتقادات هریک از
روان شناسان نسبت به دین است، بنابراین ضروری به نظر می رسد تا دیدگاه روان
شناسانی که با استفاده از روان شناسی، دین را به عنوان یک متغیر خنثی
مانند سایر متغیرها در نظر می گیرند و یا حتی آن را به عنوان یک ارزش منفی
در نظر می گیرند جداگانه مورد بحث و بررسی قرار گیرد.
مشاور
چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت 22:39
یکی از مراجعات شایع به متخصصان بهداشت روانی مشکلات مربوط
به ازدواج و روابط عاطفی است . زوج درمانی راهی است برای حل کردن مشکلات و
کشمکشهای زوجهایی که خود به تنهایی قادر به حل مشکلاتشان نیستند.
فرایند زوج درمانی شامل زن و شوهر، و یک فرد آموزش دیده و متخصص در این
زمینه است که در خصوص احساسات و افکارشان بحث میکنند.
هدف در زوج درمانی کمک به زنان و مردان است تا همدیگر را بهتر درک کنند و
اگر تصمیم دارند و یا میخواهند که تغییر کنند، به آنها کمک شود تا به
خواسته و هدفشان برسند. در مقاله زیر ابعاد و شیوههای مختلف زوج درمانی
به صورت پرسش و پاسخ مورد بررسی قرار گرفته است.
زوج درمانی فقط زن و شوهر را در بر میگیرد. بچهها به درجات مختلف در
معرض مشکلات زناشویی قرار میگیرند. آنها ممکن است سراسیمه و نگران شوند و
مشکلاتی از خود بروز دهند که خود این کمک میکند به بهتر شدن روابط
زناشویی یا این که بتوانند بیشتر به بچهها توجه کرده و به آنها کمک کنند.
البته درمانی که در آن والدین و بچهها هر دو شرکت داشته باشند، خانواده
درمانی نامیده میشود که بر روی روابط بین اعضای خانواده تأکید دارد تا
این که فقط بر روی زوجها کار کند. البته ممکن است در بعضی موارد بحثها
به سوی مسائل زناشویی کشیده شود که در اینجا والدین باید مراقب باشند تا
بچهها مورد بی توجهی قرار نگیرند.
اغلب خانوادهدرمانگران (family therapists) ( درمانی که در آن والدین و
بچهها هر دو شرکت داشته باشند ) عمدتا با زوجها کار میکنند و اصطلاح
“زوج درمانی” (couple therapy) به تدریج جایگزین اصطلاح قدیمیتر”ازدواج
درمانی” (marital therapy) میشود.
زوج درمانی ممکن است بوسیله روانپزشکان، روانشناسان، مددکاران اجتماعی
بالینی، پرستاران روانپزشکی، مشاوران روحانی، و خانوادهدرمانگرانی که
دورههای مخصوص این کار را دیدهاند و تحت نظارت برای انجام آن تعلیم
یافتهاند، انجام شود.
فرض درمانگری که در این حوزه کار میکند این است که ناراحتی و ناشادمانی
که یک زوج با آن روبهرو هستند، چیزی بیش از مشکلات و علائم شخصی آنهاست.
زوجی که به درمانگر مراجعه کردهاند ممکن است در مورد فاصلهگیری عاطفی،
نزاع بر سر قدرت، اشکال در ارتباط برقرار کردن، حسادت، خیانت و عدم ارضای
جنسی و خشونت شکایت داشته باشند.
درمانگر به زوج کمک میکند که زندگی مشترکشان را مورد بررسی قرار دهند و
تصمیم بگیرند که چه تغییراتی لازم است. آنها سعی میکنند سوءتفاهمهای
دوجانبه، انتظارات غیرمعقول، و تصورات بیاننشدهای که باعث تداوم تعارض
میان آن دو میشود را برطرف کنند.
سیستمها و الگوهای خانوادگی
نظریه “سیستمهای خانواده” زمانی نظریه غالب در این حوزه بود و هنوز هم به
عنوان یک راهنمای کلی برای زوجدرمانگرها تاثیرگذار است. این نظریه بر
الگوهای ارتباط، کنش و واکنش که محیط خانواده را ایجاد و تقویت میکنند،
تاکید دارند.
در یک زوج ناشاد، این سیستم در برابر تغییرات مقاومت میکند، زیرا به یک
تعادل ناسازگارانه رسیده است، درست به همان صورتی که علائم شخصی ممکن است
در برابر تغییرات مقاومت کنند، زیرا باعث میشوند تعادل عاطفی فرد حفظ
شود. زوج ممکن است به طور ناآگاهانه قواعدی برای خودشان گذاشته باشند که
درست عمل نمیکند. درمانگر به زوج کمک میکند که از وجود این قواعد و
الگوها آشنا شوند تا بتوانند آنها را تغییر دهند.
هنگامی که دو نفر به خوبی چه به صورت کلامی و چه غیرکلامی، ارتباط برقرار
نمیکنند، هر یک از آنها ممکن است فکر کند که طرف مقابلش اصول معینی را
پذیرفته است، در حالی که این طور نیست. برای مثال شوهر فکر میکند زنش
پذیرفته است که او تا هر زمانی که فکر میکند ضروری است، میتواند سر کار
بماند، اما زن فکر میکند که شوهرش بدون اظهار این مسئله، پذیرفته است که
در هنگام شام در خانه باشد. این وعدههای اظهارنشده سوءتفاهمانگیز که
ناشی از مشکل ارتباطی طرفین است، ممکن است امور جنسی، وضعیت مالی خانواده
یا تعداد فرزندان را در برگیرد.
درمانگرانی که بر اساس نظریه سیستمهای خانواده عمل میکنند، اغلب از
مفهومی به نام “پیوند دوسویه” استفاده میکنند، موقعیتی که هنگامی ایجاد
میشود که طرفین یک زوج پیامهای متناقض به هم میفرستند – پیامی که آن را
بیان میکند و پیام متناقضی که از طریق ارتباط خاموش عاطفی اظهار
میکنند. زوج اگر بخواهند تا رابطه خود را حفظ کنند، نباید این تناقض را
بپذیرند یا به مقاصد پنهانی آن پاسخ دهند. درمان بر اساس نظریه سیستمهای
خانواده برای آشکار کردن و حل کردن مشکلاتی از این نوع طراحی شده است.
زوجدرمانی رفتاری
رفتاردرمانی زوجها سه نوع کمک را برای آنها فراهم میکند: تبادل رفتاری، تعلیم دادن ارتباط، و آموزش مشکلگشایی.
در تبادل رفتاری، به هر یک از زوجین کمک میشود تا یک تغییر مطلوب در
رفتار طرف مقابل را تعیین کند و طرفین موافقت میکنند با یکدیگر همکاری
دوجانبه داشته باشند. درمانگر آنها را تشویق میکند تا آخر به این تعهد
خود وفادار بمانند و نسبت به هم احترام نشان دهند. تعلیم ارتباط به زوج
نشان میدهد تا چگونه به حساسیت به یکدیگر گوش دهند و نیازهایشان را بدون
اتهام زدن به یکدیگر بیان کنند. در آموزش مشکلگشایی، زوج یاد میگیرند
چگونه موضوعاتی را که تعارض ایجاد میکنند، شناسایی کنند، راهحلهای
اختصاصی را پیدا کنند، به مذاکره بپردازند و مصالحه کنند.
بسیاری از رفتاردرمانگرها همچنین تلاش دارند طریقه واکنش نشان دادن زوجین
به رفتار نامطلوب را پاسخ دهند. آنها ممکن است از شیوه بازسازی شناختی
استفاده کنند – که در آن شیوه تفسیر هر یک از طرفین از رفتارهای طرف مقابل
تغییر داده میشود. زوجین میآموزند که از کلماتی مانند “همیشه” و “هرگز”
استفاده نکنند، پیش از متهم کردن دیگری شواهد را بررسی کنند، وعواقب
زندگی بر اساس فرضیاتی پوشیده که به درستی آنها اطمینانی نیست، را مورد
ملاحظه مجدد قرار دهند
زوجدرمانی با تمرکز عاطفی
نوع دیگری از درمان که از رواندرمانی مراجع- محور کارل راجرز و نیز از
نظریه سیستمهای خانواده الهام میگیرد، و بیش از رفتار بر عواطف متمرکز
میشود. درمانگر به زوج کمک میکند که تا به عنوان پیششرط درمان، عواطفی
را که تعارض آنها را برمیانگیزد،شناسایی کنند تا بتوانند الگوهای رفتاری
دردسرآفرین را متوقف کنند. آنها آسیبپذیریهایشان بیان میکنند و
احساسات پذیرفتهنشدهشان را بروز میدهند، بعد موقعیت آنها در پرتو این
احساسات مورد بررسی مجدد قرار میگیرد تا راهحلهای جدیدی به دست آید.
اغلب حل مشکل زوج به قطع کردن یا رهایی از الگوهای یا چرخههای پاسخ
انعطافناپذیر منوط میشود. برای مثال یک طرف خشمگین، منتقد و شکایتگر با
یک الگوی مداوما تکرار شونده، با طرف مقابلی که حالت تدافعی و انزواجو
دارد، مواجه میشود. درمانگر به طرف عصبانی کمک میکند تا ناتوانیاش در
مورد ارتباط برقرار کردن به صورت غیرتهاجمی- به گوش دادن به نگرانیهای طرف
مقابل و پاسخ دادن به آنها با حمایت- را درک کند.
زوجدرمان روانپویشی
درمانگرهای روانپویشی معتقدند شیوهای که زوجهای بزرگسال با یکدیگر
رفتار میکند، به شدن تحت تاثیر الگوهایی است که در دوران کودکی آنها
تثبیت شده است – درسهایی که اغلب به صورت ناخودآگاه در خانوادهای که در
آن بزرگ شدهاند به آنها آموخته شده است. درمانگر بر امیال ناخودآگاه و
واکنش های دفاعی که آنها نیز عمدتا ناخودآگاه هستند، تاکید دارد.
واکنشهای دفاعی مانع ابراز کامل این امیال میشوند یا آنها را به سوی
دیگر منحرف میکنند.
زوجدرمانگران روانپویشی توجه خاصی بر “همانندسازی فرافکنانه”- یک واکنش
دفاعی که شامل نسبت دادن امیال و تکانههای خود شما به طرف مقابلتان و
رفتار کردن به نحوی به پاسخهایی را برانگیزد که شما متقاعد کند این
نسبتدادن درست است.
شوهری که نمیتواندت وابستگی و ضعف خود را تحمل کند و با انعطافناپذیری
و سلطهجویی به عنوان بیانی از قدرت سعی میکند به جبران مفرط این خصوصیت
خود بپردازد. این رفتار شوهر ممکن است به رفتار وابسته و انفعالی در
همسرش بینجامد- که او میتواند هم همذاتپنداری کند و در عین حال از آن
احساس تلخکامی کند.
به عقیده رواندرمانگران روانپویشی، چنین الگوهای مکملی اغلب از روابط دوران کودکی با والدین سرچشمه میگیرد.
● نقض درمانگرها در زوج درمانی :
درمانگرها نفر سومیهستند که به مشکلات زوجها گوش میدهند تا این که آنها
افکار و احساسات خود را بیان کنند و همچنین به آنها کمک شود تا زمینه
مشکلات و مسائل خود را روشن و معین کنند.
نقش درمانگرها در زوج درمانی :
۱) مشکلات و این که زن و شوهر آنها را چگونه میبینند؟
۲) تاریخچه ای از ارتباطات خود
۳) و تاریخچه زندگی فردی هر کدام از طرفین (زوجها) این کار، درمانگر را
قادر میکند تا تفاهم بیشتری را برقرار سازد و ارزیابیهای خود از موقعیت
را به بحث بگذارد و بالاخره، راهکارها و نوع درمان را مشخص کرده و پیشنهاد
دهد.
درمانگر ممکن است مانند یک آرام بخش عمل کند به گونه ای که کوشش کند تا کج
فهمیها و سوءتفاهمها در روابط بین زن و شوهر مشخص شود که نتیجه این
امر، نگاه جدیدی است که آنها به رفتار و احساسات خود پیدا میکنند تا
بتوانند مشکلات خود را راحت تر حل کنند.
نگرانیهای رایج در مورد زوج درمانی من فکر میکنم مشکلات شخصی ام موجب
تنش در زندگیمان میشود، آیا من به تنهایی باید از یک درمانگر کمک بگیرم
یا هر دو با هم؟ مشکلات شخصی مانند اعتماد به نفس پایین، بیماری، استرس
کاری و غیره … بر روی شریک زندگی و روابط بین آنها تأثیر میگذارد. پس
معمولاً بهتر است هر دو زوج در جستجوی کمک برآیند تا این که هر زوج قادر
شود، مشکلات زوج دیگر را درک کند و درمانگر نیز مشکلات را از هر دو دیدگاه
بشنود و بررسی کند و سپس وی میتواند درمان فردی یا زوج درمانی را
پیشنهاد دهد. اگر من به کمک احتیاج داشته باشم، به این معنی است که من
دیوانه یا روانی ام؟ جستجوی کمک برای مشکلات شخصی یا مشکلات زناشویی به
معنی بیماریهای روانی نیست. آن به معنی بالغ شدن و یا آماده شدن برای
اداره کردن مسائل و مشکلات است، که اگر بدون حل باقی بماند ممکن است به
استرسهای قوی تر و یا از هم پاشیدن زندگی منجر شود.
● زوج درمانی رفتاری
رفتاردرمانی زوجها سه نوع کمک را برای آنها فراهم میکند: تبادل رفتاری،
تعلیم دادن ارتباط، و آموزش مشکلگشایی. در تبادل رفتاری، به هر یک از
زوجین کمک میشود تا یک تغییر مطلوب در رفتار طرف مقابل را تعیین کند و
طرفین موافقت میکنند با یکدیگر همکاری دوجانبه داشته باشند. درمانگر آنها
را تشویق میکند تا آخر به این تعهد خود وفادار بمانند و نسبت به هم احترام
نشان دهند. تعلیم ارتباط به زوج نشان میدهد تا چگونه با حساسیت به یکدیگر
گوش دهند و نیازهایشان را بدون اتهام زدن به یکدیگر بیان کنند.
در آموزش مشکل گشایی، زوج یاد میگیرند چگونه موضوعاتی را که تعارض ایجاد
میکنند، شناسایی کنند، راهحلهای اختصاصی را پیدا کنند، به مذاکره بپردازند
و مصالحه کنند. درمانگران رفتاری، چه در حین جلسات درمانی و چه در
تمرینهای خانگی ممکن است تکالیفی را برای زوجین تجویز کنند که الگوهای
ناسازگارانه را برای آنها روشن میکند.
مثلا ممکن است به زن گفته شود انتقادش از همسرش را تشدید کند تا زمانی که
شوهر او را به چالش بکشد. اگر زوج در حال متارکه هستند، درمانگر ممکن است
که مرد را متعهد کند که ۴ یا ۵ شب در هفته برای شام به خانه بیاید. بسیاری
از رفتاردرمانگرها همچنین تلاش دارند طریقه واکنش نشان دادن زوجین به
رفتار نامطلوب را اصلاح کنند. آنها ممکن است از شیوه بازسازی شناختی
استفاده کنند – که در آن، تفسیر هر یک از طرفین از رفتارهای طرف مقابل
تغییر داده میشود. زوجین میآموزند که از کلماتی مانند «همیشه» و «هرگز»
استفاده نکنند، پیش از متهم کردن دیگری شواهد را بررسی کنند، و عواقب
زندگی براساس فرضیاتی پوشیده را که به درستی آنها اطمینانی نیست، مورد
ملاحظه مجدد قرار دهند (مانند این عقیده که شما هرگز نباید در برابر
همسرتان خشمگین شوید)
● زوج درمانی با تمرکز عاطفی
نوع دیگری از درمان که از رواندرمانی مراجع مدار کارل راجرز و نیز از
نظریه سیستمهای خانواده الهام میگیرد، و بیش از رفتار بر عواطف متمرکز
میشود، درمانگر به زوج کمک میکند که تا به عنوان پیششرط درمان، عواطفی را
که تعارض آنها را برمیانگیزد، شناسایی کنند تا بتوانند الگوهای رفتاری
دردسرآفرین را متوقف کنند. آنها آسیبپذیریهایشان را بیان میکنند و احساسات
پذیرفتهنشدهشان را بروز میدهند، بعد موقعیت آنها در پرتو این احساسات
مورد بررسی مجدد قرار میگیرد تا راهحلهای جدیدی به دست آید.
اغلب حل مشکل زوج به قطع کردن یا رهایی از الگوها یا چرخههای پاسخ
انعطافناپذیر منوط میشود. برای مثال یک طرف خشمگین، منتقد و شکایتگر با یک
الگوی مداوما تکرار شونده، با طرف مقابلی که حالت تدافعی و انزواجو دارد،
مواجه میشود. درمانگر به طرف عصبانی کمک میکند تا ناتوانیاش در مورد
ارتباط برقرار کردن به صورت غیرتهاجمی- به گوش دادن به نگرانیهای طرف
مقابل و پاسخ دادن به آنها با حمایت- را درک کند.
زوج درمانی متمرکز بر عواطف ممکن است زوج را تشویق کند که به مشکلاتشان در
قالب نیازهای دلبستگی چارچوبی دوباره ببخشند. وعده نظریه دلبستگی این است
که ایجاد پیوند عاطفی ایمن با شخص دیگر نیازی اساسی برای بقا است که
پایگاهی در جهان برای فرد فراهم میآورد. از هنگام نوزادی، همه ما به
دیگرانی نیاز داریم که به ما اهمیت دهند و به نیازهای ما با حساسیت پاسخ
دهند. الگوهای دلبستگی معمولا در ابتدا در رابطه میان والد و کودک ظاهر می
شوند و بعد در طول زندگی اغلب تکرار میشوند.
دلبستگی ایمن هم باعث راحتی می شود و هم فضایی برای کاوش مستقل را باز
میگذارد. هنگامی که دلبستگی نامطمئن و ناایمن است، افراد ممکن است خشمگین –
و اگر پاسخی به آنها داده نشود- افسرده و نومید شوند. آنها ممکن است
دلبستگی تحریف شده پیدا کنند که شکل یک اتصال از سر اضطراب به دیگری را به
خود بگیرد؛ یا ترکیبی از هر دو حالت دهد.
پیوند دوگانه در این حالت به این صورت درمیآید: «بیا پهلوی من، به تو نیاز
دارم» و «تو خطرناکی، از من دور شو.» زوجهایی که به دنبال کمک درمانی
میروند، دچار «آسیب دلبستگی» هستند- بحرانی که ممکن است شامل بیوفایی،
فریبکاری مالی، خشونت، کلمات تند و برخورنده یا خیانت آشکار باشد. یکی از
طرفین ممکن است در هنگام لحظهای بحرانی مانند از دست دادن شغل یا بیماری
وخیم احساس کند از لحاظ عاطفی نادیده گرفته شده است. ممکن است تهدید به
طلاق یا متارکه مطرح باشد.
در روند درمان، ابتدا طرف آسیبدیده ممکن است با خشم یا اندوه واقعه را
بیان کند، در حالی که طرف مهاجم آسیبهایی را که وارد کرده است کم جلوه
میدهد یا حتی تدافعی به خود میگیرد. رواندرمانگر طرف آسیبدیده را تشویق
میکند که به جای خشمگین شدن، ناراحتی و ترس خود را نشان دهد، و طرف مهاجم
را تشویق میکند تا مسوولیت کارهایش را بپذیرد و شرمندگی خود را نشان دهد.
بعد از طرف آسیبدیده ممکن است تقاضای مراقبت و تسلایی را بکند که در هنگام
حادثه به او داده نشده بود، و طرف مهاجم ممکن است بر خود غلبه کند و به
تسلیدادن آسیب دلبستگی طرف مقابل کمک کند.
● زوج درمان روانپویشی
درمانگرهای روانپویشی معتقدند شیوهای که زوجهای بزرگسال با یکدیگر رفتار
میکنند، به شدت تحت تاثیر الگوهایی است که در دوران کودکی آنها تثبیت شده
است- درسهایی که اغلب به صورت ناخودآگاه در خانوادهای که در آن بزرگ
شدهاند به آنها آموخته شده است. درمانگر بر امیال ناخودآگاه و واکنشهای
دفاعی که آنها نیز عمدتا ناخودآگاه هستند، تاکید دارد.
واکنشهای دفاعی مانع ابراز کامل این امیال میشوند یا آنها را به سوی دیگر
منحرف میکنند. زوجدرمانگران روانپویشی توجه خاصی بر «همانندسازی
فرافکنانه»- واکنشی دفاعی که شامل نسبت دادن امیال و تکانههای خود شما به
طرف مقابلتان و رفتار کردن به نحوی به پاسخهایی را برانگیزد که شما را
متقاعد کند، این نسبت دادن درست است.
شوهری که نمیتواند وابستگی و ضعف خود را تحمل کند و با انعطافناپذیری و
سلطهجویی به عنوان بیانی از قدرت سعی میکند به جبران مفرط این خصوصیت خود
بپردازد. این رفتار شوهر ممکن است به رفتار وابسته و انفعالی در همسرش
بینجامد- که او میتواند هم با آن همذاتپنداری کند و در عین حال از آن
احساس تلخکامی کند. به عقیده رواندرمانگران روانپویشی، چنین الگوهای مکملی
اغلب از روابط دوران کودکی با والدین سرچشمه میگیرد.
اگر همه چیز درست پیش برود، زوجین موفق میشوند که این احساسات نسبت به
یکدیگر را از احساسات و تجربیات گذشتهشان نسبت به والدین خودشان جدا کنند.
● شیوه های مورد استفاده در زوج درمانی
۱) نظریه سیستم خانواده: این نظریه بر الگوهای ارتباط، کنش و واکنش در
محیط خانواده به عنوان یک سیستم تاکید دارد و هدفاش آشنایی زوجین با قواعد
و الگوهایی است که ناآگاهانه در این سیستم عمل میکنند.
۲) زوج درمانی رفتاری: در این نوع رواندرمانی، از شیوههای رفتار درمانی
مانند تبادل رفتاری، تعلیم دادن نحوه برقراری ارتباط و آموزش مشکلگشایی
استفاده میشود.
۳) زوجدرمانی متمرکز بر عواطف: این شیوه بر عواطف زوجین که باعث ایجاد
تمارض میان آنها میشود تاکید دارد و از طریق شناساندن این عواطف،سعی بر
تغییر رفتارها دارد.
۴) زوجدرمانی روانپویشی: در این شیوه فرض بر این است که رفتارهای زوجین در
بزرگسالی ناشی از الگوهای رفتاری دوران کودکی آنهاست و سعی بر این است که
زوجین با شناخت این موضوع احساسات فعلیشان را از احساسات و تجربیات
گذشتهشان نسبت به والدینشان جدا کنند.
● فرد و زوج
علایم روانی شخصی و مشکلاتی که زوجین با آن روبهرو هستند به شیوهای پیچیده
با هم مرتبط هستند. اغلب چرخهای معیوب پیش میآید که در آن رابطه طرفین
بهوسیله انزواجویی و تحریکپذیری شخص افسرده، رفتار تهاجمی و تکانشی فرد
مبتلا به مانی (شیدایی)، نیاز به اطمینانبخشی مداوم ناشی از اضطراب و
مانند اینها به خطر میافتد. تعارض میان هر یک از زوجین این علایم را تشدید
میکند تا زمانی که گفتن اینکه این چرخه از کجا آغاز شده است، مشکل میشود.
زوجدرمانگرها ممکن است بر کنشهای اختصاصی متمرکز شوند که علایم فردی را
تشدید کند، یا ممکن است آنها یکی از زوجین را به یک درمانگر جایگزین معرفی
کنند.
همچنین میتوان به زوجین با درمانهایی مانند آموزش آرامشبخشی، شیوههای
رفتاردرمانی مانند قراردادن در معرض عامل تنش و پیشگیری از پاسخ، یا
درمانهای شناختی مانند ساختاردهی مجدد شناختی، یاری رساند و در حالی که
درمان پیشرفت میکند و اطلاعات به درمانگر ارایه میشود، تغییرات را تحت
نظارت قرار داد. در اغلب موارد زوجدرمانی و درمان فردی با هم ترکیب میشود.
همچنین در صورتی که خشونت خانوادگی شدیدی وجود داشته باشد، ممکن است
زوجین را به صورت جدا از هم درمان کرد.
مشاور
چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت 21:39
برای این که داستانی در دستیابی به ذهن کودک اعجاب کند،باید
برای سرگرم کردن او، به جای شیوه های مستقیم منطقی روشهای غیر مستقیم
شهودی و احساسی را به کار گرفت. اسمیت(۱۹۸۹)
مقدمه
مقالات، کتاب درمانی را به عنوان نوعی از «کودک درمانی» که می تواند هم آموزش دهنده و هم شفابخش باشد، شرح می دهند.
نویسندگان مختلف برای کتاب درمانی، تعاریف مختلفی ارائه کرده اند. تعریفی
کلی که توسط بری(۱۹۷۸) پیشنهاد شد، این شیوه درمان را چنین توضیح می دهد:
«مجموعه ای از فنون که از طریق اشتراک دوجانبه ادبیات ـ در وسیعترین مفهوم
ممکن ـ میان مددکار و مددجو، ایجاد تعامل می کند.» بری می افزاید که
کتاب درمانی از همه شاخه های ادبیات مانند داستانهای کوتاه، زندگینامه ها و
یادداشتهای شخصی بهره می گیرد.
بهترین و مناسب ترین تعریف برای هنر استفاده از کتاب در امر مشاوره
کودکان دبستانی، توسط ون و موریس (۱۹۷۹) ارائه شد که آن را در راهنمایی
از طریق مطالعه تعریف کردند و فایده آن را چنین شرح داده اند: «کتاب
درمانی فنی است که می تواند به کودک کمک کند تا با احساسات خود مواجه شود و
آن ها را (اگر نه برای دیگران، دست کم برای خود) آشکار کند. در برنامه
کتاب درمانی، تلاش اصلی از جانب کودک انجام می گیرد. او باید بخواند یا
گوش بدهد، بحث کند، تعبیرها و تفسیرهای خویش را شفاهاً بیان کند و در
نهایت برداشت ها و دریافت هایش را برای خود جمع بندی کند. مددکار (آموزگار
یا مشاور) در نقش پشتیبان و مکمل عمل می کند.»
از کتاب درمانی می توان در محلهای گوناگون مانند مدارس، درمانگاه ها،
بیمارستان ها استفاده کرد. در حقیقت، کتاب درمانی نخست توسط روانپزشکان و
روانکاوانی که می خواستند به درونی ترین احساسات بیماران خود دست یابند به
کار گرفته شد و در دهه های ۳۰ و ۴۰ قرن بیستم میلادی در بیمارستانهای
روانی ایالات متحده آمریکا در سطحی وسیع مورد استفاده قرار گرفت. پژوهشهای
انجام شده در ایالات متحده آمریکا نشان میدهد که کتاب درمانی از شیوه های
درمان متداول و رایجی است که توسط مشاوران مدارس ابتدایی، پزشکان، و روان
پزشکان و روانشناسان به کار می رود. وانگهی، متخصصان مجرب تر، تمایل
بیشتری به استفاده از این شیوه درمانی دارند.
بری سه تفاوت عمده میان کتاب درمانی بالینی، و تحصیلی را چنین ذکر می کند:
تفاوت در نقشه و وظایف مددکار.
تفاوت در شرایط و ویژگیهای مددجویان.
تفاوت در اهداف فرآیند درمان.
در درمان های بالینی، متخصص باید بیماران یا مراجعانی را که با مشکلات و
مسائل گوناگونی درگیر هستند و میخواهند «بهبود یابند» درمان کند. در کتاب
درمانی تحصیلی، مددکار غالباً نقش راهنمای گروه را دارد و مسائل و نکات
گوناگونی را که دانش آموزان را در راه رسیدن به هدف تحصیلی مشخص یا فعلیت
بخشیدن به توانایی های بالقوه خود یاری می دهد ؛ با آنها مطرح می کند. کتاب
درمانی در پیشگیری نیز جایگاه ویژه ای دارد. در مدارس، از این شیوه می
توان برای انتقال اطلاعات، تقویت توانایی مقابله با دشواری ها و پیشگیری از
بروز برخی از مشکلات استفاده کرد.
در این مجموعه از مقالات ، به «کتاب درمانی» به عنوان یکی از شیوه هایی که
می تواند کودکان را در فهم تضادهای موقعیتی و رشدی گوناگون و مقابله با
آنها یاری دهد، خواهیم پرداخت. کتاب درمانی ابزار ارزشمندی است که از آن
می توان در جلسات درمانی انفرادی و گروههای کوچک و بزرگ (برحسب نوع تضاد
موجود) سود جست. آموزگاران و والدین نیز می توانند با استفاده از کتاب ،
دانش آموزان را در کسب دانش، بیان احساسات و حل مسائل یاری دهند. کتاب
درمانی می تواند احساس خود باوری و اتکاء به نفس را در کودکان ایجاد و
تقویت کند.
ارزش کتاب درمانی
گامر (۱۹۸۴) در مروری بر کتاب درمانی، کار چهار پژوهشگر را خلاصه کرد و
نتیجه گرفت که کتابها باعث اجتماعی تر شدن کودکان می شوند و همچنین به
آنها کمک می کنند تا رفتار انسانها را بهتر درک کنند. ارزشهای خویش را
بیازمایند و توضیح دهند. به خود آگاهی برسند. مشکلات را تشخیص دهند و حل
کنند و سرانجام به احساس آرامش و شادمانی و نشاط دست یابند. فواید عمده
کتاب درمانی چنین است:
بیان آزادانه مسائل و نگرانی هایی را که گاه مخفی هستند تشویق می کند.
روانکاوان معتقدند که کودکان در مواجهه با ضربه ها و آسیب های روانی، از
شیوه های سرکوب و انکار استفاده می کنند. از همین رو، بخش اعظم آنچه
آزارشان می دهد، غالباً بر ضمیر خودآگاه آنها مخفی است. هنگامی که کتابی
با مشکل کودک تطابق کامل دارد، وی با مطالعه آن ممکن است از وجود تضاد
پنهانی که موجب اضطراب شده است آگاه شود. مهمتر از همه اینکه برخی از
کودکان ممکن است از صحبت کردن درباره موضوعاتی که قبلاً به عنوان راز نزد
خود حفظ می کردند ، احساس آرامش کنند.
کودکان را در تحلیل اندیشه ها و رفتارهایشان در رابطه با خود و دیگران، یاری می کند:
هنگامی که کودکان بتوانند به اندیشه ها و رفتارهای قهرمان داستان گوش فرا
دهند و آنها را بفهمند می توانند اندیشه ها و رفتارهای قهرمان داستان گوش
فرا دهند و آنها را بفهمند. می توانند اندیشه ها و رفتارهای خود را نیز به
خوبی ارزیابی کنند. برخی از کودکان، این خود آزمایی را بی سر و صدا در
خلوت امن ذهن خود انجام می دهند. در حالی که بعضی دیگر برداشت خود را با مشاور درمیان می گذارند، در هر دو حالت، این کودک است که از فواید کتاب درمانی بهره مند می شود.
با تأمین اطلاعات لازم برای حل مسئله، آموزش می دهد و تفکر مثبت را تقویت می کند:
امروزه ادبیات کودکان، محدوده وسیعی از موضوعاتی را که پیشتر گفتگو درباره
آنها منع و نهی شده بود، در بر می گیرد. در کتاب های تخیلی و غیر تخیلی
از مرگ، طلاق، روابط جنسی، اعتیاد و دیگر نگرانی ها و دل مشغولی های کودک،
سخن گفته می شود.
کودکان از طریق کتاب ها به اسرار زندگی و مرگ دست می یابند. مادران باردار
می توانند برای فرزند خود درباره نوزادی که قرار است در آینده به دنیا
بیاید، کتاب بخوانند. این کتابها به پرسش های فراوانی که کودکان پیش
دبستانی در این باره دارند، پاسخ می دهند ونگرانی های کودک را درباره
رابطه اش با مادر، پس از تولد نوزاد، برطرف می کنند. مرگ به عنوان آخرین
حلقه زنجیره حیات، از موضوعاتی است که در برخی کتابها با دقت و حساسیت
برای کودکان تشریح شده است. کودک با مطالعه این کتابها، سطح رشد کودک،
برای انتخاب کتاب و زمان مناسب برای گفتگو درباره هریک از این موضوعات
ضروری است.
موجب افزایش آرامش فکری و کاهش اضطراب می شود و تخیله هیجانات و احساسات را میسر می کند:
یکی از منافع عمده و اصلی کتاب درمانی، رفع اضطراب است. هنگامی که کودک
کشف می کند که کودکان دیگری نیز در احساس ها و تجارب وی با او شریک هستند،
احساس آرامش می کند. دانستن این موضع از احساس تنهایی و انزوای کودک می
کاهد و احساس امنیت و خوشبختی را در وی تقویت می کند.
شیوه سرگرم کننده و مفرحی برای آزمودن مهارت ها و راه حل های جدید مقابله با مشکلات است.
کودکان می توانند درباره هریک از موضوعات مورد علاقه خود، کتاب های
گوناگونی بخوانند، بدین ترتیب با به کارگیری نیروی تخیل خویش، خواهند
توانست برای حل مسائل قدیمی، راه های جدیدی را بیازمایند. تمرین ذهنی لازم
برای حل مسائل گوناگون، غالباً فعالیتی انفرادی است که کودک آن را با
دیگران به اشتراک نمی گذارد. کتاب درمانی آموزنده، مفرح و آرامش بخش است. و
کودک با فراگرفتن این شیوه حل مسئله می تواند آن را در سنین بزرگسالی نیز
به کار بندد.
در این قسمت با مراحل انجام این روش در کلاس یا منزل آشنا می شوید:
مراحل کتاب درمانی
کتاب درمانی از چند مرحله تشکیل شده است، موفقیت این شیوه، مانند دیگر
ملاحظات درمانی، تا حد زیادی به رابطه میان کودک و درمانگر بستگی دارد. پس
از ایجاد رابطه ای صمیمانه و اطمینان بخش، درمانگر باید تعارض کودک را
تشخیص دهد و تصمیم بگیرد که کدامیک از دو شیوه مشاوره
انفرادی یا گروهی برای او مناسبتر است. شناخت دقیق کودک و مطالعه کتاب ها
پیش از آغاز درمان، به درمانگر کمک می کند تا کتابی را که با مشکل کودک
مطابقت دارد بیابد. چنین کتابی به کودک کمک می کند تا فرآیندهای
همانندسازی، پالایش روانی و بصیرت را تجربه کند. این تجربیات برای حل
مسئله، رشد و تغییر ضروری هستند.
ایجاد رابطه درمانی
در اینجا نیز مانند همه فعالیت های مشاوره ای دیگر، مشاور
باید با کودک رابطه ای صمیمی و اطمینان بخش ایجاد کند. پذیرش بی قید و
شرط، صداقت، همدلی و اعتماد فرآیند درمان را تسهیل می کند. برای ایجاد یک
مشارکت درمانی با کودکان، درمانگر باید با تحول شخصی کودکان درگیر باشد و
ضمن آگاهی از احساسات، و عواطف و رفتار کودک آن ها را درک کند. منظور از
این «درگیری» این است که مشاور واقعاً به کودکان و نگرانی هایشان اهمیت
بدهد. افزون بر این ها مشاور باید درک توجه خود را به کودک نشان دهد.
مددکار باید حتماً شنونده قابلی باشد و از احساسات، تصورات، ارزش ها و
اهداف کودکان باید حتماً آگاه باشد. چنانچه درمانگر با دقت و اشتیاق به سخن
کودک گوش فرا دهد و در معنی آن ها تعمق کند، می تواند به دنیای کودک قدم
بگذارد و جهان را از دریچه چشمان او ببیند، ایجاد رابطه ای از این نوع
میان کودک و مشاور، به زمان نیاز دارد و دستیابی به آن دشوار است. در صورت
تحقق چنین شرایطی، مشاور می تواند ضمن حفظ اعتماد کودک، از دیگر اعضای
گروه نیز حمایت کند.
تشخیص تعارض و انتخاب شیوه مشاوره
در وهله نخست، درمانگر باید تشخیص دهد که آیا تعارض مورد نظر، یک پدیده
تحولی معمول و مشترک میان همه کودکان است یا تعارض وضعیتی خاصی است که
تنها عده اندکی با آن مواجه شده اند. تشخیص موارد بحرانی که به اقدام سریع
نیاز دارند و تعیین میزان وخامت و دشواری مسئله و تأثیری که بر عملکرد
کلی کودک می گذارد، مهم است. تصمیم گیری درباره اینکه آیا بررسی تعارض به
جلسات مشاوره
انفرادی یا جلسات گروهی کم جمعیت نیاز دارد، یا از طریق فعالیت های گروهی
پرجمعیت می توان به آن پرداخت، به عهده درمانگر است. حوادث بسیار دردناکی
که کودکان را به شدت متأثر می کنند، همیشه باید در جلسات انفرادی مورد
بررسی قرار گیرند.
جلسات گروهی کم جمعیت برای گفت و گو درباره مسائل و نگرانی های مشترک
کودکان مفید است. توصیه می شود کودکانی که در گروه های کوچک شرکت می کنند،
به لحاظ سنی و سطح رشد به یکدیگر نزدیک باشند و مشکل یکسانی را تجربه
کرده باشند. بچه های کوچکتر ممکن است ترجیح دهند در گروه همجنسان خود
باشند. مشاور
میتواند بر اساس شناخت خود از یکایک کودکانی که در هر گروه شرکت دارند
تصمیمات لازم را اتخاذ کند، استفاده از کتاب برای هدایت و راهنمایی گروه
های بزرگ باید به کودکانی اختصاص یابد که با نگرانی های تحولی و رشدی
متداول مانند مسائل احساسی، درگیری های دوستانه و تشخیص ارزش ها درگیر
هستند.
انتخاب کتاب
با استفاده از اصولی که در این مقاله به اختصار شرح داده شده، کتابی را که
با شرایط کودک تطابق کامل داشته باشد انتخاب کنید. کتاب علاوه بر مطابقت
با تعارض های کودک، باید با توانایی خواندن، سن، جنس و سطح رشد او تناسب
داشته باشد. مهارت ها و استعدادهای فردی، از دیگر عواملی هستند که باید در
گزینش کتاب لحاظ شوند. مشاوران می توانند با تأکید بر علایق فردی و
استعدادهای ویژه کودکان به برنامه ریزی فعالیت های جنبی اضافی مانند
نقاشی، نمایش، و دیگر شیوه های بیان هنری (که بر منافع کتاب درمانی می
افزایند) بپردازند.
تمرکز بر تجارب کودک
هنگامی که کودکان، داستان را می خوانند یا به آن گوش می دهند، همانند
سازی، یا پالایش روانی و بصیرت را تجربه می کنند. گفت و گو درباره یک کتاب
خاص، همراه با فعالیت های جنبی مستمر، می تواند کودکان را در کسب بصیرت
نسبت به اندیشه ها و احساسات، ارزش ها و رفتارهای خود یاری دهد. کودکان در
نتیجه آگاهی بصیرتی که از طریق همانند سازی با شخصیت های کتاب کسب می
کنند، غالباً به تصمیماتی می رسند که به آن ها در حل تعارض ها و تغییر
نگرش ها و رفتارهای شان کمک می کند.
همانند سازی
اگر کودک و کتاب از تطابق خوبی برخوردار باشند، کودک می تواند خود را به
جای شخصیت اصلی داستان قرار دهد، وی ممکن است بتواند برای افراد خانواده و
دوستانش نیز در میان شخصیت های کتاب همانندهایی بیابد. چنانچه کودک و
قهرمان داستان در بسیاری از خصوصیات مانند سن، جنس، نژاد ، احساسات و
مشکلات اشتراک داشته باشند، وی خواهد توانست خود را به عنوان شخصیت داستان
مجسم کند و از این طریق انگیزه ها و تعارضهای او را تجربه کند. برخی از
اهداف درمانی این همانند سازی عبارتند از: توانایی کوک برای شناختن مشکلات
خود از طریق خواندن مشکلات دیگران و تمرین ذهنی راه حل یا بدون راه حل و
دخالت سایرین.
در نتیجه همانندسازی، کودک نه تنها در انگیزه ها و تعارض های، شخصیت های
داستان سهیم می گردد، بلکه داستان بخشی از تجربه های شخصی وی می شود.
کودکان با شخصیت های داستان همانندسازی می کنند و بدین ترتیب در تصور خود،
هیجان ها، اندیشه ها و رفتارهای آن ها را تجربه می کنند. طی کردن مرحله
پیش از پالایش و بصیرت که در نهایت به حل مسئله و تغییر مثبت منجر می شود،
ضروری است. کودک با طی این مراحل می تواند به راه های گوناگون حل مسئله
بیندیشد. طریق مناسب را باید و درست مانند قهرمان داستان، تعارضها را
برطرف کند.
پالایش روانی یا تخلیه هیجانات
کودکان پس از همانندسازی می توانند مرحله تخلیه را تجربه کنند. تخلیه
روانشناختی غالباً پس از رفع تعارضات شخصیتهای داستان رخ می دهد. هنگامی
که شخصیت داستان پیروز می شود، تنشهای کودک تخفیف می یابد. وانگهی کودک
بتدریج تجارت شخصیت های داستان را درک می کند و درمی یابد که تعارضهای
خودش نیز درک شده است. کتاب درمانی این فرصت را برای کودک ایجاد می کند که
دست کم برای یک لحظه کوتاه هیجانات نهفته ای را که محل ابراز دیگری
ندارند، تخلیه کند.
بصیرت از طریق همانند سازی و تخلیه افکار، کودکان احساسات و رفتارهای خود
را درک می کند و میتوانند از رفتار دیگران نسبت به خود، تصویر شفافتری
داشته باشند. کوکان غالباً به تنهایی به این خودآگاهی دست مییابند اما
گفتگوهای گروهی نیز ممکن است در این راه مثمر ثمر واقع شود.
توانایی کودک در حیات بخشیدن به تجارب شخصیتهای کتاب، در بروز خودآگاهی
نقش اساسی دارد. کودکان به مدد همذات پنداری با شخصیتهای کتاب و فرافکنی
هیجانات، اندیشه ها و اعمال خود، می توانند مشکلاتشان را بهتر و درستتر
تحلیل کنند. از طریق این فرآیند ذهن کودک از مسائل خود او فاصله می گیرد و
بر مسائلی که در کتاب مطرح شده است، متمرکز می گردد. با این شیوه کودکان
می توانند شباهت میان مسائل قهرمان داستان را به مسائل خود کشف کنند و
تعارضهای خود را بشناسند. چنین تحلیل هایی غالباً به افزایش خودآگاهی و
درک عمیقتر از خود، در ارتباط با دیگران منجر می شود. بصیرت و درک صحیح
مسائل، علاوه بر آنکه کودکان را قادر می سازد تا دریافت های خود را از
وقایع تغییر دهند، رفتارهای آنها را نیز بهبود می بخشد.
رفع تعارض
کتاب درمانی به کودکان اجازه می دهد راه حل مسائل را بدون نیاز به بیان
لفظی، رویارویی و تفسیر که همگی راهکارهای اساسی یک درمان موفق هستند
ببینند. بچه ها با کمک درمانگر ابتدا می توانند با شخصیت کتاب که مسائل
مشابهی دارد همانندسازی کنند. ببینند که چگونه آن شخصیت مسئله را حل می
کند و در نهایت راه حل های ممکن برای مسئله خود را تشخیص دهند. حل مسئله و
تغییر نگرش و رفتار فرآیندی تدریجی است که نمی توان از آن تعجیل کرد و به
تکمیل موففیتآمیز همه مراحل درمان نیازدارد.
این مراحل که پیشتر به آنها اشاره شده عبارتند از: همدلی و برقراری رابطه
اطمینان بخش با کودک، شناخت کودک و درک طبیعت تعارض او ، یافتن کتابی که با
مسئله کودک مطابقت کامل داشته باشد و فرصت دادن به کودک برای اینکه از
سوی شخصیت (های) کتاب، انگیزه ها و تعارضهای وی (آنها) را تجربه کند.
غالباً پس از چند جلسه مشاوره تغییرات تدریجی در نگرش و رفتار کودک مشاهده می شود.
فعالیت های پیگیرانه
در مورد برخی از کودکان، کافی است درمانگر کتاب را برای آن ها بخواند تا
تمام مزایای درمانی کتاب درمانی را تجربه کنند. در این موارد گوش دادن به
پاسخ های کلامی کودک و مشاهده رفتار و حالت های چهره او به درمانگر
سرنخهای مهمی می دهد تا دریابد داستان چگونه بر کودک تأثیر گذاشته است.
اما برخی دیگر از کودکان برای تقویت خود آگاهی و رفع تعارض به فعالیتهای
جنبی مستمر نیاز دارند. فعالیتهایی که مهارتهای حرکتی ، شناختی و کلامی را
با یکدیگر تلفیق می کنند. می توانند در تقویت خود آگاهی و افزایش
مهارتهای حل مسئله مؤثر باشند.
راهکارهای مستمر که می توانند همراه با کتاب درمانی به کار روند. عبارتند
از: فعالیتهای هنری، داستان نویسی، تئاتر، نمایشهای عروسکی، و عروسک
بازی. کودک پس از خواندن کتاب (یا پس از آنکه کتاب برایش خوانده شد)
میتواند داستانی را به درمانگر دیکته کند. پایان متفاوتی برای داستان
بنویسد. نامه ای به یک یا چند تن از شخصیتهای داستان بنگارد یا در قطعات
مشخصی از داستان، ایفای نقش کند. همچنین می تواند با استفاده از مواد
گوناگون ، کولاژ تصاویر و مجسمه هایی بسازد که شخصیتهای داستان را به
زندگی آنها ربط دهند. از نمایشهای عروسکی کامل با عروسکهای دست ساز و صحنه
آرایی نیز به عنوان فعالیتهای جنبی استفاده شده است. تعداد و نوع این
فعالیتها تنها توسط نیروی تخیل کودک و اشتیاق و تمایل درمانگر برای آزمودن
شیوه های خلاق و ابتکاری تعیین می شود.
مشاور
چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت 20:38
روانشناسان کمال (انسان گراها) با دیدی نو به ماهیت انسان
می نگرند. روانشناسان کمال درعین اینکه تاثیر محرکهای بیرون، غریزه ها و
کشمکش های دوران کودکی را بر شخصیت انسانی نفی نمیکنند، آدمیان را قربانی
دگرگونی ناپذیر این نیروها نمیدانند. آدمی میتواند و می باید در برابر
گذشته، طبیعت زیست شناختی و اوضاع و احوال محیط خویش به پا خیزد.
تصویری که روانشناسان کمال از طبیعت انسان به دست میدهند خوش بینانه و
امید بخش است. شادابی ،نشاط ، لذت بردن از زندگی و هدفمندی مستلزم داشتن
شخصیت سالم است . ازطریق آشنایی با معیارهای سلامت روانی و تطابق آن
باویژگی های شخصی ،تعامل با دیگران و محیط پیرامونی اندکی می توانیم عوامل
آسیب زا به شخصیت سالم را شناسایی و با اصلاح آنها ، در کسب شخصیت سالم
تلاش کنیم .
سلامت روانی و جسمانی خواست همه انسانهاست و همه در تلاشیم شخصیت های
سالمی در زندگی برای برقراری مناسبات سالم انسانی پیدا کنیم .اما آیا تا
کنون اندیشیده اید که چه فردی ازشخصیت سالم بهره مند است .
تصویری از یک شخصیت سالم
شخصیت سالم را نباید در رمان ها جستجو کرد. شخصیت سالم به سادگی با شرایط
روزگار سازگار است و توانایی عجیبی در پذیرفتن و لذت بردن از همه چیز را
دارد.
او در زمان حال زندگی می کند، مانند کودکان و جانوران. از گذشته عبرت می گیرد و به فکر آینده است ولی نگران آن نیست.
او برای خود ارزش قایل است، برای همین گهگاه نیاز به خلوت و تنهایی دارد.
گاهی برای مردم عادی مشکل است که او را دوست بدارند چون در برابر آزادی
عمل در زندگی اش بسیار سرسخت و مصر است.
او هرگز به دنبال تایید یا تحسین دیگران نیست، هر چند تاثیر مثبت تشویق را می داند.
او در برابر تفاوت های ظاهری انسان ها نابینا است. او فردی مریض احوال
نیست. اگر بیمار می شود این توانایی را دارد که تسلیم بسیاری از بیماری ها
نشود.
او به دنبال شایعه پراکنی و یاوه گویی نیست، چون اصولا وقتی برای آن ها ندارد.
او خلاق و سرشار از انرژی است.
او برای ارضای تمایلات درونی خود تلاش می کند. پس پند و اندرزهای نامطلوب دیگران او را دچار تردید نمی کند.
او ساده، صادق و بی ریاست.
او در پی شادمانی نیست، بلکه به راستی زندگی می کند و شادمانی پاداش اوست.
شما هم می توانید شخصیتی سالم داشته باشید. تنها کافی است که تصمیم
بگیرید چنین باشید.
گوردن آلپورت یکی از نخستین روان شناسی بود که توجه خود را به شخصیت سالم
معطوف داشت . از نظر وی افراد سالم در سطح معقول و آگاه عمل می کنند ،از
قید و بندهای گذشته آزادند و از نیروهایی که آنها را هدایت می کنند کاملا
آگاهند و می توانند برآنها چیره شوند .
راهنمای اشخاص بالغ ، زمان حال ،هدفها و انتظارهایی است که از آینده دارند .
جنبه بنیادی شخصیت آدمی را مقاصد سنجیده و آگاهانه (امیدها و آرزوهای او )
تشکیل می دهد . این هدفها ، انگیزه شخصیت سالم قرار می گیرد و بهترین
راهنما برای فهم رفتار کنونی انسان هستند . وجود آدمی برداشتن هدفهای دراز
مدت استوار است و انسان را از حیوان ، کودک را از سالمند ،در اکثر موارد
،شخصیت سالم را از بیمار متمایز می کند .
● الگوی آلپورت (انسان بالغ)
آلپورت نسبت به طبیعت انسان خوش بین تر از فروید (که تمامی انسان ها را زندانی تجربه های دوران کودکی می دانست) بود.
به عقیده ی آلپورت، نیروهای ناآگاه، نیروهایی که نه میتوان آنها را دید و
نه بر آنها تاثیر گذاشت، اشخاص بالغ سالم را هدایت و اداره نمی کنند.
به نظر آلپورت نیروهای ناآگاه فقط میتوانند در رفتار روان نژندها تاثیر
بگذارند. شخصیت های سالم از قید و اجبارهای گذشته آزادند و روان نژندها
اسیر تجربه های کودکی خویش.
از نظر آلپورت ،انسانهای سالم نیاز مداومی به تنوع ،احساس و درگیری
تازه دارند .کارهای روزمره و عادی را کنار می گذارند و درجست و جوی تجربه
های تازه هستند . ماجراجو هستند ،خطر می کنند و چیزهای تازه کشف می
نمایند . همه این فعالیتها ایجاد تنش می کند و در هر صورت تنها از راه
تجربه ها و خطرهای تنش زاست که بشر می تواند ببالد .
نگاه شخص سالم به آینده او را پیش میراند و این نگرش با هدفهای خاص خود
شخصیت را یگانه می سازد و سبب افزایش میزان تنش او می شود . از دیدگاه
آلپورت ، گسترش مفهوم خود ،ارتباط صمیمانه خود با دیگران ، امنیت عاطفی ،
ادارک واقع بینانه ، مهارتها و وظایف ، عیینیت بخشیدن به خود و فلسفه یگانه
سازندگی هفت معیار شخصیت سالم است .
انگیزش شخصیت سالم
انگیزه های شخص سالم گسترش یا تکمیل انگیزه های کودکی نیست و اساسا" مستقل
از دوران کودکی است. نیروهای انگیزشی که در گذشته ریشه دارند، ما را پیش
نمی رانند، بلکه هدف ها و برنامه هایی که برای آینده داریم ما را به جلو
می رانند.
داشتن هدفهای درازمدت، کانون وجود آدمی را تشکیل می دهند. انگیزش همه ی
اشخاص سالم همانند است. نگاه شخص سالم به آینده او را پیش می راند.
(آلپورت می گوید: رستگاری تنها از آن کسی است که پیوسته در پی هدفهایی باشد که سرانجام به طور کامل به آن دست نمی یابد.)
در پرورش شخصیت سالم نقش مادر اهمیت بسزایی دارد، چنانچه مادر محبت و
احساس امنیت لازم و کافی را از کودک شیرخوار دریغ دارد، کودک نامطمئن،
پرخاشگر، پرتوقع، حسود و خودمدار میشود و کمال روانیش به حداقل میرسد.
● ویژگی های عمده ی شخصیت های سالم
در راه رسیدن به هدف نهایی خویش، هر بار که به رویا یا هدفی دست می یابند، فعالانه به جستجوی انگیزه ها و هدف های نوین می پردازند.
شخصیت سالم متوجه دیگران است و به هیچ وجه خود مدار نیست، شخصی منزوی،
کناره گیر و تماشاگر فعل پذیر زندگی نیست، بلکه با سرزندگی و با همه ی وجود
مجذوب زندگی می شود.
▪ الگوی اریک فروم (انسان بارور)
در نظام فکری فروم، نیروهای اجتماعی که در دوران کودکی بر فرد اثر
میگذارند و همچنین عوامل تاریخی که در تحول نوع بشر اثر میکنند، شخصیت
انسان را شکل می بخشند.
فرهنگ هر چه باشد افراد همان خواهند بود. شخصیت خواه سالم و خواه ناسالم،
بستگی به فرهنگ دارد. فرهنگ است که مانع یا حامی رشد و کمال مثبت انسان
است.
● نگرش فروم به شخصیت
ازسوی دیگر اریک فروم معتقد است که به سبب اهمیت نیروهای اجتماعی و فرهنگی
برای درک یکایک اعضای جامعه ،باید ساختار آن جامعه درگذشته و حال تجزیه و
تحلیل گردد . بنابراین شناسایی ماهیت جامعه کلید درک شخصیت متغیر انسان
است . شخصیت ،خواه سالم و ناسالم به فرهنگ بستگی دارد . فرهنگ مانع یا
حامی رشد و تکامل مثبت انسان است .
فروم شخصیت انسان را بیشتر محصول فرهنگ میداند. درنتیجه، به اعتقاد وی،
سلامت روان بسته به این است که جامعه تا چه اندازه نیازهای اساسی افراد
جامعه را بر می آورد، نه این که فرد تا چه اندازه خودش را با جامعه سازگار
میکند. در نتیجه، سلامت روان بیش از آنکه امری فردی باشد، مسئله ای
اجتماعی است.
به نظر فروم، ما مخلوقاتی یکتا و تنها هستیم. در نتیجه ی تکامل و جدایی
از حیوانات پست تر، دیگر با طبیعت یکی نیستیم. مهم ترین تفاوت میان انسان و
حیوانات پست تر، در توانایی آگاهی از خود و منطق و تخیل نهفته است. عقل و
تخیل ما، هم مصیبت است و هم موهبت.
این دانش و آگاهی درعین حال که به معنای آزادی عظیم تری است که حیوانات
ندارند، به معنای بیگانگی از طبیعت نیز هست. انسان بی خانمان است و هرچه
درطول قرنها، آزادی بیشتری بدست آورده، احساس ناامنی بیشتری در او پرورش
یافته است.
مشکل اصلی همه ی ما یافتن راه حلی برای دوگانگی هستیمان و یافتن شکلهای
تازه ای برای پیوند با طبیعت، با دیگران و با خودمان است. تمام هستی بشر
با این انتخاب گریزناپذیر میان رجعت و پیشرفت، برگشت به زندگی حیوانی یا
رسیدن به مرحله ی زندگی انسانی مشخص است. در نتیجه ، سلامت روان بیش از
آنکه امری فردی باشد . مساله ای اجتماعی است .
جامعه ناسالم در بین اعضای خود دشمنی بدگمانی بی اعتمادی میآفریند و
مانع از رشد کامل آنها می گردد . درمقابل جامعه سالم به اعضای خود امکان
می دهد به یکدیگر عشق بورزند ،بارور، کارآمد و خلاق باشند و قوه تعقل و
عینیت خود را بارورو نیرومند سازند . به نظر وی در جامعه ای که گرسنگی و
بی قانونی حاکم باشدهمه رفتارهای طبیعی و انسانی به فراموشی سپرده
میشود و جامه بیمار مردم بیمار میپرورد.
● انگیزش شخصیت انسان
انسان در برآوردن نیازهای اصلی جسمانی انعطاف بیشتری از خود نشان میدهد.
این نیازها در اصل میان انسان و حیوانات پست تر مشترکند و ضمنا" تاثیر
چندانی بر شخصیت آدمی نمی گذارند.
موثرترین عامل در شخصیت انسان، نیازهای روانی است.
حیوانات پست تر این نیاز را ندارند. انگیزه ی انسان، خواه سالم و خواه
ناسالم، نیازهای روانی اوست و تفاوت میان آنها در طریقه ی ارضای این
نیازهاست. اشخاص سالم نیازهای روانی شان را از راه های زایا، بارور و خلاق
ارضا میکنند و اشخاص ناسالم آنها را از راه های نامعقول بر آورده میسازند.
▪ نیازهای ناشی از دوگانگی میان آزادی و ایمنی:
۱) وابستگی:
انسانها به گسستگی وابستگی های نخستین شان از طبیعت و از یکدیگر آگاهند.
میدانیم که یکایک ما جدا و تنها و ناتوانیم، درنتیجه باید در جستجوی
وابستگی های نوینی با سایر انسانها باشیم.
به اعتقاد فروم، ارضای نیاز وابستگی یا یگانکی با دیگران، برای سلامت روان، حیاتی است.
۲) استعلا:
برای انسان که با داشتن قوه ی منطق و تخیل، نمیتواند حالت فعل پذیر حیوانی
را بپذیرد، آفرینندگی مطلوبترین و سالم ترین شیوه ی استعلا است. آفریدن
یا ویران کردن، عشق یا نفرت، تنها گزینشی است که انسان در اختیار دارد.
برای رسیدن به استعلا راه دیگری نیست. به هرصورت، آفرینندگی استعداد
بالقوه ی اولیه ی بشر است و به سلامت روان می انجامد. میل به ویرانگری
تنها سبب رنج ویران شده و ویرانگر است.
۳) ریشه داشتن:
جوهر وضعیت بشر (تنهایی و ناچیزی) از گسستن بستگی های نخستین ناشی می
شود. بدون این ریشه ها انسان احساس درماندگی میکند. باید ریشه های تازه ای
جایگزین بستگی های پیشین با طبیعت کرد. مطلوب ترین راه ایجاد حس برادری
نسبت به همنوعان است.
۴) حس هویت:
انسانها به عنوان افرادی یکتا، به حس هویت نیاز دارند. انسانهایی که از
حس فردیت تکامل یافته ای برخوردار باشند احساس میکنند زندگی شان زیر فرمان
خودشان است و دیگران بدان شکل نمی بخشند.
۵) موازین جهت گیری:
هر فردی برای فهمیدن رویدادها و تجربه ها باید تصویر هم سازی از جهان
داشته باشد. کمال مطلوب آن است که موازین جهت گیری متکی بر عقل باشد زیرا
فقط از طریق عقل میتوان تصویری واقع گرایانه و عینی از جهان داشت.
● ماهیت شخصیت سالم
چنین انسانی عمیقا" عشق می ورزد، آفریننده است، قوه ی تعقلش را کاملا"
پرورانده است، جهان و خود را به طور عینی ادراک میکند، حس هویت پایداری
دارد، با جهان در پیوند است و درآن ریشه دارد، حاکم و عامل خود و سرنوشت
خویش است.
نکته ی قابل توجه این که فروم می گوید که همه ی مردم زندانی جامعه ای که
در آن پرورش یافته اند نیستند و غلبه بر تاثیرهای فرهنگ ممکن است. جز این
اگر بود در جامعه ی ما که هنوز به غایت مطلوب نرسیده است، امیدی برای دست
یافتن به سلامت روان نمی ماند، حال آنکه میدانیم کسانی هستند که به سلامت
روان دست می یابند، از این رو با این که قطعا"متاثر از فرهنگ خویشیم اما
محکوم چاره ناپذیر آن نیستیم.
الگوی مزلو (انسان خواستار تحقق خود)
به اعتقاد مزلو همه ی انسانها با نیازهای شبه غریزی به دنیا می آیند. مزلو
تاکید میکرد که هرچند تجربه های تاسف انگیز دوران کودکی میتواند بر شخص
تاثیر بگذارد، اما آدمی قربانی درمان ناپذیر این تجربه ها نیست، میتوان
دگرگون شد، کمال یافت و به سطوح عالی سلامت روان دست یافت. از نظر مزلو نیز
که یک روانشناس انسانگر است .شخص سالم در حال خودشکوفایی یا تحقیق ذات است ،شخصی است که شایستگی بودن و شدن را داراست .
● انگیزش شخصیت سالم
انگیزه ی آدمی نیازهایی مشترک و فطری است که در سلسله مراتبی از نیرومندترین نیاز تا ضعیف ترین نیاز، قرار میگیرد.
شرط اولیه ی دست یافتن به تحقق خود ارضای چهار نیازی است که در سطوح پایین تر این سلسله مراتب قرار گرفته اند و عبارتند از:
۱) نیازهای جسمانی یا فیزیولوژیک:
ارضائشان برای بقا اساسی است از این رو نیرومندترین نیازها هستند.
۲) نیازهای ایمنی:
همه ی ما تا اندازه ای نیاز داریم که امور جریانی عادی و قابل پیش بینی داشته باشند.
تحمل عدم اطمینان دشوار است. در نتیجه می کوشیم تا سر حد توانایی به امنیت، حمایت و نظم دست یابیم.
۳) نیاز های محبت و احساس تعلق:
به اعتقاد مزلو ارضای این نیازها در دنیای نوین، به علت تحرک ما به طرز
فزاینده ای دشوار شده است، زیرا ما آنقدر در یک جا باقی نمی مانیم تا حس
تعلقی در ما ریشه بدواند.
۴) نیاز به احترام:
مزلو میان دو نوع نیاز به احترام فرق گذاشته است. این دو عبارتند از:
احترامی که دیگران می گذارند و احترامی که خود به خود می گذاریم. احترامی
که دیگران می گذارند مقدم است، زیرا ظاهرا" دشوار بتوان درباره ی خود به
نیکی اندیشید، مگر آنکه اطمینان حاصل کرد که دیگران درباره ی ما نیک می
اندیشند. برای دستیابی به احترام به خود راستین، باید خود را خوب بشناسیم و
بتوانیم فضایل و نقاط ضعف مان رابه طور عینی تشخیص دهیم.
اگر همه ی این نیازها را بر آوردیم، آنگاه به سوی عالی ترین نیاز یعنی
نیاز به تحقق خود رو می آوریم. اگر در تلاش برای ارضای نیاز تحقق خود شکست
بخوریم، احساس ناکامی و بیقراری و نا خشنودی میکنیم. دراینصورت با خودمان
در صلح و آشتی نخواهیم بود و از لحاظ روانی سالم به حساب نخواهیم آمد.
migna.ir
روان نژندها در تکاپوی ارضای نیازهای پایین تر هستند.
به عکس افراد کاملا" سالم (خواستاران تحقق خود) روی به نیازهای عالی تر
دارند، یعنی خواستار محقق ساختن استعدادهای بالقوه ی خود و شناختن و فهمیدن
دنیای پیرامونشان هستند.
هر چند تحقق خود نیازی شبه غریزی است، بستگی زیادی به تجربه های دوران
کودکی دارد که رشد و پرورش بعدی را آسان کند یا باز دارد. به اعتقاد مزلو،
تحکم به کودک و تسلط شدید بر او، همانند آزاد گذاشتن و تساهل مفرط زیان
آور است. موثرترین روش تربیت و پرورش کودک ((آزادی محدود))migna.ir است،
یعنی تلفیق درست تسلط داشتن و آزادی دادن.
● ویژگی های خواستاران تحقق خود
۱) ادراک صحیح واقعیت:
جهان را آنگونه که می خواهند یا نیاز دارند که باشد نمی نگرند، بلکه همان
گونه که هست می بینند. شخصیت های ناسالم جهان را با قالب ذهنی خویش ادراک
می کنند و می خواهند به زور آن را به شکل ترس ها، نیازها و ارزش های خود
درآورند.
مزلو می نویسد: روان نژند از لحاظ عاطفی بیمار نیست بلکه شیوه ی شناخت او نادرست است.
۲) پذیرش کلی طبیعت، دیگران و خویشتن:
نقاط ضعف و قوت خویش را بدون شکوه و نگرانی می پذیرند و از این رو خود را در پس نقاب ها و نقش های اجتماعی پنهان نمی کنند.
۳) خود انگیختگی، سادگی و طبیعی بودن:
در همه ی جنبه های زندگی، به شیوه ای بی تعصب، مستقیم و بدون تظاهر رفتار می کنند.
۴) توجه به مسائل بیرون از خویشتن:
به کارشان عشق می ورزند و کار را برای طبیعت خود مناسب می یابند. شخصیت
های سالم بسیار شدیدتر از کسانی که از سلامت روان متوسطی برخوردارند، کار
میکنند.
۵) نیاز به خلوت و استقلال:
نیاز شدیدی به خلوت گزینی و تنهایی دارند با آنکه از تماس با دیگران
پرهیز نمی کنند، ظاهرا" به دیگران نیازی ندارند. روان نژند ها معمولا"
برای یافتن رضایتی که خود نمی توانند ایجاد کنند، از لحاظ عاطفی به دیگران
عمیقا" وابسته اند.
۶) کنش مستقل:
خود کفا هستند و استقلال شدیدشان، آنها را در برابر بحران ها و محرومیت ها مقاوم و آسیب ناپذیر می سازد.
۷) تازگی مداوم تجربه های زندگی:
تجربه های خاص را بدون توجه به اینکه تکرار شده باشند یا نه، با احساس
لذت، احترام و شگفتی می ستایند و از تجربه های زندگی سیر و خسته نمی شوند.
۸) تجربه های عارفانه یا تجربه های اوج:
گاه وجد و سرور و حیرتی عمیق و چیره گر نظیر تجربه های ژرف دینی را تجربه می کنند.
۹) نوع دوستی:
نسبت به همه ی انسان ها عمیقا" احساس محبت و همدلی دارند و در عین حال آماده ی کمک به بشریت اند.
۱۰) روابط متقابل با دیگران:
میتوانند با دیگران روابط محکم تری داشته باشند.
۱۱) ساختار خوی مردم گرا:
در برابر همه ی مردم، صرف نظر از طبقه ی اجتماعی، سطح تحصیلات، وابستگی سیاسی یا دینی و نژاد و رنگ آنها، بردبار و شکیبایند.
۱۲) تمایز میان وسیله و هدف، خیر و شر:
برایشان هدف ها و مقاصد مهم تر از وسایل دست یابی آنهاست و میتوانند خیر و شر و درست و نادرست را از هم تمیز دهند.
۱۳) حس طنز مهربانانه:
طنز این افراد فیلسوفانه است و به کل انسان ها برمی گردد. نه به یک فرد
خاص، غالبا" آموزنده است و علاوه بر خنداندن نکته ای در آن هست.
۱۴) آفرینندگی
۱۵) مقاومت در مقابل فرهنگ پذیری:
خود کفا و مستقلند و به خوبی میتوانند برای تفکر و عمل به شیوه هایی معین، دربرابر فشارهای اجتماعی مقاومت کنند.
ـ نکته:
مزلو دریافت که خواستاران تحقق خود در مواقعی میتوانند همانند سایر
افرادی که از سلامت روان کمتری برخوردارند، نادان، بی فکر، خشم انگیز،
خودپسند، بی رحم و بد خلق باشند. درک درست ازواقعیت ،ذهن بازداشتن به
تجربه ها ،افکار ، اطلاعات جدید ،وحدت شخصیت هویت راسخ ، خود را می شناسد
و برآن اساس رفتار می کند ،توانایی گسترش روابط صیمیانه ،خلاقیت و
برخورداری از رفتار اخلاقی مبتنی بر اصول معنوی را ویژگی های شخصیت سالم
می داند و معقتد است افرادی که خواستار خود شکوفایی هستند به نوبه خود
نیازهای سطوح پایین تر شان (یعنی نیازهای جسمانی ،ایمنی ، تعلق ،محبت و
احترام ) را برآورده سازند آنان دچار بیمارهای روانی نیستند ،آنان الگوهای
بلوغ ، پختگی و سلامتی هستند و با حداکثر استفاده از همه قابلیتها
تواناییهایشان خویشتن را فعلیت و تحقق می بخشند . میدانند چسیتند ،کیسیتند
و کجا می روند . به اعتقاد وی جوانان نمی توانند کاملا خواستار تحقق خود
باشند ،آنان احساس هویت نیرومند و استقلال ندارند ، به رابطه عاشقانه
پایدار نرسیده اند ، اما می توانند به سوی تحقق خود پیش بروند و از خود
ویژگیهای نشان دهند که حاکی از توجه به بلوغ و سلامت روان باشد .
به اعتقاد مزلو ویژگی دیگرافراد خود شکوفا ،ادراک صحیح از واقعیت عینی
شناخت عینی از موضوعهاو اشخاص پیرامون خود به همانگونه که وجود دارد و
تشخیص ریاکاری و نادرستی است
ازسوی دیگر روان شناسان شناخت گرا ، براین باورند که شخص سالم
،رویدادهای محیط را با استفاده از روشهایی تعبیر و تفسیر می کند که به
احساس خوب (یا امید ) می انجامند و او را قادر می سازند به اینکه برای حل
مسائل زندگی خود مهارتهای خاصی را بکار برد .
وین و دایر با پیش کشیدن بحثی تحت عنوان تصویر اشخاصی که نقاط ضعف شخصیت
خویش را از بین برده اند . معتقد است که این اشخاص همه چیز زندگی را دوست
دارند ،ازانجام هیچ کاری ناراحت نمیشوند .اوقات خود را با شکوه و شکایت ،
یا این آرزو که اوضاع طوردیگری باشد ،تلف نمی کنند . نسبت به امور زندگی
احساس شور و هیجان دارند .خواست و توقعشان از زندگی تاحدی است که دستیابی
به آن برایشا ن امکان داشته باشد . وقتی افراد دیگری نزدیک چنین افرادی
هستند ،در وجود آنان هیچگونه ناله و شکایت یا حتی آههای افسوس بار نمی
بینند . در مهمانی ها یا درتنهایی ، به سادگی به آنچه که در اطرافشان
قراردارد خود را سرگرم میکنند . تظاهر به لذت بردن نمی کنند . بلکه هر
آنچه را که هست بطور خردمندانه میپذیرند و توانایی شگفت انگیز در لذت بردن
ازواقعیات دارند . اگر لازم باشد که اوضاع و شرایطی عوض شود . سعی در
تغییر آن می کنند و از این تلاش و کوشش لذت می برند . به راستی دوستدار
زندگی هستند و تا حد امکان ازآن بهره میگیرند .
▪ الگوی راجرز (انسان با کنش کامل)
تاکید راجرز بیشتر بر الگوهای کنونی است نه آنچه در گذشته پیش آمده است.
نگرش کارل راحرز به الگوی شخصیت سالم ،تصویر خوش بینانه ای از طبیعت
انسان عرضه می کند که مضمون عمده آن این ست که شخص باید فقط بر تجربه ای
که خود از جهان دارد متکی باشد چرا که این تجربه تنها واقعیتی است که هر
فرد می تواند بشناسد .
به اعتقاد وی ، ادراک آگاهانه از خویشتن و دنیای پیرامون است که شخص
راهدایت می کند ، نه نیروی ناآگاهی که در اختیار و به فرمان او نیست .
تجربه هوشیار و آگاهانه زیربنای عاطفی انسان رامی سازند و شخصیت سالم
،اهمیت زمان حال و چگونگی ادراک آن ،بیش از گذشته است . البته نباید منکر
تاثیر رویدادهای گذشته برشیوه نگرش کنونی شد زیرا رویدادها در میزان
سلامت روانی انسانها موثر واقع می شود ، اما تاکید عمده بر رویدادهای
کنونی است نه آنچه در کذشته پیش آمده است .
راجرز برای شخصیت سالم ازخود پنداری مثبت و سالم سخن به میان می آورد و
پذیرش احساسات ،عزت نفس ،ارتباط خوب با دیگران ، زندگی کامل در زمان حال
،ادامه یادگیری چگونه آموختن ،ذهن بازداشتن به افکار خود ، توانایی
تصمیم گیری مستقل وخلاقیت را از خصایص شخص سالم برمی شمارد .
● انگیزش شخصیت سالم
راجرز در نظام شخصیت به یک انگیزش (یا یک نیاز اساسی) که همان صیانت، فعلیت و اعتلای تمامی جنبه های شخصیت است، معتقد است.
راجرز در سطح زیست شناختی، میان انسان سالم و ناسالم تمایز نمی گذارد.
ظاهرا" میزان یا آهنگ فعلیت بخشیدن زیست شناختی را نشانه ی سلامت یا بیماری
عاطفی نمی داند. زمانی این تفاوت ها آشکار می شوند که جنبه های روانی
فعلیت بخشیدن را درنظر بگیریم.
از دیدگاه راجرز مهم ترین هدف زندگی انسان تحقق خود (خود را از قوه به
فعل رساندن) است. و در انسان سالمی که به تحقق خود می پردازد، الگوی
منسجمی پدیدار میگردد. حال آنکه وضع کسی که دچار اختلال عاطفی است، چنین
نیست.
شیوه های خاصی که سبب تکامل و سلامت خود میگردد، بستگی به میزان محبتی
دارد که کودک شیرخوار دریافت میکند. تکامل خود کودک به شدت تحت تاثیر مادر
است، اگر مادر به کودک توجه مثبت نشان ندهد، کودک در برابر هر نشانه ی
طرد، حساس میشود و بزودی به انتخاب رفتارهایی میپردازد که واکنش آن را
بپسندند. دراینصورت، کودک برای هدایت رفتارش به جای خود، به دیگران
مینگرد.
نخستین شرط پیدایش شخصیت سالم، دریافت توجه مثبت نامشروط (یا غیر شرطی)
در دوره ی شیرخوارگی است. شخصیت سالم زمانی ایجاد میشود که مادر بدون توجه
به چگونگی رفتار کودک به او عشق و محبت نشان دهد.
معنای توجه مثبت نامشروط این نیست که کودک آزاد است هرچه دلش میخواهد انجام دهد و بازداشتن و اندرز دادن در کار نباشد.
به اعتقاد راجرز مادر می تواند رفتارهای خاصی را مورد تائید قرار ندهد،
بدون آنکه برای دریافت عشق و محبت قید و شرطی بگذارد. در این حالت، فضایی
پیدا می شود که کودک ناپسند بودن بعضی از رفتارها را می پذیرد، بدون آنکه
وادار شود از انجام دادن آنها احساس حقارت و گناه کند.
(کودکانی که با احساس توجه مثبت نامشروط پرورش می یابند، درهر شرایطی خود را ارزشمند میدانند.)
هرگاه شخص در روند تحقق خود قرار گرفت، میتواند بسوی هدف نهایی، یعنی بسوی انسانی با کنش کامل پیش رود.
● ۵ ویژگی انسان با کنش کامل
۱) آمادگی برای کسب تجربه
۲) زندگی هستی دار
که فرد در هر لحظه ی هستی زندگی همه جانبه دارد و هر تجربه برای او چنان
تازه است که گویی پیش از آن هرگز وجود نداشته. این خصیصه اساسی ترین جنبه ی
شخصیت سالم است.
۳) اعتماد به ارگانیسم خود
اشخاص سالم همانطور که به خود اعتماد میکنند. به تصمیمات خویش نیز اعتماد دارند.
۴) احساس آزادی
هر چه انسان از سلامت روان بیشتری برخوردار باشد، آزادی عمل و انتخاب بیشتری را احساس و تجربه می کند.
۵) خلاقیت
معیارهای سلامت روانی
براساس نظر کارشناسان سازمان جهانی بهداشت ،سلامتی نه فقط به فقدان
بیماری و نقص عضو بلکه به حالت رفاه کامل جسمی ، روانی و اجتماعی اطلاق می
شود بنابراین تعریف ، سلامت روانی به عنوان یکی از معیارهای تعیین کننده
سلامت عمومی شناخته میشود . فردی که از سلامت روانی برخوردار است ،ضمن
احساس راحتی و آسایش قادر است در اجتماع به راحتی و بدون اشکال به فعالیت
بپردازد و ویژگی های شخصی وی در آن اجتماع ،موجب خشنودی و رضایت است .
سلامت روانی و بدنی لازم و ملزومند . متخصصان علوم تغذیه و پژوهشگران
تناسب فیزیکی ،بین سلامت روان و بدن با کیفیت تغذیه و میزان تحریک جسمی
،ارتباط معناداری یافته اند . مطالعات زیستی ـ شیمیایی مغز انسان نشان می
دهد که سلامت روان و ذهن ،احتمالا به منظم و متعادل بودن فعالیتهای
الکتروشیمیایی سلولهای مغز ی و دستگاههای عصبی بستگی دارد .
به سختی می توان کسی را یافت که متعادل منطقی و آگاه به اعمال خود باشد
هر فرد در دوره هایی از ندگی خود دارای ویژگیهایی از قبیل شیدایی ،
افسردگی ،اجتماعی بودن ،بیگانگی ،جست و خیز و انفعالی بودن است ،بنابراین
به شکلی رفتارهای غیرم نطقی را تجربه می کند . تفاوت رفتارهای عادی و غیر
عادی یک امر رتبه ای و درجه بندی شده است .برخی از مردم بیش از دیگران
غیر منطقی هستند . و بعضی دیگر چنان غیر منظقی هستند که در زمینه سازگار
شدن با زندگی به کمک نیاز دارند .
▪ الگوی یونگ (انسان فردیت یافته)
یونگ بیش از هر نظریه دان دیگری بر ناهشیاری تاکید کرد.
به اعتقاد یونگ، بیشتر بدبختی و یاس بشر و احساس پوچی، بی هدفی و بی
معنایی، از نداشتن ارتباط با بنیادهای ناهشیار شخصیت است. به اعتقاد او علت
اصلی این ارتباط از دست رفته، اعتقاد بیش از پیش ما به علم و عقل به
عنوان راهنماهای زندگی است. روان نژندی همگانی عصر ما پیامد مستقیم نداشتن
ارتباط معنوی با گذشته ی ماست و تنها یک چاره دارد: تجدید ارتباط با
نیروهای ناهشیار شخصیت مان. ((سلامت روان را مسیر و هدایت هشیارانه ی
ناهشیارانه می داند.))
عوالم هشیار و ناهشیار باید یکپارچه شوند و به هر دوی آنها امکان رشد و
پرورش آزادانه داده شود. فرایندی که موجب یکپارچگی شخصیت انسان میشود
فردیت یافتن یا تحقق خود است.
▪ مفاهیم کهن ((تجربه های مشترک انسان ها))
۱) صورتک، نقاب یا پرسونا:
هدف شخصیت سالم صورتک زدایی و ایجاد امکان رشد برای سایر جنبه های شخصیت
است. البته همه ی نقش بازی کردنها فریب است، منتها تفاوت میان اشخاص سالم و
نا سالم این است که اشخاص ناسالم خود را نیز همراه دیگران می فریبند،
اشخاص سالم میدانند چه وقتی نقش بازی میکنند و در همان حال طبیعت راستین
خویش را می شناسند.
۲) همزاد (آنیما و آنیموس):
همه ی ما خصایص زیست شناسی و روانی جنس مخالف را نیز داریم. مرد باید
ویژگی های زنانه ی خود نظیر ملایمت و زن خصایص مردانه ی خود چون پرخاشگری
را همراه با خصوصیات جنس خود بروز دهد. تا شخص هر دو وجه خود را بیان
نکند، نمیتواند به شخصیت سالم دست یابد.
به نظر یونگ، تنها خصیصه ای که سلامت روان را تحلیل می برد، عقیم گذاردن
رشد و پرورش و بیان کامل همه ی جنبه های شخصیت انسان است. migna.ir
۳) سایه:
غرایز ابتدایی حیوانی ما را دربر گرفته و اگر بخواهیم با دیگران به طور
هماهنگ کنار بیاییم باید آنرا رام کنیم. البته سایه فقط منشا غرایز حیوانی
نیست بلکه سرچشمه ی خود انگیختگی، آفرینندگی، بصیرت، عواطف ژرف و همه ی
خصایص لازم برای انسان کامل شدن نیز هست. زمانی که سایه کاملا" کوفته شود
شخصیت انسان بی روح و خالی از زندگی و خود غریزی گذشته میشود. زمانی که
((من)) قادر به تعدیل و تنظیم نیروهای سایه باشد و به هر دو جنبه ی آن
مجال بیان برابر بدهد، شخص سرزنده، نیرومند و پرشور خواهد بود.
۴) خود:
مهم ترین مفهوم کهن، خود است.
یونگ خود را هدف نهایی زندگی میداند. خود نمایانگر تلاش به سوی یگانگی،
تمامیت و یکپارچگی همه ی جنبه های شخصیت است. زمانی که خود پرورش یافت، شخص
با خویشتن و جهان احساس هماهنگی میکند. خود پرورش نیافته یا اندک پرورش
یافته، شخصیت را غریب میکند و روان را از حصول سلامت کامل بازمیدارد. یکی
از شرایط تحقق خود، تحصیل شناخت عینی درباره ی خود است.
یونگ می نویسد: تا نخست ماهیت خود را به طور کامل نشناسیم، فعلیت خود امکان پذیر نیست.
● رشد شخصیت
یونگ نخستین نظریه دانی بود که به تکامل شخصیت در سراسر زندگی انسان اعتقاد داشت و این که زندانی تجربه های نخستین زندگی نیستیم.
یونگ برای تکامل شخصیت انسان چهار مرحله قایل است:
۱) کودکی:
شخصیت کودک جز بازتابی از شخصیت پدر و مادر نیست، بنابراین آنها درتشکیل
شخصیت نقش دارند و میتوانند با رفتار خود با کودک، پرورش کامل شخصیت را باز
دارند.
۲) نوجوانی و جوانی:
یونگ دوران بلوغ را ((تولد روانی)) فرد می خواند.
۳) میان سالی:
افسردگی و دگرگونی های بنیادی در شخصیت به بار می آورد. چنین دگرگونیهای
شدیدی در شخصیت آدمی و در این مرحله ی زندگی گریزناپذیر و مشترک است. یونگ
یادآوری میکند که کانون توجه نیمه ی اول زندگی، جهان برون است، اما نیمه ی
دوم زندگی باید وقف جهان درونی ذهنی شود. و علایق شخص باید از امور
جسمانی و مادی متوجه امور دینی و فلسفی و شهودی گردد.
۴) کهولت:
آخرین مرحله ی کمال شخصیت است که هم در این دوره و هم در دوره ی کودکی
ناهشیار چیره است. دراین مرحله باید به گونه ای گریزناپذیر مرگ را فی نفسه
هدفی پنداشت که میتوان در راهش تلاش کرد و سلامت روان ما بدان بسته است.
▪ انسان فردیت یافته
نخستین شرط فردیت یافتن، آگاهی از آن جنبه های نفس است که مورد غفلت قرار
گرفته. دومین جنبه ی فردیت یافتن مستلزم فداکردن هدفهای مادی دوران جوانی
است. لازمه ی دگرگونی دیگر شخصیت، برافتادن و ناپدید شدن صورتک است. باید
از همه ی نیروهای سایه، چه ویرانگر و چه سازنده، آگاه شویم. در نیمه ی
نخست زندگی، به یاری صورتک، چهره ی تاریک خویشتن را پنهان کردیم، می
خواستیم دیگران فقط سیمای نیکوی ما را بشناسند. چنان موثر سایه را از
دیگران پنهان داشتیم، که از خودمان نیز پنهان ماند. اگر بنا باشد فردیت
یافتن، موفقیت آمیز رخ دهد، باید این وضعیت دگرگون گردد.
گام بعدی فرایند فردیت، ضرورت سازش با دوگانگی جنسی روانی است. مرد باید
آنیما (خصایص زنانه) و زن آنیموس (خصایص مردانه) اش را بیان کند. حاصل
آنکه، فردیت یافتگان به مراحل عالی خودشناسی رسیده اند و خویشتن را هم در
سطح هشیار و هم در سطح ناهشیار می شناسند.
▪ الگوی فرانکل (انسان از خود فرارونده)
فرانکل با آن دسته از موضع های روان شناسی و روان پزشکی که وضعیت انسان را
حاصل غرایز زیستی یا کشمکش های دوران کودکی یا هر نیروی برونی دیگر می
داند، به شدت مخالفت می ورزد.
به نظر فرانکل، نبودن معنا در زندگی، روان نژندی است.
او این وضعیت را روان نژندی اندیشه زاد میخواند. ویژگی این حالت، نبودن معنا، هدف، منظور و احساس تهی بودن است.
به اعتقاد فرانکل، سه عامل جوهر وجود انسان را تشکیل می دهد:
۱) معنویت
۲) آزادی:
عوامل غیرمعنوی، غریزه و توارث یا اوضاع و احوال محیط چیزی را برای ما تعیین نمی کنند.
۳) مسئولیت:
باید مسئولیت انتخابهایمان را بپذیریم. ((چنان زی که گویی بار دومی است که
زندگی میکنی و در بار اول همان خطا را کرده ای که اینک در حال انجام
آنی.))
● انگیزش شخصیت سالم
اراده ی معطوف به معنا برای سلامت روان حیاتی است و در اوضاع و شرایط حاد
برای حداقل بقا ضروری است. ناگزیر معنای زندگی برای هر کس، یکتا و ویژه ی
طرز تفکر اوست.
جستجوی معنا میتواند وظیفه ای آشوبنده و مبارزه جویانه باشد و تنش درونی را افزایش دهد نه کاهش.
درواقع، فرانکل این افزایش تنش را شرط لازم سلامت روان میداند. زندگی خالی
از تنش، زندگی رو به ثبات و توازن تنش درون، محکوم به روان نژندی اندیشه
زاد است.
این زندگی بی معنا است. شخصیت سالم در سطح معینی از تنش است. سطحی میان
آنچه بدان دست یافته یا به انجام رسانده و آنچه که باید بدان دست یابد یا
به انجام برساند. یعنی فاصله ای میان آنچه هست و آنچه باید بشود. این
فاصله بدان معناست که اشخاص سالم همواره در تلاش رسیدن به هدف هایی هستند
که به زندگیشان معنا می بخشد. اینها پیوسته با هیجان یافتن مقاصدی تازه
رویارویند. و این تکاپوی مدام به زندگی هیجان و شور و شوق می بخشد. و
رهاکردن جستجو، خلاء وجودی به بار می آورد و احساس دلتنگی و پوچی می آورد.
در این حال زندگی بی معناست و دلیلی برای ادامه ی زندگی نیست.
سه راه برای معنا بخشیدن به زندگی:
۱) آنچه چون آفرینش به جهان عرضه می کنیم.
۲) آنچه چون تجربه از جهان می گیریم.
۳) طرز برخوردی که نسبت به رنج بر می گزینیم.
سه راه معنا بخشیدن به زندگی، متناظر با سه نظام بنیادی ارزشهاست:
۱) ارزشهای خلاق:
با عمل آفریدن اثری ملموس یا اندیشه ای ناملموس، یا خدمت به دیگران که بیانی فردی است، میتوان به زندگی معنا بخشید.
۲) ارزشهای تجربی:
اگر لازمه ی ارزشهای خلاق، ایثار و عرضه به جهان است، لازمه ی ارزشهای
تجربی دریافت از جهان است. این پذیراشدن میتواند به اندازه ی آفرینندگی
معنابخش باشد. بیان ارزشهای تجربی، مجذوب شدن در زیبایی عوالم طبیعت یا هنر
است. شاید معنا فقط در لحظات خاصی وجود داشته باشد، به عبارت دیگر، نمی
توانیم درهمه ی لحظه های وجود معنایی بیابیم.
به هر جهت، واقعیت پراکندگی معنا، از معنا دار بودن کل زندگی نمی کاهد.
فرانکل می نویسد: همان گونه که ارتفاع کوه را با بلندی قله ی آن و نه با
سطح دره های آن می سنجند، پس معنادار بودن زندگی را هم باید با اوجهای آن،
نه با حضیض هایش سنجید.
به اعتقاد فرانکل حتی یک لحظه ی اوج ارزش تجربی میتواند سراسر زندگی
انسان را سرشار از معنا سازد. گویی که عامل تعیین کننده، تعداد تجربه های
اوج یا مدت زمان دوام آنها نیست بلکه شدت و عمق این تجربه ها است.
۳) ارزشهای گرایشی:
موقعیت هایی که ارزشهای گرایشی را می طلبند، آنهایی هستند که دگرگون ساختن
آنها یا دوری گزیدن از آنها در توان ما نیست، یعنی شرایط تغییر ناپذیر
سرنوشت. به هنگام رویارویی با چنین وضعی، تنها راه معقول پاسخگویی، پذیرفتن
است. شیوه ای که سرنوشت خویش را می پذیریم، شهامتی که در تحمل رنج خود و
وقاری که در برابر مصیبت نشان می دهیم، آزمون و سنجش نهایی توفیق ما به
عنوان یک انسان است. فرانکل با عرضه داشتن ارزشهای گرایشی به صورت یکی از
راههای معنا بخشیدن به زندگی، این نوید را به ما میدهد که هستی انسان حتی
در دردناک ترین موقعیت ها میتواند معنا و منظوری بیابد. می توانیم معنای
زندگی خویش را تا آخرین لحظه ی هستی حفظ کنیم.
● طبیعت انسان از خود فرارونده
به نظر فرانکل، انگیزش اصلی ما در زندگی، جستجوی معنا نه برای خودمان بلکه
برای معناست. و این مستلزم ((فراموش کردن)) خویشتن است. شخص سالم از مرز
توجه به خود گذشته و فرا رفته است. به اعتقاد او جستجوی هدف تنها در خود،
شکست خود است. و هرچه بیشتر خوشبختی را هدف خویش قرار دهیم، کمتر دلیلی
برای خوشبخت بودن احساس میکنیم. حال در پی تحقق خود بودن نیز همین است. هر
چه مستقیم تر در راه تحقق خود بکوشیم، احتمال دستیابی به آن کمتر است.
سلامت روان یعنی از مرز توجه به خود گذشتن، از خود فرا رفتن و جذب معنا و
منظوری شدن. آنگاه است که خود به طور خودانگیخته و طبیعی فعلیت و تحقق می
یابد.
ویژگی دیگر انسان از خود فرارونده، تعهد و غرقه شدن در کار است. جنبه ی مهم کار، محتوای آن نیست، بلکه شیوه ی انجام آن است.
ویژگی دیگر انسان های از خود فرارونده توانایی ایثار و دریافت عشق است.
عشق هدف نهایی انسان است. رستگاری از راه عشق و در عشق است. همان گونه که
یکی از شیوه های ادراک یکتاییمان از راه کار است، راه دیگر، مورد محبت قرار
گرفتن است.
زمانی که دوستمان می دارند، یعنی ما را برای هستی یکتایمان پذیرفته اند.
در این حال برای کسی که دوستمان می دارد موجودی ضروری و بی جانشین می
شویم.
اما رابطه ی عاشقانه وجه دیگری هم دارد:
ایثار عشق، با ایثار عشق می توانیم ویژگیهای ممتاز دیگری حتی آنهایی که
هنوز تحقق نیافته اند را ببینیم و او را از استعدادهای بالقوه ی عیان نشده
اش آگاه کنیم.
در عشق دو جانبه هر دو از توفیقی بزرگ و تحقق استعدادهای بالقوه شان برای انسانی کامل تر شدن بهره مند می گردند.
فرانکل اراده معطوف به معنا را ملاک سلامت روان می داند . او نظریه معنا
درمانی را برای درمان کسانی که زندگیشان بدون معناست معرفی می نماید .در
این نظریه ،طبیعت انسان بر سه محور استوار است :آزادی اراده ،اراده معطوف
به معنا و معنای زندگی .او معتقد است با آنکه در معرض شرایط بیرونی معینی
هستیم که برزندگی ماتاثیر می گذارد با این حال در انتخاب واکنشهای خود
نسبت به این اوضاع و شرایط آزاد هستیم . اراده معطوف به معنا و معنای
زندگی به نیاز مداوم انسان به جست و جستجو نه برای خویشتن بلکه برای
معنایی که به هستی ما منظور می بخشد ارتباط می یابد . هرچه بتوانیم از خود
فراتر رویم و خود را در راه چیزی یا کسی ایثار کنیم انسان تر می شویم .
مجذوب شخص یا چیزی فراسوی خودشدن معیار نهایی رشد و پرورش شخصیت سالم است .
به اعتقاد فرانکل جوهر وجود انسان را سه عامل معنویت ،آزادی و مسولیت
تشکیل می دهند .
▪ الگوی پرلز (انسان این مکانی و این زمانی)
به اعتقاد پرلز فقط آگاهی از خود میتواند به رشد و کمال شخصیت بینجامد. با
آگاهی کامل از خود می توانیم به ارگانیسم (جسم و ذهن) خود امکان رهبری و
تنظیم رفتارمان را بدهیم.
به اعتقاد پرلز برای داشتن سلامت روان، باید بدون تنظیم یا دخالت بیرونی، توانایی بیان آزادانه ی آرزوهای خود را داشته باشیم.
جنبه ی دیگر نگرش پرلز به شخصیت انسان، تاکید بر حال به عنوان تنها موقعیت
موجود است. و اینکه جز این زمان و این مکان چیز دیگری برای ما نیست،
گذشته وجود ندارد و آینده هم هنوز نیامده.
چنانچه در گذشته زندگی کنیم (خوی گذشته نگر) چه بسا پدر و مادرمان را
برای هر کاری سرزنش کنیم. در این حالت هم چنان خود را کودک می پنداریم، نه
فرد بالغی که مسئول خویشتن است. همچنین زیستن در آینده (خوی آینده نگر)
نیز برای رشد کامل انسان زیان آور است. اگر امید ها و دید ما از آینده
تحقق نیابد، احساس نومیدی و بدبختی می کنیم و چه بسا دیگران یا موقعیت ها
یا بداقبالی و تقدیر خویش را نکوهش کنیم. در اینجا باز مسئولیت زندگی خود
را بر دوش کسی یا چیزی جز خودمان افکنده ایم.
با اینکه به اعتقاد پرلز باید کاملا" در حال زیست، اما او از رها ساختن
کامل خاطرات گذشته و بی اعتنایی به آینده دفاع نمی کند. باید از گذشته آگاه
بود اما نباید در آن زیست.
آینده نیز چنین است، باید برای آینده برنامه ریخت، جز اینصورت نمیتوان به
کمال رسید، اما نباید برنامه ریزی را به عنوان جانشین زمان حال قرار داد.
شخصیت سالم در زمان حال و برای زمان حال زندگی میکند و با اینکه میتواند
برای آینده برنامه ریزی کند دچار اضطراب ناشی از آنکه فردا چه خواهد شد
نمی گردد.
● رشد شخصیت
اصل اساسی نظریه ی پرلز درباره ی رشد شخصیت، تبدیل حمایت محیطی به حمایت
خود است. البته آزادکردن روانی و اجتماعی خویش از حمایت محیطی مشکلاتی
عظیم به همراه دارد و به ((کشمکش اساسی)) هستی انسان می انجامد. علت این
کشمکش، زیستن در جامعه ای است که از ما میخواهد جز آنچه هستیم باشیم.
تاثیر نهادن بر محیط از راه نقش بازی کردن به منظور جلب حمایت، نشانه روان نژندی و نبودن بلوغ است.
هدف نهایی تکامل شخصیت، جایگزین ساختن حمایت نفس به جای حمایت محیطی است.
اشخاص سالم میتوانند مسئولیت زندگی خویش را بپذیرند، یعنی خودشان هستند و
مسئولیت کسی یا چیزی را که هستند بر دوش پدر و مادر، همسر، تقدیر یا هیچ
منبع بیرونی نمی گذارند.
برای دسترسی به سلامت روانی باید بپذیریم که در رفتار خود آزادی انتخاب
داریم و این آزادی رابه کار ببریم و مسوولیت انتخاب نیز با خودماست .
بنابراین سلامتی و عدم سلامتی روانی به مقدار زیادی ناشی از تجارب موفق و
ناموفق در دوران تحصیلی و واکنشهای معلمان و والدین نسبت به اآنان است .
زمانی که شخصیت کودک شکل نگرفته ،سالهای نخست زندگی تحصیلی خود را آغاز
می کند ،در مسیر رشد و بالندگی قرار می گیرد و درطول بهترین سالهای عمر
خود ،با عوامل مختلف موثر بر تحول شناختی ،عاطفی و اجتماعی به کنش متقابل
می پردازد که نتیجه اش همان چیزی است که به صورت جوان 19 ـ 18 ساله ای به
جامعه تحویل داده می شود .
حال چنانچه این فرد به ویژگی ها و خصایص شخصیت سالم آشنا و در جهت کسب
آنها تلاش کند . زندگی ای سرشار ازامید ، شادی ،آرامش و همراه با موفقیت
خواهد داشت .
منابع :
چکیده ای از کتاب روانشناسی کمال
(الگوهای شخصیت سالم)
تالیف: دوآن شولتس
ترجمه ی: گیتی خوشدل
تحقیق و گردآوری: هدا اشرفی
-کتاب عظمت خود را دریابید(دکتر وین دایر)
مشاور
چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت 19:37