بیشتر
مردها زن ها را انسان هایی مرموز می دانند. البته خانم ها هم از این
وضعیت خوشحال هستند و احساس رضایت می کنند! اما در ذهن بیشتر آنها این
افکار غوطه ور است: "واقعاً چه اتفاقی می افتد اگر همه ی واقعیت و رازهای
زندگیم را به همسرم بگویم؟" "آیا با بیان این واقعیتها او بیشتر می تواند
مرا درک کند؟" از همه مهم تر اینکه "شاید اگر او حقایق را بداند، کمتر مرا
سرزنش کند." شاید اگر اجازه دهید همسرتان حداقل
بصورت مختصر به رازهای درونی شما و علت مخفی کردن آن پی ببرد به نفع شما
خواهد بود و تا حدی زیاد از این استرس و نگرانی خلاص می شوید (البته این
به نفع مردها نیز است، چرا که، داشتن یک خانم خوشحال و خوش رو همیشه برای
آن ها خوشایند تر است.)
اگر راز بزرگی که
مخفی کردهاید روی زندگی شریک زندگیتان تاثیر میگذارد، او حق دارد تا
بداند. میرا کرشینبوام، یکی از کارشناسان رابطه و نویسنده کتاب «آیا، او،
خودش است؟» چنین نصیحتی میکند. او میگوید: «هر آنچه در گذشته شما وجود
دارد که دانستنش الزامی است، مثل تاخیر در پرداخت وام، گذراندن یک دوره
درمان سخت، سوءاستفاده جنسی یا احساسی، حق طبیعی اوست که در جریان قرار
گیرد. یا هر آنچه که امروز وجود دارد و بر آینده رابطه تان تاثیر
میگذارد، شبیه به ترس از بیماری یا خطر احتمالی از طرف یک فرد، در همین
رده قرار می گیرد. بیشتر مردها رازهایی را
درباره مشکلات مالی و مسائل شخصی شان حفظ میکنند تا وجهه خودشان را حفظ
کنند. آنها ترجیح میدهند تا ظاهر قوی خودشان را حفظ کنند و نشان دهند که
همهچیز تحت کنترل شان است و فکر میکنند با به زبان آوردن مشکلات شان در
محل کار یا در پول درآوردن، شما دست از دوستداشتن شان برمیدارید و با
دیده تحقیر و ناتوانی به آنها نگاه میکنید. آنها از آشفتگی پس از رو شدن
رازهایشان میترسند و بیشترشان تصور میکنند اگر در مقابل رازهایشان سکوت
کنند، از جنگ احتمالی جان سالم بهدر میبرند. رازهایتان را بگویید اما
گاهی برعکس این اتفاق می افتد. نامزد شما فکر می کند شما دارید چیزی را
از او پنهان می کنید و مدام پاپیچ می شود تا بیشتر بداند. در چنین مواقعی
خون سردیتان را حفظ کنید، بنشینید و از او بپرسید: ماجرایی هست که بخواهی
بیشتر دربارهاش بدانی و فکر میکنی به تو نگفتهام؟ بعد، با صداقت تمام
درباره موضوعات صحبت کنید. یادتان باشد هر چقدر رازهای زندگی عاطفیتان
دیرتر رو شوند، تاثیری ماندگارتر و عمیقتر برجا میگذارند و بیشتر رابطه
تان را متزلزل می کنند. نهتنها طرف مقابل شما نیاز به تمام اطلاعات
زندگیتان دارد تا تصمیم هوشمندانهای درباره ادامه ارتباط بگیرد، بلکه او
از میزان اعتمادی که به او دارید خوشحال خواهد شد. چرا که با به زبان
نیاوردن چنین رازهایی، درواقع به او پیغام میدهید که به اندازه کافی
باهوش نیست، بخشنده نیست و به اندازه کافی شما را دوست ندارد که با چنین
ماجرایی کنار بیاید. سیاست درست، صداقت است.
جملهای که از تمام بزرگترها شنیدهایم و همچنان نیز صحت دارد. اما
افرادی که در رابطههای بلندمدت زناشویی بودهاند بهخوبی میدانند که بد
نیست ماجراهایی را برای خودمان نگه داریم؛ گاهی اوقات رازهای کوچکی هستند
که احساس استقلال به ما میدهند و نشان میدهند که رابطه ما در وضعیتی
سالم به سر میبرد. مثلا این که در جمع دوستان قدیمی تان چه حرف هایی رد و
بدل شده به خودتان مربوط است. این که بعد از مدت ها تصمیم گرفته اید برای
خود یک هدیه گران قیمت بخرید، چیزی است که می تواند در دل خودتان بماند.
به زبان آوردن تمام جزییات زندگی روزمره، ممکن است این احساس استقلال را
از طرفین بگیرد اما در چنین شرایطی نیز مهم است که هر دو طرف زاویه نگاه
مشابهی نسبت به یک ماجرا داشته باشند.
واقعیت
اینجاست؛ اگر به طرف مقابلتان اعتماد داشته باشید، با به زبان آوردن
هیچکدام از رازها، رابطهتان از هم نمیپاشد اما این اعتماد تنها در
صورتی به دست میآید که با رازهای خطرناک محیط را آلوده نکنید.